part

part16
.
.
*اوه سلام یونجون از این ورا؟ چند وقتیه دیگه ریختتو ندیدم
یونجون با نفرت به سوبینی که جلوش خونسرد وایساده و دستاشو تو جیبش گذاشتهب ود نگاه کرد
_خوشحال بودم از اینکه دیگه وجود نحستو حس نکردم! برو اونور
+هیونگ مگه کری؟؟ نمیشنوی میگم وایسا.... اوه ایشون کین؟ میشناسیش؟
سوبین با دیدن بوم از تعجب دستشو رو دهنش گذاشت و یه قدم عقب رفت
*این دیگه کیه؟ چرا... بومگیو؟
+بومگیو؟ نه من اوه بوم هستم از آشنایی باهاتون خوشبختم
یونجون بوم رو پشت سرش پنهان کردن و با خشمی که تو چهرش معلوم بود سمت سوبین برگشت
_نمیخوای گم شی؟
سوبین هنوزم تو شوک بود یقه یونجونو گرفت و محکم داد کشید
*عوضیی بهت گفتم این کیه؟... مگه بوم... بوم..
یونجون هم متقابل یقه سوبینو گرفت و داد کشید
_از حدت نگذر چوی سوبین اسم اونو رو زبونت نیاررر خودت که دیدی این بومگیو نیست نمیخوام بیشتر از این باهات حرف بزنم پس گمشو
+یونجون.. اینم از آشناهای همون دوستت بود؟
سوبین با شنیدن کلمه دوست خنده تمسخر آمیزی زد
*دوست؟ هه واقعا نمیدونم چی بگم! بهش گفتی دوستت بوده؟
اسمت اوه بوم بود نه؟ میدونی این پسری که بهش میگی هیونگ با همون که بهت گفته دوستش بوده چیکارا کرده؟
بغض اجازه ادامه دادن نمیداد
*میدونی چه بلاهایی سر بومگیو آورد؟
رو به یونجون کرد
*چوی یونجون حالا میخوای با یکی که شبیه بومگیوعه بریزی رو هم؟ خودش بس نبود؟ میخوای این بچه رم اذیت کنی؟
حرفش با مشتی که توسط یونجون تو دهنش کوبیده شد متوقف شد
_خفه شو آشغاللل! خفه شوووو! تو هیچی نمیدونی.. تو خودت باعث شدی من باهاش اونکارو بکنم چوی سوبین! از زندگیم گم شو!!!
انگار قضیه جدی تر از یه اتفاق ساده تو گذشته بوده، انگار اون پسر خیلی مهم بوده که اینجوری دو نفرو به جون هم انداخته
سوبین هم متقابلا مشتی به فک یونجون کوبید
*اینم بهانه جدیدته که خودتو قانع کنی؟ نه؟ هنوزم همون لاشی خودخواهی!
یونجون میخواست مشت بعدی رو بزنه که بومگیو نذاشت
+بسه دیگه با هر دوتونم کلی آدم دارن نگاتون میکنن ببخشید ما باید بریم.. بیا!
و دست یونجونو گرفت و پشت سرس کشید و سوار اتوبوسش کرد
.
این پوسترو میخوام برا این فیکشن بزارم به نظرتون این بهتره یا قبلی؟
دیدگاه ها (۰)

part16. . +یونجون دیوونه شدی؟ اینجا مکان عمومیهیونجون روی صن...

این ادیت واقعا بد جوری توصیف فیکشن هاناهاکیه واقعا سرش گریه ...

part15. . ~بوم میشه فایل های دیروزو برام بفرستی؟ +حتما هیونگ...

part10. . یونجون یه قهوه برای خودش ریخت و جلوی تلوزیون روی ک...

پارت۲۷

part11. . دو هفته بود داشت تو اون خونه زندگی میکرد و دیگه به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط