...
...
یه جاهایی هست که وقتایی که تنهام میرم
و اونجا وقت میگذرونم.
نه،
وقتی تنها هستم نه،
اسمش تنهایی نیست.
شاید بهتره بگم وقتایی که دلم میگیره.
میدونی که چجوریه،
هیچ مشکلی نداری ولی حالت یه جوریه،
انگار یه چیزی کمه.
انگار باید یه جای دیگه باشی و نیستی.
یه حس و حالیه که به کسی نمیتونی
توضیحش بدی،
چون اگه بگی میگن:
"تو که مشکلی نداری،
چرا ناله میکنی؟"
آره، شاید اسمش ناله باشه،
بهرحال هر کی یه دیدی داره دیگه.
وقتایی که به قول خودمون دلم میگیره،
گوشیم رو خاموش میکنم،
یه چیزی تنم میکنم و از خونه میزنم بیرون.
میرم به جاهایی که حس میکنم
اون چیزی که کمه رو اونجا میتونم پیدا کنم.
مثلا پارک
درست وقتی که هوا تازه داره تاریک میشه.
آروم قدم میزنم و سعی میکنم پاهام رو روی خط بین موزاییکا نذارم،
درست مثل اون وقتا که سنم اونقدری کم بود که به اینکار به چشم دیوونگی نگاه نکنم،
ولی گاهی اوقات دیوونگی هم لازمه،
مخصوصا وقتی که فکر میکنی
"بزرگ" شدی و "عاقل".
انجا
بین دست فروشای کتاب و آدمایی که تنهاییشون رو با کتاب پر میکنن.
سر و صدای مردم،
بوی زندگی، شور و شوق خرید و خنده هایی که الکی نیست.
لازم نیست حتما چیزی بخرم،
همین که بین اون آدما راه میرم،
با خودم میگم ای دل غافل اینا هم همشون مثل من من هستن
شاید اینا هم دلشون گرفته،
شاید اینا هم مثل من حس کردن یه چیزی کمه و اومدن دنبالش بگردن،
شاید مثل من فکر میکنن یه چیزی رو گم کردن.
شاید درست نباشه،
ولی همین که فکر میکنم توی این مسئله تنها نیستم،
اینکه شاید گمشده ی من بین یکی از همین آدما باشه،
اینکه ممکنه اون چیزی که کمه رو پیداش کنم،
خود به خود باعث میشن اون حس و حال بد که قابل توضیح نیست از بین بره.
اینجور مواقع لازم نیست بشینی و فکر کنی،
فکر کردن ریسک بزرگیه،
ممکنه نه تنها چیزیو پیدا نکنی،
بلکه یه سری چیزا رو هم از دست بدی.
اینجور مواقع فقط باید رفت به جاهایی که دوسشون داری،
جاهایی که میدونی کسی نیست که بهت بگه
"چته چرا ناله میکنی؟"
میدونم باورش سخته،
ولی گاهی اوقات همین دلگیری ها هم بدجوری به آدم میچسبه،
باعث میشه بفهمی فقط تو نیستی،
فقط در مورد تو نیست،
فقط دل تو نیست که گاهی وقتا میگیره
یه جاهایی هست که وقتایی که تنهام میرم
و اونجا وقت میگذرونم.
نه،
وقتی تنها هستم نه،
اسمش تنهایی نیست.
شاید بهتره بگم وقتایی که دلم میگیره.
میدونی که چجوریه،
هیچ مشکلی نداری ولی حالت یه جوریه،
انگار یه چیزی کمه.
انگار باید یه جای دیگه باشی و نیستی.
یه حس و حالیه که به کسی نمیتونی
توضیحش بدی،
چون اگه بگی میگن:
"تو که مشکلی نداری،
چرا ناله میکنی؟"
آره، شاید اسمش ناله باشه،
بهرحال هر کی یه دیدی داره دیگه.
وقتایی که به قول خودمون دلم میگیره،
گوشیم رو خاموش میکنم،
یه چیزی تنم میکنم و از خونه میزنم بیرون.
میرم به جاهایی که حس میکنم
اون چیزی که کمه رو اونجا میتونم پیدا کنم.
مثلا پارک
درست وقتی که هوا تازه داره تاریک میشه.
آروم قدم میزنم و سعی میکنم پاهام رو روی خط بین موزاییکا نذارم،
درست مثل اون وقتا که سنم اونقدری کم بود که به اینکار به چشم دیوونگی نگاه نکنم،
ولی گاهی اوقات دیوونگی هم لازمه،
مخصوصا وقتی که فکر میکنی
"بزرگ" شدی و "عاقل".
انجا
بین دست فروشای کتاب و آدمایی که تنهاییشون رو با کتاب پر میکنن.
سر و صدای مردم،
بوی زندگی، شور و شوق خرید و خنده هایی که الکی نیست.
لازم نیست حتما چیزی بخرم،
همین که بین اون آدما راه میرم،
با خودم میگم ای دل غافل اینا هم همشون مثل من من هستن
شاید اینا هم دلشون گرفته،
شاید اینا هم مثل من حس کردن یه چیزی کمه و اومدن دنبالش بگردن،
شاید مثل من فکر میکنن یه چیزی رو گم کردن.
شاید درست نباشه،
ولی همین که فکر میکنم توی این مسئله تنها نیستم،
اینکه شاید گمشده ی من بین یکی از همین آدما باشه،
اینکه ممکنه اون چیزی که کمه رو پیداش کنم،
خود به خود باعث میشن اون حس و حال بد که قابل توضیح نیست از بین بره.
اینجور مواقع لازم نیست بشینی و فکر کنی،
فکر کردن ریسک بزرگیه،
ممکنه نه تنها چیزیو پیدا نکنی،
بلکه یه سری چیزا رو هم از دست بدی.
اینجور مواقع فقط باید رفت به جاهایی که دوسشون داری،
جاهایی که میدونی کسی نیست که بهت بگه
"چته چرا ناله میکنی؟"
میدونم باورش سخته،
ولی گاهی اوقات همین دلگیری ها هم بدجوری به آدم میچسبه،
باعث میشه بفهمی فقط تو نیستی،
فقط در مورد تو نیست،
فقط دل تو نیست که گاهی وقتا میگیره
- ۱۹.۴k
- ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۹۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط