دوبـــاره دیدمـــش...

دوبـــاره دیدمـــش...
دلـــم برایــش سوخــت انگــار دلــش را کـــسی شکـــسته بــود...
ایــن همــون آدمــی نبــود کــه مــن میشناخـــتم...
از فِــراقِ یـــار درد مـــی کـــشید گُـــمانم معـــشوقه اش گـــرفتارِ چشمـــانِ دیگــری شـــده بـــود...
امّــا کــسی جُــز مــن ســوادِ خــواندنِ نگــاهش را نداشـــت...
کـــاش مــیتوانســتم کُـــمکـــش کـــنم ولــی بــاید تنهـــایش مـــی گُـــذاشتم تــا بــا دردهــایش آرام بگـــیرد...
بـــرایِ همـــین آینـــه را شکــــستم...!
دیدگاه ها (۶)

☆فرشته☆ چشمانش از گریه سرخ و باد کرده بود و با همین چشمای سر...

بچه که بودم آنقدر از خدا می ترسیدم ،که بعد از هربار شیطنت ، ...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ودوم: ماه و زخم‌ها---او رفت. در را کو...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

رمان انتقام ازدواج کامل

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁷ویو جونکوکجونکوک... سکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط