برادرخواندهیمن پارت10:
طبق روتین هر روزش بعد از دوش گرفتن کوتاهی پیراهن زرشکی تیرهای رو با کت و شلوار کرم قهوهایش پوشید و با پایین رفتن از پله ها سر میز صبحانه حاضر شد. چند دقیقه زودتر از روزای قبل. خانم چوی وقت نکرده بود میز رو کامل آدماده کنه اما تقریبا چیزای لازم وجود داشتن. با وجود اینکه شب قبل هم چیزی نخورده بود میل و اشتهای زیادی نداشت. بعد از خوردن چند لقمه بلند شد و خواست به سمت در بره که برادرخوندهشو در حال پایین اومدن از پله ها دید. پیراهن سرمهای و شلوار کرمی به تن داشت و کتی که همرنگ شلوارش بود رو روی دستش انداخته بود. مثل همیشه زیبا، آراسته و البته مجذوب کننده! جونگکوک که سر حال به نظر میرسید متقابلا با نگاهش سر تا پای تهیونگ رو برانداز کرد و همراه لبخندش سوتی کشید:
_اوه برادر لباسامون تقریبا ست شده!
تهیونگ با دیدن لبخند دندوننمای جونگکوک، ناخودآگاه لبخند زد. هیچجوره نمیتونست مقابلش مقاومت کنه.. هر چقدر تلاش میکرد نمیتونست ازش دل بکنه و قیدشو بزنه.
_حالا چطور شده آقای جئون لباس روشن انتخاب کردن؟
جونگکوک با حفظ لبخندش قدماشو سمت میز کشید و کنار تهیونگ ایستاد. نگاهی به لباسای خودش انداخت و گفت:
_زیاد تیره پوشیدم اینبار محض تنوع. حالا چطور شدم؟ بهم میاد؟
تهیونگ با بالا آوردن دستاش یقه پیراهن پسر مقابلش رو مرتب کرد و با گرفتن کتش اونو نگه داشت تا جونگکوک بپوشتش. بعد کتش رو هم مرتب کرد و با نگاه کردن به چشمای درشت و زیباش لبخندی زد:
_معلومه که بهت میاد فرقی نمیکنه چی بپوشی تو همه جوره جذابی جونگکوک جئون!
و هزاران بار تو دلش قربون صدقهش رفت اما حیف که نمیتونست کلمهای به زبون بیاره گر چه نگاهش گویای همه چیز بود. لبخند جونگکوک رنگ گرفت اما حرفای از ته دل تهیونگ رو در واقع تعریف لفظی در نظر گرفته بود.. فارغ از تپش های جنونوار قلب برادرخوندهش قدماشو سمت میز کشید و با بیرون کشیدن صندلیای برای خودش نشست.
_چرا نمیشینی برادر؟
_من صبحونه خوردم
جونگکوک سری به تائید تکون داد و گفت:
_باشه پس صبر کن با هم بریم باید حرف بزنیم
تهیونگ که کنجکاو شده بود به باشه گفتنی اکتفا کرد.
(شرط آپلود پارت بعد: 15 لایک 5 کامنت 5 ریپست)
"آقا یه سخنی داشته باشم: شرایط پارت قبلی انجام نشده بود دو تا لایک مال خودم بود تخفیف دادم بخاطر اونایی که مشتاقانه دنبال میکنن و هی پارت جدید میخوان ولی دیگه تا زمانی که شرایط تکمیل نشه پارت نمیذارم خدایی بی انصافی نکنید. با تچکر"
طبق روتین هر روزش بعد از دوش گرفتن کوتاهی پیراهن زرشکی تیرهای رو با کت و شلوار کرم قهوهایش پوشید و با پایین رفتن از پله ها سر میز صبحانه حاضر شد. چند دقیقه زودتر از روزای قبل. خانم چوی وقت نکرده بود میز رو کامل آدماده کنه اما تقریبا چیزای لازم وجود داشتن. با وجود اینکه شب قبل هم چیزی نخورده بود میل و اشتهای زیادی نداشت. بعد از خوردن چند لقمه بلند شد و خواست به سمت در بره که برادرخوندهشو در حال پایین اومدن از پله ها دید. پیراهن سرمهای و شلوار کرمی به تن داشت و کتی که همرنگ شلوارش بود رو روی دستش انداخته بود. مثل همیشه زیبا، آراسته و البته مجذوب کننده! جونگکوک که سر حال به نظر میرسید متقابلا با نگاهش سر تا پای تهیونگ رو برانداز کرد و همراه لبخندش سوتی کشید:
_اوه برادر لباسامون تقریبا ست شده!
تهیونگ با دیدن لبخند دندوننمای جونگکوک، ناخودآگاه لبخند زد. هیچجوره نمیتونست مقابلش مقاومت کنه.. هر چقدر تلاش میکرد نمیتونست ازش دل بکنه و قیدشو بزنه.
_حالا چطور شده آقای جئون لباس روشن انتخاب کردن؟
جونگکوک با حفظ لبخندش قدماشو سمت میز کشید و کنار تهیونگ ایستاد. نگاهی به لباسای خودش انداخت و گفت:
_زیاد تیره پوشیدم اینبار محض تنوع. حالا چطور شدم؟ بهم میاد؟
تهیونگ با بالا آوردن دستاش یقه پیراهن پسر مقابلش رو مرتب کرد و با گرفتن کتش اونو نگه داشت تا جونگکوک بپوشتش. بعد کتش رو هم مرتب کرد و با نگاه کردن به چشمای درشت و زیباش لبخندی زد:
_معلومه که بهت میاد فرقی نمیکنه چی بپوشی تو همه جوره جذابی جونگکوک جئون!
و هزاران بار تو دلش قربون صدقهش رفت اما حیف که نمیتونست کلمهای به زبون بیاره گر چه نگاهش گویای همه چیز بود. لبخند جونگکوک رنگ گرفت اما حرفای از ته دل تهیونگ رو در واقع تعریف لفظی در نظر گرفته بود.. فارغ از تپش های جنونوار قلب برادرخوندهش قدماشو سمت میز کشید و با بیرون کشیدن صندلیای برای خودش نشست.
_چرا نمیشینی برادر؟
_من صبحونه خوردم
جونگکوک سری به تائید تکون داد و گفت:
_باشه پس صبر کن با هم بریم باید حرف بزنیم
تهیونگ که کنجکاو شده بود به باشه گفتنی اکتفا کرد.
(شرط آپلود پارت بعد: 15 لایک 5 کامنت 5 ریپست)
"آقا یه سخنی داشته باشم: شرایط پارت قبلی انجام نشده بود دو تا لایک مال خودم بود تخفیف دادم بخاطر اونایی که مشتاقانه دنبال میکنن و هی پارت جدید میخوان ولی دیگه تا زمانی که شرایط تکمیل نشه پارت نمیذارم خدایی بی انصافی نکنید. با تچکر"
- ۵۱۳
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط