حتی نمانده است برایم بهانهای
حتی نمانده است برایم بهانهای
دنبال من نگرد که دیگر نشانهای... چیزی نداشتم به جز اینها که بردهام
آیینه در نگاهم و در دست شانهای
از حال و روز عاشقیام بیشتر نپرس
با عشق مدتیست ندارم میانهای
هی ذره ذره میخورد از تو مرا غمی
افتاده است در دلِ من موریانهای
یک روز میگذاری از این شهر میروی
چون ماهیِ رهـا شده در رودخانهای
یک روز میرسد که تو هم خسته میشوی
اما پناهِ خستگیات نیست شانهای!
یک روز میرسد که بفهمی نداشتند
این خندههای تلخ، کم از تازیانهای
شاید تو هم شبیه من از خود ببریّ و -
دیگر برای رفتن از این شهر مانعی... جبـران همیشه راه به جایی نمیبرد
دنبال من نگـرد که دیگر نشانهای...
دنبال من نگرد که دیگر نشانهای... چیزی نداشتم به جز اینها که بردهام
آیینه در نگاهم و در دست شانهای
از حال و روز عاشقیام بیشتر نپرس
با عشق مدتیست ندارم میانهای
هی ذره ذره میخورد از تو مرا غمی
افتاده است در دلِ من موریانهای
یک روز میگذاری از این شهر میروی
چون ماهیِ رهـا شده در رودخانهای
یک روز میرسد که تو هم خسته میشوی
اما پناهِ خستگیات نیست شانهای!
یک روز میرسد که بفهمی نداشتند
این خندههای تلخ، کم از تازیانهای
شاید تو هم شبیه من از خود ببریّ و -
دیگر برای رفتن از این شهر مانعی... جبـران همیشه راه به جایی نمیبرد
دنبال من نگـرد که دیگر نشانهای...
- ۵۰۳
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط