ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸⁰
فردا با مادرش برای خرید رفته بود تا توی محله هم گشتی بزنه.
ویترین یک کتاب فروشی توجهش رو جلب کرد.
آشنا بود.
یاد کتابی که تصادفی با جونگکوک گرفته بود افتاد.
چقدر سر اینکه کتاب مال کی بشه حساس شده بود.
بی اختیار خندید.
خنده هنوز کامل رو صورتش نشسته بود که خشک شد و مادرخوانده اش با تعجب بهش نگاه میکرد.
از خودش عصبی شد
چرا اصلا یادِ همچین شخصی رو میکرد...
یک هفته گذشته بود و خشم جونگکوک آرامتر شده بود.
عصبانیتش طی این هفته از داهی به آخرین حدش رسیده بود و سر بقیه خالی میکرد.
اینکه داهی مدام جونگکوک رو توی وضعیتی قرار میداد که خودشم نمیدونست چه اتفاقی افتاده؟ خودش کاری کرده، کاری نکرده؟ چرا بدون دلیل این الگوی لعنتی رو تکرار میکرد؟
اگه چیزی شنیده چرا سوالی نمیپرسه؟
اگه سوالی نمیپرسه چرا توضیحی نمیده؟
وبعد از یه هفته از خشمش فقط چند سوال دردناک باقی مانده بود...
______________
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
چراغهای آپارتمان خاموش بودند و تنها نور اتاق از صفحهی گوشی جونگکوک میآمد.
بیحوصله روی تخت دراز کشیده بود.
چند دقیقه قبل تصمیم گرفته بود بخوابد.
بیست دقیقه قبل
و یک ساعت قبل.
انگشتش روی صفحه گوشی حرکت کرد.
بیهدف.
تا اینکه ناگهان متوقف شد و به خودش اومد، رو صفحه چت داهی بود و انگار میخواست چیزی بنویسه.
سریع صفحه رو بست
گوشی رو کنار انداخت.
آه کوتاهی کشید.
دو هفته بود که نبود.
دوهفته بود که با خودش قرار گذاشته بود دیگه به هیچ وجه بهش فکر نمیکنه و دنبالش راه نمیوفته
که نه صدایش را شنیده بود، نه دعوایشان شده بود
با خوش گفته بود نبودش بهتره پس...
پس چرا هنوز هر روز به او فکر میکرد؟
گوشی را روی سینهاش گذاشت و به سقف خیره شد.
وابستگی بود.
حتماً وابستگی بود.
وقتی هر روز کسی را ببینی طبیعیه نبودنش رو حس کنی
طبیعیه که ذهنت دنبال او بگرده...
داهی توی ایوان نشسته بود.
بعد دوهفته کامل با خونه و مادر و شیوو احساس راحتی میکرد و دیگه معذب نبود.
انگار برادر و مادرش این مدت از دور نبودن.
لیوان آبمیوه، دستش رو خنک کرده بود.
بی هدف صفحه اخبار اقتصاد رو بالا و پایین میکرد
ناگهان اسم شرکت جئون میان تیتر ها ظاهر شد.
چند ثانیه رو صفحه موند و بعد سریع گوشی رو خاموش کرد و با اخم گفت:" به من ربطی نداره"
ولی یک دقیقه نشد، گوشی را دوباره برداشت.
فقط برای اینکه مطمئن بشه...
و وقتی متوجه شد سهام شرکتش بالا رفته، قلبش برخلاف میلش سبک شد.
ولی از خودش متنفر شد.
چرا باید خوشحال میشد؟ باید ناراحت میشد یا براش آرزوی بدبختی میکرد ولی...
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁸⁰
فردا با مادرش برای خرید رفته بود تا توی محله هم گشتی بزنه.
ویترین یک کتاب فروشی توجهش رو جلب کرد.
آشنا بود.
یاد کتابی که تصادفی با جونگکوک گرفته بود افتاد.
چقدر سر اینکه کتاب مال کی بشه حساس شده بود.
بی اختیار خندید.
خنده هنوز کامل رو صورتش نشسته بود که خشک شد و مادرخوانده اش با تعجب بهش نگاه میکرد.
از خودش عصبی شد
چرا اصلا یادِ همچین شخصی رو میکرد...
یک هفته گذشته بود و خشم جونگکوک آرامتر شده بود.
عصبانیتش طی این هفته از داهی به آخرین حدش رسیده بود و سر بقیه خالی میکرد.
اینکه داهی مدام جونگکوک رو توی وضعیتی قرار میداد که خودشم نمیدونست چه اتفاقی افتاده؟ خودش کاری کرده، کاری نکرده؟ چرا بدون دلیل این الگوی لعنتی رو تکرار میکرد؟
اگه چیزی شنیده چرا سوالی نمیپرسه؟
اگه سوالی نمیپرسه چرا توضیحی نمیده؟
وبعد از یه هفته از خشمش فقط چند سوال دردناک باقی مانده بود...
______________
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
چراغهای آپارتمان خاموش بودند و تنها نور اتاق از صفحهی گوشی جونگکوک میآمد.
بیحوصله روی تخت دراز کشیده بود.
چند دقیقه قبل تصمیم گرفته بود بخوابد.
بیست دقیقه قبل
و یک ساعت قبل.
انگشتش روی صفحه گوشی حرکت کرد.
بیهدف.
تا اینکه ناگهان متوقف شد و به خودش اومد، رو صفحه چت داهی بود و انگار میخواست چیزی بنویسه.
سریع صفحه رو بست
گوشی رو کنار انداخت.
آه کوتاهی کشید.
دو هفته بود که نبود.
دوهفته بود که با خودش قرار گذاشته بود دیگه به هیچ وجه بهش فکر نمیکنه و دنبالش راه نمیوفته
که نه صدایش را شنیده بود، نه دعوایشان شده بود
با خوش گفته بود نبودش بهتره پس...
پس چرا هنوز هر روز به او فکر میکرد؟
گوشی را روی سینهاش گذاشت و به سقف خیره شد.
وابستگی بود.
حتماً وابستگی بود.
وقتی هر روز کسی را ببینی طبیعیه نبودنش رو حس کنی
طبیعیه که ذهنت دنبال او بگرده...
داهی توی ایوان نشسته بود.
بعد دوهفته کامل با خونه و مادر و شیوو احساس راحتی میکرد و دیگه معذب نبود.
انگار برادر و مادرش این مدت از دور نبودن.
لیوان آبمیوه، دستش رو خنک کرده بود.
بی هدف صفحه اخبار اقتصاد رو بالا و پایین میکرد
ناگهان اسم شرکت جئون میان تیتر ها ظاهر شد.
چند ثانیه رو صفحه موند و بعد سریع گوشی رو خاموش کرد و با اخم گفت:" به من ربطی نداره"
ولی یک دقیقه نشد، گوشی را دوباره برداشت.
فقط برای اینکه مطمئن بشه...
و وقتی متوجه شد سهام شرکتش بالا رفته، قلبش برخلاف میلش سبک شد.
ولی از خودش متنفر شد.
چرا باید خوشحال میشد؟ باید ناراحت میشد یا براش آرزوی بدبختی میکرد ولی...
- ۷۳۰
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط