p
p2
هر سه امگا روی مبل نشسته بودن و حرف میزدن.
هانول گفت:بنظرم الفایی که دیشب دیدیم خلی جذاب بود.
جیمین چشمی چرخوند و گفت:هیونگ. هیچکس به تو نگاه نمیکنه. فقط ببینیم در اینده چه بدبختی گیر تو بیافته
هانول پس سری محکمی تو سر جیمین زد و گفت:احمق. من به این خوبی. تازه ممکنه تو روم کراش داشته باشی
جیمین ادای عوق زدن دراورد و گفت:ای گوز.
تهیونگ نتونست تحمل کنه و زد زیر خنده
جیمین با تمسخر گفت:آره آره. تو بخند،بجز خنده هیچکاری ازت بر نمیاد.
همون لحظه در باز شد و مینجی و یونگی وارد شدن
یونگی با صدای بمی از تهیونگ پرسید:ته. نامجون کجاست؟
تهیونگ گفت:تو اتق کارشه هیونگ.
یونگی سری تکون داد و نیم نگاهی به چهره سرخ شدهی جیمین انداخت و نیشخند کوچیکی زد و سمت اتاق نامجون رفت
مینجی وقتی دید برادرش از دید خارج شده لبخند گشادی زد و گفت:الههی ماه. کم کم داشتم کنترلم رو از دست میدادم که برم تیکه تیکش کنم.
نگاهی به سر تا پای هانول انداخت و ابرو بالا انداخت و گفت:چطوری چیگر طلا
هانول اخم کیوتی کرد و گفت:نونا. میلیون ها بار گفتم منو اینطوری صدا نزن
مینجی با خنده گفت:برا چی جیگر طلا
هانول با حالت زاری گفت:نوناااا
مینجی چشمی چرخوند و گفت:باشه باشه جیگر طلا دیگه بهت نمیگم جیگر طلا
هونول با صورت پوکر بهش نگاه کرد و گفت:واقعا ازت ممنونم
و در طول این مدت جیمین و تهیونگ با نیش باز بهشون نگاه میکردن
جیمین بلند جوری که هانول و نینجی بشنون خطاب به تهیونگ گفت:میدونی ته ته. این دوتا خیلی بهمدیگه میان. نظرت چیه باهم جفت شن؟
تهیونگ با خنده گفت:من که نظرم مثبته
هانول آروم سرشو پایین انداخت و زمزمهوار گفت:من...من یونگی هیونگ رو دوست دارم...
مینجی یکباره چهرش سرد شد و بهشون گفت:من بیرون کار دارم. نمیتونم بمونم.
و برگشت و از خونه بیرون رفت
هانول با چشمای نیمه اشکی به جای خالی مینجی نگاه کرد
جیمین آروم گفت:هانول. اون جفتته. نمیتونی اینجوری بگی،اونم در حضورش.
تهیونگ گفت:ببین هانول. درسته تو یونگی هیونگ رو دوست داری. ولی مینجی نونا جفت حقیقیته. تو باید قبولش کنی. اون دوستت داره.
قطره اشکی از گوشه چشم هانول افتاد و گفت:میدونم... من خیلی بدم. آدم افتضاحیم. با اینکه جفتم رو پیدا کردم،ولی به برادرش علاقه دارم
و آروم و بی صدا هق هق کرد.
جیمین و تهیونگ آروم نگاهی بهمدیگه کردن و با ناراحتی نگاهشونو به دوستشون دادن.
♤سپیده♧
هر سه امگا روی مبل نشسته بودن و حرف میزدن.
هانول گفت:بنظرم الفایی که دیشب دیدیم خلی جذاب بود.
جیمین چشمی چرخوند و گفت:هیونگ. هیچکس به تو نگاه نمیکنه. فقط ببینیم در اینده چه بدبختی گیر تو بیافته
هانول پس سری محکمی تو سر جیمین زد و گفت:احمق. من به این خوبی. تازه ممکنه تو روم کراش داشته باشی
جیمین ادای عوق زدن دراورد و گفت:ای گوز.
تهیونگ نتونست تحمل کنه و زد زیر خنده
جیمین با تمسخر گفت:آره آره. تو بخند،بجز خنده هیچکاری ازت بر نمیاد.
همون لحظه در باز شد و مینجی و یونگی وارد شدن
یونگی با صدای بمی از تهیونگ پرسید:ته. نامجون کجاست؟
تهیونگ گفت:تو اتق کارشه هیونگ.
یونگی سری تکون داد و نیم نگاهی به چهره سرخ شدهی جیمین انداخت و نیشخند کوچیکی زد و سمت اتاق نامجون رفت
مینجی وقتی دید برادرش از دید خارج شده لبخند گشادی زد و گفت:الههی ماه. کم کم داشتم کنترلم رو از دست میدادم که برم تیکه تیکش کنم.
نگاهی به سر تا پای هانول انداخت و ابرو بالا انداخت و گفت:چطوری چیگر طلا
هانول اخم کیوتی کرد و گفت:نونا. میلیون ها بار گفتم منو اینطوری صدا نزن
مینجی با خنده گفت:برا چی جیگر طلا
هانول با حالت زاری گفت:نوناااا
مینجی چشمی چرخوند و گفت:باشه باشه جیگر طلا دیگه بهت نمیگم جیگر طلا
هونول با صورت پوکر بهش نگاه کرد و گفت:واقعا ازت ممنونم
و در طول این مدت جیمین و تهیونگ با نیش باز بهشون نگاه میکردن
جیمین بلند جوری که هانول و نینجی بشنون خطاب به تهیونگ گفت:میدونی ته ته. این دوتا خیلی بهمدیگه میان. نظرت چیه باهم جفت شن؟
تهیونگ با خنده گفت:من که نظرم مثبته
هانول آروم سرشو پایین انداخت و زمزمهوار گفت:من...من یونگی هیونگ رو دوست دارم...
مینجی یکباره چهرش سرد شد و بهشون گفت:من بیرون کار دارم. نمیتونم بمونم.
و برگشت و از خونه بیرون رفت
هانول با چشمای نیمه اشکی به جای خالی مینجی نگاه کرد
جیمین آروم گفت:هانول. اون جفتته. نمیتونی اینجوری بگی،اونم در حضورش.
تهیونگ گفت:ببین هانول. درسته تو یونگی هیونگ رو دوست داری. ولی مینجی نونا جفت حقیقیته. تو باید قبولش کنی. اون دوستت داره.
قطره اشکی از گوشه چشم هانول افتاد و گفت:میدونم... من خیلی بدم. آدم افتضاحیم. با اینکه جفتم رو پیدا کردم،ولی به برادرش علاقه دارم
و آروم و بی صدا هق هق کرد.
جیمین و تهیونگ آروم نگاهی بهمدیگه کردن و با ناراحتی نگاهشونو به دوستشون دادن.
♤سپیده♧
- ۱.۸k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط