「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25
✦.................................
نه سؤال بود... نه تعجب؛ فقط یک حقیقت
نیکی دستهایش را داخل جیب هودی فرو کرد و به چهارچوب در تکیه داد
+ ظاهراً از قبل مطمئن بودی
جونگکوک لیوان را آرام روی دستهی صندلی گذاشت بالاخره سرش را بلند کرد چشمهای سیاهش، زیر نور کم اتاق، از همیشه تاریکتر به نظر میرسید
نگاهش مستقیم روی صورت نیکی نشست؛ از موهای آشفته... تا رد خراش باریکی که روی بند انگشتش مانده بود، چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نه خشم در چهرهاش دیده میشد، نه آرامش همین بیاحساسی، از هر عصبانیتی ترسناکتر بود، نیکی سعی کرد نگاهش را نشکند
+ اگه قراره دعوام کنی، زودتر شروع کن
جونگکوک خیلی آرام سیگارش را داخل زیرسیگاری خاموش کرد، از جایش بلند شد قد بلندش باعث شد سایهاش روی کف اتاق کشیده شود
با قدم هایی آهسته به سمت نیکی آمد؛ نه عجله ای داشت نه صدای قدمهایش بلند بود اما هر قدم، سنگینتر از قبلی به گوش میرسید
فاصلهشان کمتر شد؛ دو متر... یک متر... تا جایی که فقط چند قدم با هم فاصله داشتند، جونگکوک بدون اینکه پلک بزند به چشمهایش خیره ماند.
در اتاق، فقط صدای سوختن آرام آخرین تکهی سیگار شنیده میشد
ناگهان دستش بالا آمد انگشت های بلند و محکم او دور مچ دست نیکی حلقه شد، نه آنقدر ناگهانی که فرصت واکنش نداشته باشد...
اما آنقدر محکم که استخوانهای ظریف مچش زیر فشارش تیر کشید
نیکی ناخودآگاه نفسش را بین دندانهایش حبس کرد ابروهایش برای لحظهای در هم رفت اما حتی یک آخ هم نگفت، جونگکوک نگاهش را از صورتش برنداشت
صدایش آرام بود همان آرامشی که از فریاد ترسناکتر به نظر میرسید:
_ به چه جرأتی...
مکث کوتاهی کرد و فشار دستش اندکی بیشتر شد
_ روی نگهبانهای من دست بلند کردی؟
درد از مچ نیکی تا آرنجش دوید، برای یک ثانیه قلبش تندتر زد اما درست همان یک ثانیه بعد چانهاش را بالاتر گرفت و مستقیم در چشمهای جونگکوک نگاه کرد
+ چون جلوی راهم وایساده بودن.
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد، فقط نگاهش سردتر شد.
_ اونا دستور اجرا میکردن.
نیکی گوشهی لبش را بالا داد؛ همان لبخند لجبازی که از صبح چند نفر را دیوانه کرده بود
+ منم کار خودمو
جونگکوک چند ثانیه بدون کوچکترین تغییری در حالت صورتش به او خیره ماند. نگاهش آرام روی صورت نیکی چرخید؛ روی لبخند لجبازش، روی چشمهایی که حتی زیر آن فشار هم حاضر نبودند پایین بیفتند.
گوشهی فکش منقبض شد نه از عصبانیتی که کنترلش را از دست بدهد... از جسارتی که روبهرویش ایستاده بود.
سکوت اتاق سنگینتر شد؛ آنقدر که صدای نفس کشیدن هر دویشان میان دیوارهای بلند اتاق میپیچید.
جونگکوک کمی سرش را کج کرد چشمهای سردش برای لحظهای در چشمهای نیکی قفل ماند بعد، با همان صدای بم، آرام و بیاحساس گفت:
_ زانو بزن.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 25
✦.................................
نه سؤال بود... نه تعجب؛ فقط یک حقیقت
نیکی دستهایش را داخل جیب هودی فرو کرد و به چهارچوب در تکیه داد
+ ظاهراً از قبل مطمئن بودی
جونگکوک لیوان را آرام روی دستهی صندلی گذاشت بالاخره سرش را بلند کرد چشمهای سیاهش، زیر نور کم اتاق، از همیشه تاریکتر به نظر میرسید
نگاهش مستقیم روی صورت نیکی نشست؛ از موهای آشفته... تا رد خراش باریکی که روی بند انگشتش مانده بود، چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
نه خشم در چهرهاش دیده میشد، نه آرامش همین بیاحساسی، از هر عصبانیتی ترسناکتر بود، نیکی سعی کرد نگاهش را نشکند
+ اگه قراره دعوام کنی، زودتر شروع کن
جونگکوک خیلی آرام سیگارش را داخل زیرسیگاری خاموش کرد، از جایش بلند شد قد بلندش باعث شد سایهاش روی کف اتاق کشیده شود
با قدم هایی آهسته به سمت نیکی آمد؛ نه عجله ای داشت نه صدای قدمهایش بلند بود اما هر قدم، سنگینتر از قبلی به گوش میرسید
فاصلهشان کمتر شد؛ دو متر... یک متر... تا جایی که فقط چند قدم با هم فاصله داشتند، جونگکوک بدون اینکه پلک بزند به چشمهایش خیره ماند.
در اتاق، فقط صدای سوختن آرام آخرین تکهی سیگار شنیده میشد
ناگهان دستش بالا آمد انگشت های بلند و محکم او دور مچ دست نیکی حلقه شد، نه آنقدر ناگهانی که فرصت واکنش نداشته باشد...
اما آنقدر محکم که استخوانهای ظریف مچش زیر فشارش تیر کشید
نیکی ناخودآگاه نفسش را بین دندانهایش حبس کرد ابروهایش برای لحظهای در هم رفت اما حتی یک آخ هم نگفت، جونگکوک نگاهش را از صورتش برنداشت
صدایش آرام بود همان آرامشی که از فریاد ترسناکتر به نظر میرسید:
_ به چه جرأتی...
مکث کوتاهی کرد و فشار دستش اندکی بیشتر شد
_ روی نگهبانهای من دست بلند کردی؟
درد از مچ نیکی تا آرنجش دوید، برای یک ثانیه قلبش تندتر زد اما درست همان یک ثانیه بعد چانهاش را بالاتر گرفت و مستقیم در چشمهای جونگکوک نگاه کرد
+ چون جلوی راهم وایساده بودن.
جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد، فقط نگاهش سردتر شد.
_ اونا دستور اجرا میکردن.
نیکی گوشهی لبش را بالا داد؛ همان لبخند لجبازی که از صبح چند نفر را دیوانه کرده بود
+ منم کار خودمو
جونگکوک چند ثانیه بدون کوچکترین تغییری در حالت صورتش به او خیره ماند. نگاهش آرام روی صورت نیکی چرخید؛ روی لبخند لجبازش، روی چشمهایی که حتی زیر آن فشار هم حاضر نبودند پایین بیفتند.
گوشهی فکش منقبض شد نه از عصبانیتی که کنترلش را از دست بدهد... از جسارتی که روبهرویش ایستاده بود.
سکوت اتاق سنگینتر شد؛ آنقدر که صدای نفس کشیدن هر دویشان میان دیوارهای بلند اتاق میپیچید.
جونگکوک کمی سرش را کج کرد چشمهای سردش برای لحظهای در چشمهای نیکی قفل ماند بعد، با همان صدای بم، آرام و بیاحساس گفت:
_ زانو بزن.
- ۱.۰k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط