حتی نمانده است برایم بهانه‌ای

حتی نمانده است برایم بهانه‌ای
دنبال من نگرد که دیگر نشانه‌ای... چیزی نداشتم به جز اینها که برده‌ام
آیینه در نگاهم و در دست شانه‌ای

از حال و روز عاشقی‌ام بیشتر نپرس
با عشق مدتی‌ست ندارم میانه‌ای

هی ذره ذره می‌خورد از تو مرا غمی
افتاده است در دلِ من موریانه‌ای

یک روز می‌گذاری از این شهر می‌روی
چون ماهیِ رهـا شده در رودخانه‌ای

یک روز می‌رسد که تو هم خسته می‌شوی
اما پناهِ خستگی‌ات نیست شانه‌ای!

یک روز می‌رسد که بفهمی نداشتند
این خنده‌های تلخ، کم از تازیانه‌ای

شاید تو هم شبیه من از خود ببریّ و -
دیگر برای رفتن از این شهر مانعی... جبـران همیشه راه به جایی نمی‌برد
دنبال من نگـرد که دیگر نشانه‌ای...
دیدگاه ها (۱)

نمیشه همیشه عقلانی فکر کرد، یا همیشه احساسی تصمیم گرفت. شرای...

📝 وقتی میگن زن مثل گُله، الکی نمیگن.آقایی که یه گل از بین گل...

‏هر چه«به جز خیالِ او»قصد حریمِ دل کنددر نگشایمش به رو،از در...

اصلا قسمت من این استهر وقت من دل بستمکس دیگری هم بود...آرزو ...

پارت ۲۰:شروع یک پایان"رودخانه ی هان هم اون روزها مثل چشم های...

خواب رویایی part: ۶ ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۴۶ویو املیا بعد از اینکه همه جای ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط