#زیر_نور_ماه
#زیر_نور_ماه
پارت10
تهیونگ و جونگکوک به سمت قصر خون آشام ها و گرگینه ها راه افتادن ..
جونگکوک وقتی رسید نگهبان های جلوی عمارت پادشاه گفتن: سرورم پادشاه دستور دادن فعلا ۳۰۰ ضربه شلاق بهتون بزنیم و ۱۰ روز کلا در زندان باشید و بعد تصمیم میگیرن ..
جونگکوک همه چی پذیرفت !
نگهبانا جونگکوک رو بردن به سمت اتاق شکنجه !
جونگکوک لباسش رو درآورد و نگهبانا دست هاش رو به تخته های بلند چوب بستن جونگکوک به صورت ایستاده بود و دست هاش رو بسته بودن ..
نگهبانا شروع کردن به شلاق زدن جونگکوک !
در این حال تهیونگ رفته بود پیش پدرش..پادشاه با اعصبانیت گفت: کیم تهیونگ .
چرا با یه گرگینه وارد رابطه شدی ؟!
تهیونگ گفت : چون دوسش داشتم!
پدرش گفت :اون یه گرگینهاس تو یه خون آشامی..
تهیونگ گفت : اینا همش الکیه ...
پادشاه اعصبانی شدو با صدای بلند شوگا رو صدا زد ..
شوگا اومد و گفت : بله پدر !
پادشاه گفت : برادرت رو به مدت ۳۰ روز داخل زندان حبس کن بدون غذا آب و خون !
شوگا گفت: ولی پدر !
پادشاه گفت : حرفی نباشه همین که گفتم..
شوگا سرش رو خم کردو گفت:چشم ..
پادشاه رفت..شوگا رفت جلوی تهیونگ گفت:چرا با یه گرگینه !
تهیونگ گفت : چون عاشقش شدم ..
شوگا گفت : مواظب خودت باش ..
شوگا تهیونگ رو به سمت زندان بردو گفت: ببخشید ولی کاری از دست من برنمیاد !
تهیونگ قبل از این که شوگا بره پرسید : میدونی مجازات گرگینه ها چیه ؟
شوگا جواب داد : ۳۰۰ ضربه شلاق و ۲۰ روز رو توی زندان باشن البته فکر کنم پادشاه گرگینه ها مجازات پسرش رو کم کنه به جای ۲۰ روز زندان بکنه ۱۰ روز زندان ..
تهیونگ گفت:چی ۳۰۰ ضربه شلاق..!
شوگا گفت : آره..
و بعد درو قفل کرد..
تهیونگ گفت : هیونگ خواهش میکنم بزار برم پیش جونگکوک هیونگگگ
شوگا گفت : متاسفم ولی نمیتونم ..
شوگا رفت ..تهیونگ از چشم هاش اشگ سرازیر شد ..ولی نمیتونست از اونجا بیاد بیرون و جونگکوک رو نجات بده !
تهیونگ نشست روی زمین و ترسیده بود کا جونگکوک بلایی سرش بیاد نمیدونست چیکار کنه !
در همین حال هنوز ضربه های شلاق جونگکوک تموم نشده بود !
کمر جونگکوک زخم شده بود جوری که خون ها به زمین هم ریخته شده بود ...بدن جونگکوک کبود شده بود دیگه جونی نداشت ..
رنگ صورتش پریده بود ...ولی چیزی که تا حالا سرپا نگه داشت بود فکر تهیونگ بود ...
جونگکوک به تهیونگ فکر میکرد و خوشحال بود.
ضربه های شلاق تموم شد..
نگهبانا لباس سفیدی به جونگکوک پوشوندن ..
لباس سفید به کل قرمز شده بود !
نگهبانا جونگکوک رو بردن به زندان جونگکوک رو انداختن داخل یکی از سلول ها و رفتن بیرون ..
جونگکوک دیگه کاملا بی هوش شده بود ...
ساعت از ۱۲ شب گذشته بود و جونگکوک همچنان بیهوش بود ..
تهیونگ هم از فکر به جونگکوک خوابش برده بود..
۱۰ روز گذشت تهیونگ توی این ۱۰ روز به خون احتیاج داشت غذا نخورده بود و کاملا پریشون بود..
چشم هاش قرمز بودن رنگش پریده بود موهاش ژولیده و بهم ریخته شده بود ..اون شبیه یه خون آشام وحشتناک شده بود ..تهیونگ روی زمین افتاده بود به خون احتیاج داشت .
۱۰ روز جونگکوک تموم شده بود ولی هنوز ضربات شلاق روی بدنش بود ..ولی میتونست راه بره ..حالش یکم خوب بود !
جونگکوک رو بردن پیش پادشاه ..
پادشاه وقتی لباس خونی جونگکوک رو دید گفت : همهی ۳۰۰ ضربه رو زدین !
نگهبانا گفتن : بله سرورم..
پادشاه گفت : من که گفتم ۱۹۹ ضربه بزنین چرا این کار رو کردین..
نگهبانا گفتن :ببخشید سرورم ما نمیدونستیم !
پادشاه با اعصبانیت گفت :برید بیرون ...
پادشاه گفت : همین آلان رابطه رو با تهیونگ قطع کن ....
جونگکوک گفت : من این کارو نمیکنم .
پادشاه گفت: جونگکوک حواست به رفتارت باشه ..
جونگکوک گفت : من تهیونگ رو داخل شب ماه خونین دیدم نمیتونم بیخیالش شم !
پادشاه گفت : چی ، ماه خونین ..
جونگکوک گفت : آره ماه خونین من عاشق تهیونگم ..
پادشاه هیچی نگفت ..
جونگکوک بلند شد تعظیمی کردو گفت : من دیگه میرم ..
جونگکوک رفت به سمت اتاقش داشت لباس عوض میکرد که جیمین اومدو گفت : وای پسر کمرشو ببین ..
جونگکوک گفت : هیونگ اومدی ..
جیمین گفت : حالت خوبه؟
جونگکوک گفت : آره.....
پارت10
تهیونگ و جونگکوک به سمت قصر خون آشام ها و گرگینه ها راه افتادن ..
جونگکوک وقتی رسید نگهبان های جلوی عمارت پادشاه گفتن: سرورم پادشاه دستور دادن فعلا ۳۰۰ ضربه شلاق بهتون بزنیم و ۱۰ روز کلا در زندان باشید و بعد تصمیم میگیرن ..
جونگکوک همه چی پذیرفت !
نگهبانا جونگکوک رو بردن به سمت اتاق شکنجه !
جونگکوک لباسش رو درآورد و نگهبانا دست هاش رو به تخته های بلند چوب بستن جونگکوک به صورت ایستاده بود و دست هاش رو بسته بودن ..
نگهبانا شروع کردن به شلاق زدن جونگکوک !
در این حال تهیونگ رفته بود پیش پدرش..پادشاه با اعصبانیت گفت: کیم تهیونگ .
چرا با یه گرگینه وارد رابطه شدی ؟!
تهیونگ گفت : چون دوسش داشتم!
پدرش گفت :اون یه گرگینهاس تو یه خون آشامی..
تهیونگ گفت : اینا همش الکیه ...
پادشاه اعصبانی شدو با صدای بلند شوگا رو صدا زد ..
شوگا اومد و گفت : بله پدر !
پادشاه گفت : برادرت رو به مدت ۳۰ روز داخل زندان حبس کن بدون غذا آب و خون !
شوگا گفت: ولی پدر !
پادشاه گفت : حرفی نباشه همین که گفتم..
شوگا سرش رو خم کردو گفت:چشم ..
پادشاه رفت..شوگا رفت جلوی تهیونگ گفت:چرا با یه گرگینه !
تهیونگ گفت : چون عاشقش شدم ..
شوگا گفت : مواظب خودت باش ..
شوگا تهیونگ رو به سمت زندان بردو گفت: ببخشید ولی کاری از دست من برنمیاد !
تهیونگ قبل از این که شوگا بره پرسید : میدونی مجازات گرگینه ها چیه ؟
شوگا جواب داد : ۳۰۰ ضربه شلاق و ۲۰ روز رو توی زندان باشن البته فکر کنم پادشاه گرگینه ها مجازات پسرش رو کم کنه به جای ۲۰ روز زندان بکنه ۱۰ روز زندان ..
تهیونگ گفت:چی ۳۰۰ ضربه شلاق..!
شوگا گفت : آره..
و بعد درو قفل کرد..
تهیونگ گفت : هیونگ خواهش میکنم بزار برم پیش جونگکوک هیونگگگ
شوگا گفت : متاسفم ولی نمیتونم ..
شوگا رفت ..تهیونگ از چشم هاش اشگ سرازیر شد ..ولی نمیتونست از اونجا بیاد بیرون و جونگکوک رو نجات بده !
تهیونگ نشست روی زمین و ترسیده بود کا جونگکوک بلایی سرش بیاد نمیدونست چیکار کنه !
در همین حال هنوز ضربه های شلاق جونگکوک تموم نشده بود !
کمر جونگکوک زخم شده بود جوری که خون ها به زمین هم ریخته شده بود ...بدن جونگکوک کبود شده بود دیگه جونی نداشت ..
رنگ صورتش پریده بود ...ولی چیزی که تا حالا سرپا نگه داشت بود فکر تهیونگ بود ...
جونگکوک به تهیونگ فکر میکرد و خوشحال بود.
ضربه های شلاق تموم شد..
نگهبانا لباس سفیدی به جونگکوک پوشوندن ..
لباس سفید به کل قرمز شده بود !
نگهبانا جونگکوک رو بردن به زندان جونگکوک رو انداختن داخل یکی از سلول ها و رفتن بیرون ..
جونگکوک دیگه کاملا بی هوش شده بود ...
ساعت از ۱۲ شب گذشته بود و جونگکوک همچنان بیهوش بود ..
تهیونگ هم از فکر به جونگکوک خوابش برده بود..
۱۰ روز گذشت تهیونگ توی این ۱۰ روز به خون احتیاج داشت غذا نخورده بود و کاملا پریشون بود..
چشم هاش قرمز بودن رنگش پریده بود موهاش ژولیده و بهم ریخته شده بود ..اون شبیه یه خون آشام وحشتناک شده بود ..تهیونگ روی زمین افتاده بود به خون احتیاج داشت .
۱۰ روز جونگکوک تموم شده بود ولی هنوز ضربات شلاق روی بدنش بود ..ولی میتونست راه بره ..حالش یکم خوب بود !
جونگکوک رو بردن پیش پادشاه ..
پادشاه وقتی لباس خونی جونگکوک رو دید گفت : همهی ۳۰۰ ضربه رو زدین !
نگهبانا گفتن : بله سرورم..
پادشاه گفت : من که گفتم ۱۹۹ ضربه بزنین چرا این کار رو کردین..
نگهبانا گفتن :ببخشید سرورم ما نمیدونستیم !
پادشاه با اعصبانیت گفت :برید بیرون ...
پادشاه گفت : همین آلان رابطه رو با تهیونگ قطع کن ....
جونگکوک گفت : من این کارو نمیکنم .
پادشاه گفت: جونگکوک حواست به رفتارت باشه ..
جونگکوک گفت : من تهیونگ رو داخل شب ماه خونین دیدم نمیتونم بیخیالش شم !
پادشاه گفت : چی ، ماه خونین ..
جونگکوک گفت : آره ماه خونین من عاشق تهیونگم ..
پادشاه هیچی نگفت ..
جونگکوک بلند شد تعظیمی کردو گفت : من دیگه میرم ..
جونگکوک رفت به سمت اتاقش داشت لباس عوض میکرد که جیمین اومدو گفت : وای پسر کمرشو ببین ..
جونگکوک گفت : هیونگ اومدی ..
جیمین گفت : حالت خوبه؟
جونگکوک گفت : آره.....
- ۵۷۶
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط