part

[♡part⁶♡]
تا اینکه گوشیم زنگ خورد.لیام،دست راست پدرم که بهش سپرده بودم درباره قاتل برادرم تحقیق کنه بود.رفتم توی حیاط و جواب دادم
-بگو.چیزی پیدا کردی؟
!خانوم.یه چیزی درباره روز اون اتفاق پیدا کردم.
-چیه؟
!فرداشب بیاید همون جایی که سری قبل همو ملاقات کردیم.پدارک رو تحویلتون میدم.
-باشه.
قطع کردم و رفتم داخل،توی فکر بودم،چی میتونه پیدا کرده باشه،دوش گرفتم،لباس خواب پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم.فردا تمرین داشتم،بعد از اون با مادرم باید به یکی از اون برنامه های زنانه احمقانه با دوستاش میرفتم و بعدش باید به نمایشگاه جدید الیزابت میرفتم.روز شلوغی بود.بعدش میتونستم برم دیدن لیام.
انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.صبح زود با صدای الارم بیدار شدم،دوش گرفتم و رفتم سالن باله.لباس تمرین پوشیدم و مربی تمرینم رو شروع کرد.بعد از ساعت ها تمرین کردن حتی پاهام رو احساس نمیکردم،‌کل بدنم درد میکرد.
^میتونی بری.برای امروز کافیه.
سر تکون دادم و برگشتم خونه.از درد یه مسکن خوردم،دوش گرفتم و لباسم رو عوض کردم و رفتم سمت مهمانی که مادرم ادرسش رو فرستاده بود،خونه خانوم والکور،مثل همیشه.رفتم سمت در و اروم در زدم.خدمتکار در رو باز کرد و بهم گفت توی حیاطن.رفتم توی حیاط،مادرم از پیش رفته بود پیش دوستاش نشسته بود،
-ببخشید دیر کردم.تمرینم طول کشید.
کنار مادرم نشستم و مکالمه ها اطرافم ادامه داشت،واقعا خسته کننده بود.بعد سک ساعت بلند شدم،یه بهانه جور کردم و رفتم.توی راه رفتم گل فروشی برای الیزابت یه دسته گل گرفتم و رفتم نمایشگاهش.طبق معمول نیک زودتر از من اونجا بود،رفتم پیش لیز،بغلش کردم و گل رو دادم بهش.بعد از اون رفتم پیش نیک
-میبینم حتی اینجا هم از ادای داماد نمونه رو در اوردن دست بر نمیداری.حتی زودتر از من رسیدی.
خندید
+خب.دل تورو که نمیشه به دست اورد،حداقل دل خانوادت رو به دست بیارم،بعد ازدواج طلاق گرفتیم تقصیر رو گردن من نندازن.
زبونم از پروییش بند اومده بود.
-تو-بیخیال.
ساعت رو نگاه کردم نزدیک هشت بود.
-بعدا به حسابت میرسم.
سریع رفتم توی ماشینم و سمت محل دیدارم با لیام حرکت کردم.یه سویشرت شلوار تمام مشکی پوشیدم که شناخته نشم،کلاه سویشرت رو گذاشتم و رفتم داخل رستوران.
لیام هیچجا نبود،اما یه مرد غریبه سر میز نشسته بود،سریع روی یه میز دیگه نشستم
-لیام عوضی،پیدات کنم خودم تیکه تیکت میکنم.
دیدگاه ها (۰)

[☆part²⁶☆]ویوی لیلی:با ارتور برای دیدن بلا رفتیم سمت عمارت ا...

[☆part²⁷☆]بلا به صندق ماشین تکیه داده بود و غرق خون بود،چشما...

۰[☆part²⁵☆]صبح روز بعد توی بغلش از خواب بیدار شدم،صورت خوابش...

[♡part⁶♡](پرش زمانی به روز نامزدی)ارایشگرم داشت برای شب حاظر...

اسم فیک:ولی تو نمیدونی که من عاشقتم جونگ کوک :باشه از اتاق ا...

تصمیم گرفتم که براتون امشب پارت هدیه بذارموقتی بیدار شدم یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط