دلتنگی را که ورق بزنی برتو عیان میشود که

دلتنگی را که ورق بزنی برتو عیان میشود که
دیگر هیچ بارانی نیمه های شب را تر نمی کند...
هیچکس آسمانش را با تو تقسیم نمیکند...
هیچ بادی در گیسوان دخترک نمیپیچد...
هیچ دستی یاری نمیدهد افتاده ای را...

آه که چه قدر کسالت آور است سرفه های باد در دهان پنجره.
نه این که فکر کنی در این شب بارانی تب پاییز مرا گرفته و هذیان بوی نم می دهد نه ، فقط سردیه باد صدای پنجره ی کوچکم را دورگه کرده.
یادش به خیر ، آن روز که کبوتری روی آخرین دقیقه ی جمعه من نشست
و سراغ دریا را گرفت ...

شنبه های بلوطی رنگ از راه میرسند و سکوت مرطوبی در گلوی من گیر کرده است تو بجای من حرف بزن با کلماتی از جنس باورهای من
نگذار نهال تنهایی در من رشد کند.

اگر می توانستم در این دقیقه ی شب گریه کنم
سکوت چشم هایت را می شکستم و لباس سفید بر تن لحظه های غم آلودت میکردم...
دیدگاه ها (۳۰)

دارم با قدمهایم به انتهای گناهی میروم که مادرم حوا کرد و پدر...

وقتی خنده ات پر می کند حجمِ عظیمِ زندگی ام راو دلتنگی ام سو...

گمان بردیم عاشق شدیم و در امتداد سنگفرش کهنه ی خیابان با سا...

هزاران بار تو چمدانت را به قصد رفتن جمع کردی، هزاران بار من ...

پدرم دوستی داشت که بهش می گفتند ممد سرگردانمی گفتند آن قدیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط