بر چهره ی تـو شرم نمایان شدنــی نیست
بر چهره ی تـو شرم نمایان شدنــی نیست
هر بی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست
دیریست که از دست تو خورشیدِ وجــودم
قربانیِ ابری ست که باران شدنی نیست
ایمـان تو بر معـجزه ی عشق دروغ است
فرعونِ ستم کار ، مسلمان شدنی نیست
افتــاده دلِ بت شکنِ معبدِ چشمت
درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست
ویـران نشده خانـه ام از سیـل غم تو
کاشانه ی بر دوش ، که ویران شدنی نیست
انگشتر خاتم هـم اگـر داشته باشی
دیوی ست درونت که سلیمان شدنی نیست
ازخوردن سیب تنت ای دختـر شیطان
این آدم مغرور ، پشیمان شدنی نیست
بیهـوده چـرا منکر چشمـان تـو باشم
عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست
این قصه ی تکراری مـاه است و پلنگـی
این قصه ی دردی ست که درمان شدنی نیست...
هر بی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست
دیریست که از دست تو خورشیدِ وجــودم
قربانیِ ابری ست که باران شدنی نیست
ایمـان تو بر معـجزه ی عشق دروغ است
فرعونِ ستم کار ، مسلمان شدنی نیست
افتــاده دلِ بت شکنِ معبدِ چشمت
درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست
ویـران نشده خانـه ام از سیـل غم تو
کاشانه ی بر دوش ، که ویران شدنی نیست
انگشتر خاتم هـم اگـر داشته باشی
دیوی ست درونت که سلیمان شدنی نیست
ازخوردن سیب تنت ای دختـر شیطان
این آدم مغرور ، پشیمان شدنی نیست
بیهـوده چـرا منکر چشمـان تـو باشم
عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست
این قصه ی تکراری مـاه است و پلنگـی
این قصه ی دردی ست که درمان شدنی نیست...
- ۲.۰k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط