آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

part25

ویوی ا. ت

نصف شب بود.

خوابم نمی‌برد.

هر بار چشم‌هام رو می‌بستم، اون نوشته روی آینه جلوی چشمم ظاهر می‌شد.

حالا نوبت توئه، ا. ت مین.

بالاخره از تخت بلند شدم.

آروم در اتاقم رو باز کردم.

سالن تاریک بود.

فقط نور تلویزیون روی مبل افتاده بود.

جونگکوک هنوز بیدار بود.

ا. ت: تو هنوز نخوابیدی؟

جونگکوک بدون اینکه نگام کنه گفت:

جونگکوک: نه.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک: چون نگهبانم.

ا. ت: نگهبان؟

جونگکوک: آره.

ا. ت: پس من باید بهت حقوق بدم؟

جونگکوک برگشت سمتم.

جونگکوک: تو خیلی حرف می‌زنی.

ا. ت: چون خوابم نمی‌بره.

جونگکوک: چرا؟

ا. ت: چون توی اتاقم یه نفر با رنگ قرمز روی آینه نوشته حالا نوبت توئه.

جونگکوک: آره، دلیل منطقی‌ایه.

ا. ت: ممنون که درکم می‌کنی.

جونگکوک: خواهش می‌کنم.

چند لحظه ساکت موندیم.

بعد من به مبل نگاه کردم.

ا. ت: جا هست؟

جونگکوک: چی؟

ا. ت: روی مبل.

جونگکوک: تو می‌خوای اینجا بخوابی؟

ا. ت: نه، اومدم با مبل حرف بزنم.

جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.

بعد خودش کمی کنار رفت.

جونگکوک: بشین.

ا. ت: ممنون.

کنارش نشستم.

اما عمداً فاصله زیادی گذاشتم.

جونگکوک به فاصله بینمون نگاه کرد.

جونگکوک: چرا اون‌قدر دور نشستی؟

ا. ت: چون گفتی مبل جا داره، نگفتی بهت بچسبم.

جونگکوک: من همچین چیزی نگفتم.

ا. ت: پس همین‌جا خوبه.

جونگکوک: باشه.

چند ثانیه گذشت.

بعد خودش کمی به سمتم جابه‌جا شد.

من بهش نگاه کردم.

ا. ت: چی شد؟

جونگکوک: مبل راحت‌تره این‌طرف.

ا. ت: آها.

جونگکوک: چیه؟

ا. ت: هیچی.

جونگکوک: لبخند نزن.

ا. ت: من لبخند نمی‌زنم.

جونگکوک: دقیقاً داری لبخند می‌زنی.

ا. ت: تقصیر مبله.

جونگکوک: مبل؟

ا. ت: خیلی خطرناکه.

جونگکوک با ناباوری سرش رو تکون داد.

ویوی جونگکوک

چند دقیقه بعد، ا. ت کم‌کم ساکت شد.

سرش روی پشتی مبل بود.

چشم‌هاش سنگین شده بود.

جونگکوک: ا. ت؟

جوابی نداد.

دوباره صداش کردم.

جونگکوک: ا. ت؟

این بار هم جواب نداد.

خوابش برده بود.

آروم به صورتش نگاه کردم.

حتی وقتی خواب بود هم اخم کوچیکی بین ابروهاش داشت.

آروم پتو رو روی شونه‌هاش انداختم.

چند دقیقه بعد

ا. ت توی خواب تکون خورد.

بعد سرش آرام روی شونه‌م افتاد.

خشکم زد.

به پایین نگاه کردم.

سرش روی شونه‌م بود.

نباید تکون می‌خوردم.

اما

نمی‌خواستم بیدارش کنم.

پس همون‌جا نشستم.

حتی وقتی دستم خواب رفت.

حتی وقتی گردنم درد گرفت.

ویوی ا. ت

صبح که چشم‌هام رو باز کردم

اولین چیزی که دیدم

تیشرت مشکی جونگکوک بود.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمم سرم روی شونه‌شه.

خیلی آرام سرم رو بلند کردم.

جونگکوک خواب بود.

یا حداقل فکر می‌کردم خواب است.

همین که خواستم از روی مبل بلند بشم

چشم‌هاش باز شد.

جونگکوک: صبح بخیر.

از خجالت سریع صاف نشستم.

ا. ت: صبح بخیر.

جونگکوک: راحت خوابیدی؟

ا. ت: آره.

جونگکوک: خوبه.

ا. ت: تو چی؟

جونگکوک: گردنم درد می‌کنه.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.

جونگکوک: نمی‌دونم.

ا. ت: عجیبه.

جونگکوک: خیلی.

ا. ت: شاید مبل خطرناک بوده.

جونگکوک: احتمالاً.

هر دومون خندیدیم.

اما وقتی از جا بلند شدم، ناگهان متوجه شدم

پتو هنوز روی شونه‌هامه.

ا. ت: اینو تو انداختی روم؟

جونگکوک: نه.

ا. ت: پس خودش راه رفته؟

جونگکوک: شاید.

ا. ت: مبل و پتو باهم همدستن.

جونگکوک: قطعاً.

ویوی جونگکوک

گوشیم زنگ خورد.

پدرم بود.

این بار جواب ندادم.

ا. ت: جواب نمی‌دی؟

جونگکوک: نه.

ا. ت: شاید کار مهمی داشته باشه.

جونگکوک: احتمالاً داره.

ا. ت: پس جواب بده.

جونگکوک: تو از کی شدی مشاور زندگی من؟

ا. ت: از وقتی شب‌ها روی شونه‌م می‌خوابی.

ا. ت: ببخشید

خودش ناگهان ساکت شد.

من هم بهش نگاه کردم.

چند ثانیه سکوت شد.

جونگکوک: تو روی شونه من خوابیدی.

ا. ت: من؟

جونگکوک: آره.

ا. ت: امکان نداره.

جونگکوک: چرا؟

ا. ت: من آدم سنگینی‌ام؟

جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.

ا. ت: جواب بده.

جونگکوک: نه.

ا. ت: این مکثت توهین‌آمیز بود.

جونگکوک خندید.

جونگکوک: برو لباستو عوض کن.

ا. ت: چرا؟

جونگکوک: چون با لباس خواب می‌خوای صبحونه بخوری؟

ا. ت: خب؟

جونگکوک: برو لباستو عوض کن.

ا. ت: باشه.

چند قدم به سمت اتاقش رفت.

بعد برگشت.
ادامه
لایک کامنت بزارید یادتون نره🎀💋💋
دیدگاه ها (۳)

آتیشی که از بارون شروع شد ادامه پارت 25بعد برگشت.ا. ت: تو هم...

آتیشی که از بارون شروع شدpart26ویوی ا. تلباس‌هام رو عوض کردم...

🥹🫠🎶❤️‍🔥🎀#شوگا

شیر موزه؟ 😂#جونگکوک

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

آتیشی که از بارون شروع شدpart24ویوی ا. تاون شببعد از اینکه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط