حقیقت خاکستری💥

حقیقت خاکستری💥

♡5♡


رفتم پایین با دیدن آنتونیو و ماشین گرون قیمتش 
رفتم سمتش نشستم که 

خواهرش یعنی دختر عموم با خوشرویی لب زد 

-سلام آنجل 

اسمش آنیتا بود خوشگل بود موهاش همرگ موهای مامانش خرمایی 
بود 

-سلام آنیتا 

نمیدونم استرس داشتم واسه بار اول دیدن بچها عمه و عموهام 

از ماشین پیاده شدیم تو یه کافه کافه مورد علاقم 
یه میز نمیدونم چند نفره بود 

وایسادم که آنتونیو لب زد 

-آنجل دختر عمو ی ما آشنا شید 

همه به تیپم نگاهی انداخت و بعد به چشمام یکیشون لبخند ی زد
و گفت 

-سلام آنجل خوش اومدی به جمعمون 

نشستم رو صندلی کنارش لب زد 

کاترینا منم اونم براندو نامزدم آلیس
  لوکا  اونم پیترو   اونم  کیارا
دیدگاه ها (۱)

رمان حقیقت خاکستری💥♡6♡جوردی کاترینا نفسی کشید و بعد گفت پس ل...

حقیقت خاکستری💥♡۴♡نشستم سر میز مامان واسم بشقابمو پر کرد آنتو...

حقیقت خاکستری💥♡3♡-اهوم رفتم تو پذیرایی رفتم سمتشون -سلام سری...

کپشن مهمه🎀🐥عروسک من😈🔞پارت دوازدهم رفتم پایین سرمو دور تا دور...

✨REGRET✨PART: 11ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[ویو لا...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟔ولی بی خیال کیم تهیونگ شدم و تصمیم گرفت...

ترکم نکن

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و p25ویو هیونجین اه ات چرا ن...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_50سر سفره نهار نشستم .._سکین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط