گفتم : چی می نویسی ؟

گفتم : چی می نویسی ؟
گفت : بهار را از سر می نویسم
- : مگر بهار نوشتنی ست ؟
_ : آری !
باید دلت را برداری در زلال ترین چشمه بشویی
رو ی بند رخت نسیم پهن کنی
و به خورشید بسپاری که جان دوباره ببخشدش
و دل به قلم وجودت بسپاری ،
که گذشته ها گذشت
اگر چه سخت و تلخ
و فردا نیامده ست
اگر چه مبهم و دور
اما بهار همین حوالی ست
و خاصیت دل جوانه زدن ست و نو شدن
خالی شو از غم و کینه
خالی شو از هر چه هست از جنس اهریمن
و دلت بسپار به معجزه شکوفه ها
دیدگاه ها (۳)

گلدان های لبخند را در حیاط چهره بگذارید؛ چشم های عاشقتان را ...

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک...

ز خــــدا براتون عشــق آرزو میکنم ….. از اون عشقایـی کـــه ه...

برای داشتن یک زندگی شاد و سعادتمند نیازی نیست که منتظر : فار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط