وقتی بین پسر و دخترش فرق میگذاشت
وقتی بین پسر و دخترش فرق میگذاشت
P¹
جیهوپ از وقتی جیهو و سولی به دنیا آمدن اصلا توجهی به سولی نداره نزدیک سیزده ساله که جیهوپ نه بغلش کرده نه اصلا درست باهاش حرف میزنه سولی و جیهو دوقلو هستن فردا تولدشونه میز صبحانه رو چیدم مثل همیشه اول سولی امد *صبحت بخیر ماه کوچولو *
خنده رو گفت *صبح به خیر مامان*
لپشو کشیدم و گفتم *فردا تولد کیه*
لبخندش محو شد و با سردی گفت *معلومه شاهزاده جیهو*
صدای جیهوپ از پشت سرش امد*درسته خوب حدث زدی *
یکم عصبی گفتم *هوپی اول صبح شروع نکن لطفا بیا صبحانه بخوریم پرنسس مامان*
با لبخند گفت*مرسی مامان میل ندارم من منتظر جیهو بمونم یا با عمو لی برم *
جیهوپ بدون معطلی گفت *جیهو تازه بیدار شده تو برو من خودم میارمش*
سرشو انداخت پایین و رفت با عصبانیت گفتم*نمیخوای بس کنی سیزده سال شدا یه بار نشد بغلش کنی محبتش کنی ببریش مدرسه اخه اونم بچته جیهوپ دلیل کاراتو نمیدونم درکت نمیکنم واقعا*
با ارومی جواب داد*دوباره شروع نکن سانشاینم باشه *
سرد گفتم*اوکی منم دیگه کاری به کارت ندارم تو و جیهو صبحانه خوردید جیهو رو ببر مدرسه میزو جمع کن اوکی من رفتم*
دستمو گرفت *کجا میری عزیزم *
خواستم جواب بدم که صدای جیهو امد*باز دعوا سر منه *
با ارومی جواب دادم *نه دورت بگردم من بیرون کار دارم صبحانتو بخور بابایی تورو میرسونه مدرسه من رفتم *
رفتم کیک فروشی کیک کاکائویی گرفتم یک باکس خوراکی و عروسک و هر چیزی که خوشش میومد رو گرفتم تغریبا ساعت به تموم شدن مدرسه بود رفتم دنبال بچه ها جیهوپ هم امد سولی و جیهو با هم از در خروجی مدرسه بیرون امدن جیهوپ رفت دست جیهو رو گرفت امد سمت من سولی همونجا وایساد زود رفتم سمتش *اشکال نداره دور سرت بگردم ناراحت نشو قربونت برم من بیا بریم عزیزم *
با بغض گفت *مامان اگر بمیرم بابام ناراحت میشه؟ *
زود گفتم *این چه حرفیه نگو دیگه عزیزم میمیرما بیا بریم دورت بگردم عمو جین به مناسبت تولدت امروز مارو دعوت کرده خونششش*
با ناراحتی گفت *عمو هام هم منو دوست ندارن مامان*
جواب دادم *عه مامان ناراحت میشما عمو هات که خیلی دوست دارن *
دستمو از دورش برداشت و گفت *وقتی بابا دوسم نداره بقیه مهم نیستن *
رفت توی ماشین نشت همونجا خشکم زده بود بلند شدم رفتم سمت ماشین *خونه جین میبینمت هوپی *
یکم لز مدرسه دور شدیم زدم کنار * مامان یه دیقه سندوق رو باز میکنی*
سرشو تکون داد پیاده شد زود پیاده شدم در سندوق رو باز کرد
با ذوق گفت *مامانی همه اینا برا منهههه*
*البته عشق مامانی کیک رو بردار بریم خونه عمو جین*
امیدوارم خوشتون بیاد
P¹
جیهوپ از وقتی جیهو و سولی به دنیا آمدن اصلا توجهی به سولی نداره نزدیک سیزده ساله که جیهوپ نه بغلش کرده نه اصلا درست باهاش حرف میزنه سولی و جیهو دوقلو هستن فردا تولدشونه میز صبحانه رو چیدم مثل همیشه اول سولی امد *صبحت بخیر ماه کوچولو *
خنده رو گفت *صبح به خیر مامان*
لپشو کشیدم و گفتم *فردا تولد کیه*
لبخندش محو شد و با سردی گفت *معلومه شاهزاده جیهو*
صدای جیهوپ از پشت سرش امد*درسته خوب حدث زدی *
یکم عصبی گفتم *هوپی اول صبح شروع نکن لطفا بیا صبحانه بخوریم پرنسس مامان*
با لبخند گفت*مرسی مامان میل ندارم من منتظر جیهو بمونم یا با عمو لی برم *
جیهوپ بدون معطلی گفت *جیهو تازه بیدار شده تو برو من خودم میارمش*
سرشو انداخت پایین و رفت با عصبانیت گفتم*نمیخوای بس کنی سیزده سال شدا یه بار نشد بغلش کنی محبتش کنی ببریش مدرسه اخه اونم بچته جیهوپ دلیل کاراتو نمیدونم درکت نمیکنم واقعا*
با ارومی جواب داد*دوباره شروع نکن سانشاینم باشه *
سرد گفتم*اوکی منم دیگه کاری به کارت ندارم تو و جیهو صبحانه خوردید جیهو رو ببر مدرسه میزو جمع کن اوکی من رفتم*
دستمو گرفت *کجا میری عزیزم *
خواستم جواب بدم که صدای جیهو امد*باز دعوا سر منه *
با ارومی جواب دادم *نه دورت بگردم من بیرون کار دارم صبحانتو بخور بابایی تورو میرسونه مدرسه من رفتم *
رفتم کیک فروشی کیک کاکائویی گرفتم یک باکس خوراکی و عروسک و هر چیزی که خوشش میومد رو گرفتم تغریبا ساعت به تموم شدن مدرسه بود رفتم دنبال بچه ها جیهوپ هم امد سولی و جیهو با هم از در خروجی مدرسه بیرون امدن جیهوپ رفت دست جیهو رو گرفت امد سمت من سولی همونجا وایساد زود رفتم سمتش *اشکال نداره دور سرت بگردم ناراحت نشو قربونت برم من بیا بریم عزیزم *
با بغض گفت *مامان اگر بمیرم بابام ناراحت میشه؟ *
زود گفتم *این چه حرفیه نگو دیگه عزیزم میمیرما بیا بریم دورت بگردم عمو جین به مناسبت تولدت امروز مارو دعوت کرده خونششش*
با ناراحتی گفت *عمو هام هم منو دوست ندارن مامان*
جواب دادم *عه مامان ناراحت میشما عمو هات که خیلی دوست دارن *
دستمو از دورش برداشت و گفت *وقتی بابا دوسم نداره بقیه مهم نیستن *
رفت توی ماشین نشت همونجا خشکم زده بود بلند شدم رفتم سمت ماشین *خونه جین میبینمت هوپی *
یکم لز مدرسه دور شدیم زدم کنار * مامان یه دیقه سندوق رو باز میکنی*
سرشو تکون داد پیاده شد زود پیاده شدم در سندوق رو باز کرد
با ذوق گفت *مامانی همه اینا برا منهههه*
*البته عشق مامانی کیک رو بردار بریم خونه عمو جین*
امیدوارم خوشتون بیاد
- ۲۸۳
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط