پارت
پارت ۱۹
ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهنش رسید. او نمیخواست شیسویی را از دست بدهد. نمیخواست ان لحظه هایی که با شیسویی داشت، همه ی کارهایی که با هم کرده بودند فقط به خاطره تبدیل شوند. نمیخواست دوباره به تنهایی خودش برگردد. پس او از ته دل دعا کرد، جایی که در اسمان، خدا صدایش را شنید.
?:"درخواستت رو میپذیرم، ایتاچی. تو ادم درستکاری هستی."
اتش اطراف جهنم خاموش شد وقتی صدایی از اسمان به گوش رسید. فرشته ها ماندند و ایتاچی و شیسویی، توی دره ای از خاکستر. دانزو مرده بود.
اسمان که روشن تر شد، خداوند درخواست ایتاچی را اجرا کرد. شکاف سینه ی شیسویی شروع کرد به بسته شدن، زخم هایش یکی یکی درمان شد. سوناده که داشت گریه میکرد با حیرت نگاه کرد. ایتاچی از شیسویی جدا نشد، هنوز او را توی بغلش گرفته بود. وقتی بال هایش درمان شدند، جایی که سوختگی های پوستش از بین رفتند و دوباره تبدیل به همان پری قدیمی شد، ایتاچی ندید. ولی وقتی اهسته دست شیسویی بالا امد تا روی پشتش بماند، حس کرد.
سریع کشید عقب تا نگاه کند، چشم های خیسش صورت خسته ی شیسویی را بررسی کردند:"شیسویی؟"
شیسویی لبخند زد، ولی هنوز یجورایی به ایتاچی تکیه داده بود و مشخص بود نمیتواند تنهایی بنشیند. اینکه او دوباره داشت به ایتاچی نگاه میکرد، دوباره چشمانش باز بود و لبخند میزد، اشک ایتاچی را دراورد. دوباره محکم شیسویی را بغل کرد:"وای خدایا شکرت. تو سالمی."
و مثل وقتی که از ذوق یک اتفاق خیلی خوشحال کننده، ته دلت قیلی ویلی میرود، شادی واقعی قلب ایتاچی را فرا گرفت. شادی ای که حس عالی ای منتقل میکرد، حس خانه.
بعد از اینکه خدا شیسویی را برگرداند، همه همدیگر را بغل کردند. همه ی فرشته ها، جیرایا و سوناده، و هر موجودی که ان اطراف بود. رنگ خوش و سرسبزی دوباره به بهشت برگشت و سیاره ی زمین از دور دست نفس راحتی کشید. بدون جهنمی که درونش بسوزد، بدون دانزویی که همه چیز را خراب کند.
ولی...مشکلی وجود داشت.
●
شیسویی که هنوز نفس هایش نامنظم بود، دست ایتاچی را گرفت:"خوشحالم که تونستم کمکت کنم، ایتاچی. ماموریت من اینجا تمومه."
لبخند نرمی که روی صورت ایتاچی بود از بین رفت:"چی؟ منظورت چیه؟"
شیسویی سرش را پایین انداخت، حقیقت مثل سنگ توی سینه اش سنگینی میکرد. نمیخواست ان کلمات را به زبان بیاورد، ته دلش...او هم نمیخواست اینجوری شود:"تو الان واقعا شاد شدی، از ته قلب. پس یعنی ماموریت منم تموم شده. ما اینجا...از هم جدا میشیم."
سوناده سریع به جیرایا و بقبه ی فرشته ها اخم کرد:"چشما درویش. بیاید تنهاشون بذاریم."
و همه شان را راهنمایی کرد تا بهشت. استرس شروع کرد توی قلب ایتاچی کوبیدن:"صبر کن...نه. چه ماموریتی؟ تو دانزو رو شکست دادی. پس به عنوان پاداش، نمیشه پیشم بمونی؟"
S:"ماموریت هر پری ای تا یک زمانی ادامه داره.، تا وقتی که میزبان خوشحال باشه. بعدش تو منو فراموش میکنی، قرار نیست منو یادت بیاد."
و وقتی توضیح داد، صدایش میلرزید. نمیخواست تمام شود، اینکه از ایتاچی جدا شود.
ایتاچی تند تند سرش را تکان داد، دست شیسویی را محکم تر گرفت. انگار اینکار باعث میشد جدا نشوند:"نه شیسویی نرو. وقتی بالاخره همه چی خوب شده از پیشم نرو."
ولی بعد دستش از بین دست شیسویی رد شد، زمان تمام شده بود و دیگر نمیتوانست او را بگیرد. قطرات از چشم های شیسویی پایین ریختند:"متاسفم ایتاچی. ولی من تو رو یادم نمیره، مطمئن باش."
ایتاچی سعی کرد دوباره شیسویی را بگیرد، ولی هربار دستش از پوست او رد میشد. حس کرد زمین زیر پایش شل و خالی میشود.
I:"نه صبر کن، نرو. دوباره تنهام نذار."
ولی با هر کلمه بیشتر توی زمین فرو میرفت. شروع کرد به سقوط کردن، که برگردد زمین، جایی که تعلق داشت. و شیسویی بالا ماند.
حتی وقتی برای اخرین بار اسم یکدیگر را گفتند، حتی وقتی دستشان را سمت هم دراز کردند، چیزی به عقب برنگشت.
ایتاچی از خدا خواست، تنها کسی که در لحظه ی اخر به ذهنش رسید. او نمیخواست شیسویی را از دست بدهد. نمیخواست ان لحظه هایی که با شیسویی داشت، همه ی کارهایی که با هم کرده بودند فقط به خاطره تبدیل شوند. نمیخواست دوباره به تنهایی خودش برگردد. پس او از ته دل دعا کرد، جایی که در اسمان، خدا صدایش را شنید.
?:"درخواستت رو میپذیرم، ایتاچی. تو ادم درستکاری هستی."
اتش اطراف جهنم خاموش شد وقتی صدایی از اسمان به گوش رسید. فرشته ها ماندند و ایتاچی و شیسویی، توی دره ای از خاکستر. دانزو مرده بود.
اسمان که روشن تر شد، خداوند درخواست ایتاچی را اجرا کرد. شکاف سینه ی شیسویی شروع کرد به بسته شدن، زخم هایش یکی یکی درمان شد. سوناده که داشت گریه میکرد با حیرت نگاه کرد. ایتاچی از شیسویی جدا نشد، هنوز او را توی بغلش گرفته بود. وقتی بال هایش درمان شدند، جایی که سوختگی های پوستش از بین رفتند و دوباره تبدیل به همان پری قدیمی شد، ایتاچی ندید. ولی وقتی اهسته دست شیسویی بالا امد تا روی پشتش بماند، حس کرد.
سریع کشید عقب تا نگاه کند، چشم های خیسش صورت خسته ی شیسویی را بررسی کردند:"شیسویی؟"
شیسویی لبخند زد، ولی هنوز یجورایی به ایتاچی تکیه داده بود و مشخص بود نمیتواند تنهایی بنشیند. اینکه او دوباره داشت به ایتاچی نگاه میکرد، دوباره چشمانش باز بود و لبخند میزد، اشک ایتاچی را دراورد. دوباره محکم شیسویی را بغل کرد:"وای خدایا شکرت. تو سالمی."
و مثل وقتی که از ذوق یک اتفاق خیلی خوشحال کننده، ته دلت قیلی ویلی میرود، شادی واقعی قلب ایتاچی را فرا گرفت. شادی ای که حس عالی ای منتقل میکرد، حس خانه.
بعد از اینکه خدا شیسویی را برگرداند، همه همدیگر را بغل کردند. همه ی فرشته ها، جیرایا و سوناده، و هر موجودی که ان اطراف بود. رنگ خوش و سرسبزی دوباره به بهشت برگشت و سیاره ی زمین از دور دست نفس راحتی کشید. بدون جهنمی که درونش بسوزد، بدون دانزویی که همه چیز را خراب کند.
ولی...مشکلی وجود داشت.
●
شیسویی که هنوز نفس هایش نامنظم بود، دست ایتاچی را گرفت:"خوشحالم که تونستم کمکت کنم، ایتاچی. ماموریت من اینجا تمومه."
لبخند نرمی که روی صورت ایتاچی بود از بین رفت:"چی؟ منظورت چیه؟"
شیسویی سرش را پایین انداخت، حقیقت مثل سنگ توی سینه اش سنگینی میکرد. نمیخواست ان کلمات را به زبان بیاورد، ته دلش...او هم نمیخواست اینجوری شود:"تو الان واقعا شاد شدی، از ته قلب. پس یعنی ماموریت منم تموم شده. ما اینجا...از هم جدا میشیم."
سوناده سریع به جیرایا و بقبه ی فرشته ها اخم کرد:"چشما درویش. بیاید تنهاشون بذاریم."
و همه شان را راهنمایی کرد تا بهشت. استرس شروع کرد توی قلب ایتاچی کوبیدن:"صبر کن...نه. چه ماموریتی؟ تو دانزو رو شکست دادی. پس به عنوان پاداش، نمیشه پیشم بمونی؟"
S:"ماموریت هر پری ای تا یک زمانی ادامه داره.، تا وقتی که میزبان خوشحال باشه. بعدش تو منو فراموش میکنی، قرار نیست منو یادت بیاد."
و وقتی توضیح داد، صدایش میلرزید. نمیخواست تمام شود، اینکه از ایتاچی جدا شود.
ایتاچی تند تند سرش را تکان داد، دست شیسویی را محکم تر گرفت. انگار اینکار باعث میشد جدا نشوند:"نه شیسویی نرو. وقتی بالاخره همه چی خوب شده از پیشم نرو."
ولی بعد دستش از بین دست شیسویی رد شد، زمان تمام شده بود و دیگر نمیتوانست او را بگیرد. قطرات از چشم های شیسویی پایین ریختند:"متاسفم ایتاچی. ولی من تو رو یادم نمیره، مطمئن باش."
ایتاچی سعی کرد دوباره شیسویی را بگیرد، ولی هربار دستش از پوست او رد میشد. حس کرد زمین زیر پایش شل و خالی میشود.
I:"نه صبر کن، نرو. دوباره تنهام نذار."
ولی با هر کلمه بیشتر توی زمین فرو میرفت. شروع کرد به سقوط کردن، که برگردد زمین، جایی که تعلق داشت. و شیسویی بالا ماند.
حتی وقتی برای اخرین بار اسم یکدیگر را گفتند، حتی وقتی دستشان را سمت هم دراز کردند، چیزی به عقب برنگشت.
- ۱۹۵
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط