پارت ۲۰:شروع یک پایان
پارت ۲۰:شروع یک پایان
"رودخانه ی هان هم اون روزها مثل چشم های من شده بود"
(Rose)
آرام آرام بر روی شن های اطراف رودخانه قدم برمی داشت.
شن ها به طور عجیبی او را به طرف خود می کشیدند.
و موج ها، وحشیانه می دویدند تا به ساحل برسن. بدون لحظه ای دریغ.
اما نمی رسیدند.
درست در وسط راه، به انتها می کشیدند. مثل تهیونگ.
مست مست بود و مدام تلوتلو می خورد. خورشید هنوز طلوع نکرده بود.
صدای لرزش توی جیب کتش حس شد.
"ته؟ کجایی تو؟ دست من کلی کار میدی بعد ول میکنی میری بار خوش گذرونی؟"
"سرم داد نزن"
مثل بچه کوچولو ها لب هاش رو غنچه کرد.
"راستش، یه خانمه هست که یه مدته دنبالمه. نمیدونم کیه، ولی فکر کنم دزده"
هوفی کشید و فورا گفت.
"فهمیدم کجایی صبر کن تا بیام"
دقایقی بعد، جونگ کوک کنار رودخانه ی هان پارک کرد. به سمت زنی که ظاهرا از نظر تهیونگ دزد بود، دوید.
دو طرف شانه اش را گرفت و تکان داد.
"معلوم هست تو چته؟"
"من آدم بدی ام"
"سونگ آه اون روز گفت، گفت مثل پدرشم"
"تهیونگ بیا فعلا بریم بعدا راجب بهش حرف میزنیم"
"گفت دلش بابا میخواد. به بچه های مهد حسودی میکنه"
با تمام لرز گفت.
"گفت از باباش متنفره"
جونگ کوک اینبار فقط زمزمه کرد.
"تهیونگ"
~~~~~~~~~~
دستی بر پیشانی اش کشید. انگار لازم بود بعد از مدت ها تهیونگ خود واقعی اش رو پیدا کنه. دوباره همون آدمی بشه که ۵ سال گذشته بود. و این کار با زندگی جدیدش توی آمریکا شروع میشد.
"الو، جیمین؟ کار ها رو ردیف کردی؟"
"حله"
"خیلی خب پس، فردا به مقصد آمریکا حرکت می کنیم!"
شرط بزارمم؟
"رودخانه ی هان هم اون روزها مثل چشم های من شده بود"
(Rose)
آرام آرام بر روی شن های اطراف رودخانه قدم برمی داشت.
شن ها به طور عجیبی او را به طرف خود می کشیدند.
و موج ها، وحشیانه می دویدند تا به ساحل برسن. بدون لحظه ای دریغ.
اما نمی رسیدند.
درست در وسط راه، به انتها می کشیدند. مثل تهیونگ.
مست مست بود و مدام تلوتلو می خورد. خورشید هنوز طلوع نکرده بود.
صدای لرزش توی جیب کتش حس شد.
"ته؟ کجایی تو؟ دست من کلی کار میدی بعد ول میکنی میری بار خوش گذرونی؟"
"سرم داد نزن"
مثل بچه کوچولو ها لب هاش رو غنچه کرد.
"راستش، یه خانمه هست که یه مدته دنبالمه. نمیدونم کیه، ولی فکر کنم دزده"
هوفی کشید و فورا گفت.
"فهمیدم کجایی صبر کن تا بیام"
دقایقی بعد، جونگ کوک کنار رودخانه ی هان پارک کرد. به سمت زنی که ظاهرا از نظر تهیونگ دزد بود، دوید.
دو طرف شانه اش را گرفت و تکان داد.
"معلوم هست تو چته؟"
"من آدم بدی ام"
"سونگ آه اون روز گفت، گفت مثل پدرشم"
"تهیونگ بیا فعلا بریم بعدا راجب بهش حرف میزنیم"
"گفت دلش بابا میخواد. به بچه های مهد حسودی میکنه"
با تمام لرز گفت.
"گفت از باباش متنفره"
جونگ کوک اینبار فقط زمزمه کرد.
"تهیونگ"
~~~~~~~~~~
دستی بر پیشانی اش کشید. انگار لازم بود بعد از مدت ها تهیونگ خود واقعی اش رو پیدا کنه. دوباره همون آدمی بشه که ۵ سال گذشته بود. و این کار با زندگی جدیدش توی آمریکا شروع میشد.
"الو، جیمین؟ کار ها رو ردیف کردی؟"
"حله"
"خیلی خب پس، فردا به مقصد آمریکا حرکت می کنیم!"
شرط بزارمم؟
- ۲۲۱
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط