چقدر ...

چقدر ...
« دوست داشتم » ...
دیگران ...
« حرفهایم » ...
را ...
بفهمند ...!!!
و ...
چقدر « دوست داشتم » ...
نگاه خیس مرا ...
درک کنند ...
چقدر ...
دلم میخواست یکنفر ...
به من بگوید : ...
« چرا ...
لبخندهای تو اینقدر بیرنگ است » ...؟!
اما ...
کسی نبود ...
همیشه ...
من بودم ...
و ...
تنهایی ...
و ...
این دفتر « شعرم » ...!!!
.
دیدگاه ها (۲)

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت نهمویو اتچند روز از مرگ پدرم گذ...

هیچ وقت از خودم خوشم نیومده هیچوقت چون همیشه تو همچی افتضاح ...

از پنجره به بیرون نگاه میکردم. جاده های پرپیچ و خم و رنگارنگ...

نمیدانم چی باعث شد که وقتی به چشمانش نگاه کنم ضربان قلبم بال...

پارت⁸ویو فریتنبیشون این بود که بود که باید ۱۰ دقه صندلی میشس...

#باران 🦋🫰🏼«بابای مهربانم… نمی‌دانم این نامه را کجا باید پست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط