استلا_پارت۶

استلا_پارت۶
دامیان:نه... یعنی شاید... نمیدونم!
تیلور:خواهش میکنم.. اصلا یک مدت با من باش، شاید ازم خوشت اومد، از کجا معلوم... شاید برای همیشه باهم بودیم...
دامیان:تیلور من الان نمیدونم چی باید بگم.. یعنی تو واقعا دختر خوبی هستی و ما دوستیم، یعنی تورو خوب میشناسم، اخلاق خوبی داری، خوشگل هم که هستی...
تیلور:پس... یعنی قبوله؟
دامیان نفسش را بیرون میدهد و میگوید:تقریبا، یعنی بیشتر از بک دوستیم اما هنوز کاملا باهم نیستیم.
تیلور:باشه بابا.
فردا صبح وقتی آنیا دامیان را دید تیلور از پشت سر آمد و و بازوی دامیان را گرفت.
تیلور گفت:دامی سلام.
آنیا:اوه... من خوب.. میرم توی کلاس.
دامیان:صبر.. کن... ای بابا رفت.
دیدگاه ها (۰)

استلا_پارت۵دامیان:ببینم.. اینو چرا دادی به من؟ آنیا:چون باید...

دامیان در ذهنش:من... من کمکش کردم چون کار درست همین بود! آره...

عشق سبز و صورتی

استلا_پارت۲آنیا:حوصلت رو ندارم، دانی، برو! دامیان:دامی؟جدید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط