روزی که با شما آشنا شدم، نظمِ کهنِ جهان در ذهنم فرو ریخت

روزی که با شما آشنا شدم، نظمِ کهنِ جهان در ذهنم فرو ریخت و از میانِ ویرانه‌هایش، معنای تازه‌ای جوانه زد. از آن دم، زندگی دیگر نه یک تکرار، که یک رقصِ بی‌قرار شد. دیدگاهم به آدمیان همچون آینه‌ای شکسته، تکه‌تکه و دگرگون گشت؛ چنان که گویی چشم‌های من، دیگر متعلق به من نیستند، بلکه بازتابی از نگاهِ غریبِ شمایند. ما، این سه کالبدِ متفاوت، چنان در هم تنیده‌ایم که گویی سه قطره‌ی خون در یک رگِ پنهان، یا سه سایه‌ی هم‌گام در زیرِ نورِ ماهِ خونین هستیم. رفتارمان، کلماتمان و حتی سکوت‌هایمان، چون لباسی که از یک تار و پود بافته شده باشد، به هم می‌خزند. ما شبیه هم شدیم؛ نه آن تشابهِ ساده‌ی انسانی، بلکه چنان در هم ادغام شدیم که اگر یکی از ما فرو بریزد، آن دیگری، حفره‌ای خالی و بی‌معنا در سینه‌اش حس خواهد کرد. ما، سه تکه از یک معمایِ تک‌نفره هستیم که در کالبدِ سه تن، به دنبالِ خود می‌گردند
دیدگاه ها (۲۰)

به‌جهت این مصیبت‌های جانسوز و این داغِ بی‌انتها، به پیشگاه ح...

​ما، اسیرانِ این نقاب‌های زیبا هستیم؛ محکومیم که در اوجِ شکس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط