══❖پارت: هفتم ❖══

══❖پارت: هفتم ❖══
چند سال دیگر گذشت.
آریو حالا ۱۲ ساله شده بود.
آوین ۹ سال داشت.
و آرتور هم مثل همیشه بهترین دوست آریو بود.

در این مدت، آکادمی بزرگ جادوی تسالیوس به مشهورترین آکادمی قاره تبدیل شده بود.
جادوگران جوان از تمام کشورها برای تحصیل به آنجا می‌آمدند.
حتی شاهزاده‌ها و فرزندان اشراف.

در کشور هریسون نیز اتفاق مهمی افتاد.
لئونورا، همسر آیهان، صاحب فرزند دوم شد.
پسری با موهای سفید و چشمان سرخ.
نامش را گذاشتند:رین هریسون
لوسیان از داشتن برادر کوچکش خیلی خوشحال بود.
اما مدت زیادی در قصر نماند.
چون زمان ورودش به آکادمی جادو فرا رسیده بود.

یک صبح زود...
آیهان شخصاً او را بدرقه کرد گفت:
«مواظب خودت باش.»
لوسیان خندید.
لوسیان«بابا، فقط دارم میرم درس بخونم.»
آیهان«همین هم باعث نگرانیه.»
لوسیان«...»
آیهان«این اخلاقو از کی به ارث بردی؟»
لوسیان زیر لب گفت:«احتمالاً از خودت.»
و سریع فرار کرد😄🥹
آیهان فقط آه کشید.

چند روز بعد.
لوسیان وارد آکادمی تسالیوس شد.
جمعیت زیادی در محوطه حضور داشتند.
دانش‌آموزان از کشورهای مختلف.
جادوگران جوان.
اشراف‌زاده‌ها.
و فرزندان خاندان‌های سلطنتی.
در حالی که مشغول نگاه کردن به ساختمان‌های عظیم آکادمی بود...
ناگهان جمعیت کنار رفتند.
چند نفر در حال عبور بودند.
در میان آن‌ها پسری با موهای سفید دیده می‌شد.
همه با احترام راه را باز می‌کردند.
یکی از دانش‌آموزان آرام گفت:
«ولیعهد تسالیوس.»
«واووو.»
لوسیان کنجکاوانه نگاه کرد.
اما لحظه بعد...
خشکش زد.
موهای سفید.
چشمان سرخ.
و مهم‌تر از همه...
چهره‌اش.
برای لحظه‌ای احساس کرد دارد نسخه جوان‌تر پدرش را می‌بیند.
«هاا...؟»
آریو از کنارش عبور کرد.
بی‌خبر از نگاه متعجب او.
اما ذهن لوسیان آرام نمی‌شد.
شباهتشان عجیب بود.
خیلی عجیب.

چند هفته بعد.
لوسیان هنوز نتوانسته بود آن شباهت را فراموش کند.
هر بار که آریو را می‌دید...
بیشتر یاد پدرش می‌افتاد.
تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت نامه‌ای برای پدرش بنویسد.
در اتاق خوابگاه نشست.
قلم را برداشت.
و شروع به نوشتن کرد.

♛♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕
> پدر عزیز...
آکادمی فوق‌العاده است.
اما اتفاق عجیبی افتاده.
ولیعهد تسالیوس را دیدم.
اسمش آریو است.
نمی‌دانم چرا...
ولی خیلی شبیه شماست.
آنقدر که چند بار فکر کردم اشتباه می‌بینم.
شاید حرفم عجیب باشد، اما حس کردم باید این موضوع را به شما بگویم.
♛♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕♕

نامه را مهر کرد.
و به هریسون فرستاد.

چند روز بعد.
در قصر هریسون.

آیهان نامه را دریافت کرد.
در ابتدا لبخند می‌زد.
اما هرچه بیشتر می‌خواند...
لبخندش آرام‌آرام محو شد.
دوباره بخش آخر را خواند.
و دوباره.
دوباره...
سپس آرام زمزمه کرد:
«ولیعهد تسالیوس...؟»
«شبیه من...؟»
نگاهش به پنجره دوخته شد.
ناگهان خاطره‌ای قدیمی در ذهنش زنده شد.
موهای سفید.
چشمان سرخ.
لبخند آرام یک پسر.
آدرین...
برای اولین بار پس از سال‌ها...
آن احساس قدیمی دوباره به سراغش آمد.
احساسی که هرگز کاملاً از بین نرفته بود.
این حس که...
شاید هنوز حقیقتی وجود دارد که او از آن خبر ندارد.
و در همان لحظه...
آیهان تصمیم گرفت درباره خاندان سلطنتی تسالیوس تحقیق کند.
بی‌آنکه بداند...
هر قدمی که برمی‌دارد...
او را به راز بزرگ برادر گمشده‌اش نزدیک‌تر می‌کند.
ادامه دارد... 👑🔥
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: هشتم ❖══چند هفته از شروع سال تحصیلی گذشته بود.لوسیا...

══❖پارت: نهم ❖══ کشور هریسون.آیهان پشت میز کارش نشسته بود.نا...

══❖پارت: سوم ❖══کایل چند ثانیه به یادداشت خیره ماند.باد شبان...

══❖پارت: دوم ❖══صبح روز بعد، زنگ آغاز کلاس‌ها در سراسر آکادم...

══❖پارت: چهارم ❖══در کشور هریسون...آیهان هنوز دست از جستجو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط