ما را همه شب نمیبرد خواب

ما را همه شب نمی‌برد خواب

ای خفته روزگار دریاب

در بادیه تشنگان بمردند

وز حله به کوفه می‌رود آب

ای سخت کمان سست پیمان

این بود وفای عهد اصحاب

خارست به زیر پهلوانم

بی روی تو خوابگاه سنجاب

ای دیده عاشقان به رویت


چون روی مجاوران به محراب

من تن به قضای عشق دادم

پیرانه سر آمدم به کتاب

زهر از کف دست نازنینان

در حلق چنان رود که جلاب

دیوانه کوی خوبرویان

دردش نکند جفای بواب

سعدی نتوان به هیچ کشتن

الا به فراق روی احباب
دیدگاه ها (۲)

❤ آرامشنه عاشق بودن است نه گرفتن دستی که محرمت نیست.نه حرف ...

اگـر در بیـن اشعـارم، دلـت لـرزیـداگـر آرام شـدحـالـت!میــان...

هم صحبتدر حضورش دامنم آلوده بر تهمت نبودیا دلم با قابِ عکسی ...

عاقبت دلبر مرا گریاند و رفت بی وفایی را به من فهماند و رفت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط