هرچه بيشتر به شاخ و برگ گل نظاره مى کرد....

هرچه بيشتر به شاخ و برگ گل نظاره مى کرد....
بيشتر محو زيبايى اش مى شد ...
دستش را دراز کرد تا در اختيار بگيرد...
ولى خارها مزه درد را به او چشاندند....
تا دريابد...!!!!!!
اگر حفاظى براى گل نبود ....
چنين زيبا و با طراوت و زيبا نمى ماند.

«خداوند حجاب را از جنس محبت آفرید»
دیدگاه ها (۴)

تک پارتی✨«فقط یک خواب بود»دو شب از رفتن همسرش گذشته بود.دو ش...

داستان: عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۱۱(از زبون راوی)اهم اه...

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷¹سالن مهمونی پر از نور و بادکنک بود. جیمین با ذ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

dark life = 24

جنگل نفرین شده پارت ۱۰

فصل دومپارت دهم | شبی که همه‌چیز شروع شدبالاخره روز جشن فارغ...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۱«یک قدم نزدیک‌تر»ات هنوز نمی‌دانست ح...

✦ اولین گناه ✦فصل شانزدهم: کسی که ماند---او را روی شانه‌ام ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط