.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵.
.𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



از فردایِ اون روز، برای اینکه بتونه بدهیِ لعنتیش رو تسویه کنه، به هر جایی که فکرش رو می‌کرد سر زد تا شاید کارِ اضافی پیدا کنه.

اما انگار شانس هم ازش رو برگردونده بود.


بعد از ساعت‌ها گشتن و شنیدن جواب‌های تکراری، آخر سر فقط یه سوپرمارکت نسبتاً بزرگ قبولش کرد.

با این حال حتی دو شیفت کار کردن هم کافی نبود.

هرچقدر حساب و کتاب می‌کرد، می‌فهمید اگه یک ماه هم جون بکنه، باز نمی‌تونه اون همه پول رو جور کنه.

روزها به همین منوال گذشت.

صبح‌ها کار، شب‌ها کار.

خستگی، استرس و نگرانی.

تا اینکه شنبه از راه رسید. درسته، از زمانِ تسویه بدهیش گذشته بود!
اما تمام چیزی که تونسته بود جمع کنه، فقط دو میلیون وون بود.

دو میلیون وون در برابر بدهی‌ای که مثل طناب دور گردنش پیچیده شده بود.

عجیب‌تر از همه این بود که از اون روز به بعد، اون مرتیکه حتی یک بار هم باهاش تماس نگرفته بود.

و همین سکوتِ عجیب باعث شده بود ته دلش اون رو یه نکته‌ی مثبت حساب کنه.


با خستگی کلید را داخل قفل چرخاند و وارد خانه شد.

بدنش از شدت کار درد می‌کرد و تنها چیزی که می‌خواست، چند ساعت خوابِ بی‌دردسر بود.

خانه در تاریکی فرو رفته بود.
نگاهی به اطراف انداخت.

«احتمالاً مامان خوابیده.»

این فکر از ذهنش گذشت.
دستش را دراز کرد و کلید برق را زد.
نور زرد سالن ناگهان فضا را روشن کرد.

و همان لحظه...

تمام بدنش یخ زد.

کیسه‌های خرید از دستش سر خوردند و روی زمین افتادند.

صدای برخورد قوطی‌ها و بسته‌های خوراکی در سالن پیچید، اما انگار او هیچ‌کدام را نشنید.

دستش با ناباوری روی دهانش نشست.

تعجب زده خشکش زده بود و به آدم های جلوی چشماش خیره بود.

ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
دیدگاه ها (۱)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با دیدن چاقو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا با ناباوری ب...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁶...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~کلافه درِ اتاق کار نامجون را باز کر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~سکوت سنگینی بینشان افتاده بود.جیمین...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮. میا خشکش زد.نفسش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط