وقتی تو هم آیدلی(عضو یه گرل گروپ خیالی)تو یه ایونت قبلش ب
وقتی تو هم آیدلی(عضو یه گرل گروپ خیالی)تو یه ایونت قبلش بهش میگی زیاد دور و برت نیاد که شک نکنن فنها ولی میری با یه آیدل مرد دیگه گرم میگیری و همه با اون شیپت میکنن"درخواستی
نامجون
انگشتهای کشیده ش محکم دور مچت حلقه شد با صدای گرفته از عصبانیت و لبخند زورکی گفت"شبت چطور میگذره عزیزم؟"
لبخند زدی"ممنون نامی.تو خوبی؟"
هنوز میخواستی حفظ ظاهر کنی ولی اون این چیزا حالیش نبود"کنار تو عالیام عزیزدلم"
لبخندت عمیق و واقعی شد"کار خودتو کردی آخر؟آبرومونو بردی"
"تازه آبرو داری کردم!"
~
جین
عالم و آدم از عصبانیت اون میترسیدن و حالا با چشمهای به خون نشسته از دور نگات می کرد.اومد نزدیک و مردی که کنارت وایساده بود رو کنار زد و دستش رو دور کمرت گذاشت و نزدیک کشیدت"شب قشنگیه خانم کیم مگه نه؟"
مرد دیگه گفت"خانم کیم؟من فکر می کردم فامیلی ا.ت چیز دیگه ایه"
"آره با فامیلی خودم صداش کردم.فامیلی دوست پسرش"
پسر گفت"که اینطور" رفت.لبخند زدی و به جین گفتی"که خانم کیم ها؟نمیذاری قردادمو تمدید کنم سوکجینا!داری چوب لا چرخم میذاری"
"ا.ت،الان اصلاً حوصله ندارم پس به خودت رحم کن و انقد مزه نریز"
"باشه خشن!"
~
یونگی
گیلاس نوشیدنی توی دستش رو ناخودآگاه شکست.با دستی که بشدت خونریزی داشت نزدیکت وایساد و با لحن عصبی ای گفت"لیوانتو بردار و سریع بیا سر میز خودمون ا.ت.آخرین هشداره"
"یونگیا دستت-
"به درک!زود ا.ت!"
لیوانتو برداشتی و رفتی کنارش نشستی"حالا چرا انقدر عصبی؟سر شب که میومدیم نگفتی قراره همه چیزو زهرمارم کنی"
دستتو گرفت"ببخشید پیشی.عصبانیم نکن که ناراحتت نکنم"
دستمال پارچه ای روی میز رو دور دستش پیچیدی"حداقل دستتو پانسمان کن"
با دست دیگهش موهات رو نوازش کرد"چشم.هرچی تو بگی"
~
هوسوک
کم پیش میومد عصبی بشه ولی اوضاع داشت بیخ پیدا میکرد پس دوتا گیلاس نوشیدنی برداشت و اومد سمت میزت رو به پسر گفت"همین الان از کنار دوست دخترم گورتو گم میکنی یا یادت بدم که با کی میتونی معاشرت کنی و با کی نمیتونی؟!"
پسر بلند شد و با حالتی که انگار حالش گرفته شده رفت"مستر جانگ گفته بودم امشب یکم خویشتنداری کنی!"
"منظورت از یکم چقدره ا.ت؟میخواستی چکار کنه که بیام جلو؟"
"خودمم کلافه شده بودم ولی خب..."
"خب نداره.تموم شد"
"باشه"
نوازشت کرد"ناراحت شدی از دستم؟"
"مگه دفعه اولته؟"
"تحملم کن خورشید خانوم.میدونم سخته ولی-
دستتو جلو دهنش گرفتی"زیاد حرف میزنی"
بعد آروم گفتی"میای برقصیم؟"
~
جیمین
یهویی جوگیر شده بود و افتاده بود به زدن طرف پس انداختنتون بیرون و تو درحالی که کفش های پاشنه بلندت هی روی آسفالت پاتو میپیچوند منتظر منیجر بودی که بیاد ببرتتون
"توییتی؟"
"الان اصلاً حوصلهتو ندارم پارک جیمین!"
اومد جلو کفش های ورنی ش رو درآورد و جلو پات جفت کرد و بعد بلندت کرد تا کفشات از پات دربیاد و بعد پاهاتو تو کفش های خودش گذاشت"شاید یکم از پات در بیاد ولی از این*کفشاتو دستش گرفت*شکنجه بهتره"
لبخند ناخواسته ای زدی"جیمینا...من متاسفم"
"منم همینطور"
"کارمون در اومده.حالا دیگه همه میدونن"
"عالیه."
"آره"
~
تهیونگ
یه جور جمع رو دستش گرفته بود که تمام دخترها دورش جمع شده بودن و تو از دار دنیا فقط یه تیربار میخواستی که تیکه تیکه شون کنی آروم رفتی و رو یه صندلی خالی کنارش نشستی"خیلی خب دخترا.به اندازه کافی به دوست پسرم چسبیدید حالا برین واسه بقیه تعریف کنین چه افتخاری نصیبتون شده"
دخترها با غرولند پراکنده شدن.لبخند کجی روی صورتش نقش بست"پس خانوم خانوما حسودی کرده"
با لحن عصبی گفتی"خفه شو کیم"
"من که بهت گفتم اون پسره رو دک کن عزیزم.اون بار هم که اون یارو تایلندیه رو کتک زدم اونجوری قشقرق به پا کردی.باید چکار کنم؟"
"خیلی از دستت ناراحتم"
موهاتو نوازش کرد"از دلت درمیارم"
~
جونگکوک
پسر بوکسورمون یه جنگ واقعی راه انداخته بود و همه با سر و صورت خونی راهی میزهای خودشون شدن هر خبرنگار یا دوربینی که اونجا بود...خب بذار بگیم هیچ خبرنگار و دوربینی نبود اونجا.و حالا تو با نگاه برزخی بهش خیره شده بودی و لحظه شماری میکردی که بتونی بکشیش که یهو گفت"بهت خوش میگذره پرنسس؟"
"آره خیلی!به لطف تو!"
"ناراحتی نه؟عیب نداره.این حتی یک صدم زجری نیست که امشب من کشیدم"
"کوک!"
"ببخشید.میدونم کارم بد بود ولی...بالاخره مردم باید میفهمیدن دیگه.حالا یکم دراماتیک تر."
"همین؟"
"معذرت میخوام که باعث شدم خجالت بکشی"
سرتو رو شونهش گذاشتی"خنگول!"
"آشتی؟!"
"آشتی"
نامجون
انگشتهای کشیده ش محکم دور مچت حلقه شد با صدای گرفته از عصبانیت و لبخند زورکی گفت"شبت چطور میگذره عزیزم؟"
لبخند زدی"ممنون نامی.تو خوبی؟"
هنوز میخواستی حفظ ظاهر کنی ولی اون این چیزا حالیش نبود"کنار تو عالیام عزیزدلم"
لبخندت عمیق و واقعی شد"کار خودتو کردی آخر؟آبرومونو بردی"
"تازه آبرو داری کردم!"
~
جین
عالم و آدم از عصبانیت اون میترسیدن و حالا با چشمهای به خون نشسته از دور نگات می کرد.اومد نزدیک و مردی که کنارت وایساده بود رو کنار زد و دستش رو دور کمرت گذاشت و نزدیک کشیدت"شب قشنگیه خانم کیم مگه نه؟"
مرد دیگه گفت"خانم کیم؟من فکر می کردم فامیلی ا.ت چیز دیگه ایه"
"آره با فامیلی خودم صداش کردم.فامیلی دوست پسرش"
پسر گفت"که اینطور" رفت.لبخند زدی و به جین گفتی"که خانم کیم ها؟نمیذاری قردادمو تمدید کنم سوکجینا!داری چوب لا چرخم میذاری"
"ا.ت،الان اصلاً حوصله ندارم پس به خودت رحم کن و انقد مزه نریز"
"باشه خشن!"
~
یونگی
گیلاس نوشیدنی توی دستش رو ناخودآگاه شکست.با دستی که بشدت خونریزی داشت نزدیکت وایساد و با لحن عصبی ای گفت"لیوانتو بردار و سریع بیا سر میز خودمون ا.ت.آخرین هشداره"
"یونگیا دستت-
"به درک!زود ا.ت!"
لیوانتو برداشتی و رفتی کنارش نشستی"حالا چرا انقدر عصبی؟سر شب که میومدیم نگفتی قراره همه چیزو زهرمارم کنی"
دستتو گرفت"ببخشید پیشی.عصبانیم نکن که ناراحتت نکنم"
دستمال پارچه ای روی میز رو دور دستش پیچیدی"حداقل دستتو پانسمان کن"
با دست دیگهش موهات رو نوازش کرد"چشم.هرچی تو بگی"
~
هوسوک
کم پیش میومد عصبی بشه ولی اوضاع داشت بیخ پیدا میکرد پس دوتا گیلاس نوشیدنی برداشت و اومد سمت میزت رو به پسر گفت"همین الان از کنار دوست دخترم گورتو گم میکنی یا یادت بدم که با کی میتونی معاشرت کنی و با کی نمیتونی؟!"
پسر بلند شد و با حالتی که انگار حالش گرفته شده رفت"مستر جانگ گفته بودم امشب یکم خویشتنداری کنی!"
"منظورت از یکم چقدره ا.ت؟میخواستی چکار کنه که بیام جلو؟"
"خودمم کلافه شده بودم ولی خب..."
"خب نداره.تموم شد"
"باشه"
نوازشت کرد"ناراحت شدی از دستم؟"
"مگه دفعه اولته؟"
"تحملم کن خورشید خانوم.میدونم سخته ولی-
دستتو جلو دهنش گرفتی"زیاد حرف میزنی"
بعد آروم گفتی"میای برقصیم؟"
~
جیمین
یهویی جوگیر شده بود و افتاده بود به زدن طرف پس انداختنتون بیرون و تو درحالی که کفش های پاشنه بلندت هی روی آسفالت پاتو میپیچوند منتظر منیجر بودی که بیاد ببرتتون
"توییتی؟"
"الان اصلاً حوصلهتو ندارم پارک جیمین!"
اومد جلو کفش های ورنی ش رو درآورد و جلو پات جفت کرد و بعد بلندت کرد تا کفشات از پات دربیاد و بعد پاهاتو تو کفش های خودش گذاشت"شاید یکم از پات در بیاد ولی از این*کفشاتو دستش گرفت*شکنجه بهتره"
لبخند ناخواسته ای زدی"جیمینا...من متاسفم"
"منم همینطور"
"کارمون در اومده.حالا دیگه همه میدونن"
"عالیه."
"آره"
~
تهیونگ
یه جور جمع رو دستش گرفته بود که تمام دخترها دورش جمع شده بودن و تو از دار دنیا فقط یه تیربار میخواستی که تیکه تیکه شون کنی آروم رفتی و رو یه صندلی خالی کنارش نشستی"خیلی خب دخترا.به اندازه کافی به دوست پسرم چسبیدید حالا برین واسه بقیه تعریف کنین چه افتخاری نصیبتون شده"
دخترها با غرولند پراکنده شدن.لبخند کجی روی صورتش نقش بست"پس خانوم خانوما حسودی کرده"
با لحن عصبی گفتی"خفه شو کیم"
"من که بهت گفتم اون پسره رو دک کن عزیزم.اون بار هم که اون یارو تایلندیه رو کتک زدم اونجوری قشقرق به پا کردی.باید چکار کنم؟"
"خیلی از دستت ناراحتم"
موهاتو نوازش کرد"از دلت درمیارم"
~
جونگکوک
پسر بوکسورمون یه جنگ واقعی راه انداخته بود و همه با سر و صورت خونی راهی میزهای خودشون شدن هر خبرنگار یا دوربینی که اونجا بود...خب بذار بگیم هیچ خبرنگار و دوربینی نبود اونجا.و حالا تو با نگاه برزخی بهش خیره شده بودی و لحظه شماری میکردی که بتونی بکشیش که یهو گفت"بهت خوش میگذره پرنسس؟"
"آره خیلی!به لطف تو!"
"ناراحتی نه؟عیب نداره.این حتی یک صدم زجری نیست که امشب من کشیدم"
"کوک!"
"ببخشید.میدونم کارم بد بود ولی...بالاخره مردم باید میفهمیدن دیگه.حالا یکم دراماتیک تر."
"همین؟"
"معذرت میخوام که باعث شدم خجالت بکشی"
سرتو رو شونهش گذاشتی"خنگول!"
"آشتی؟!"
"آشتی"
- ۲۸۴
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط