⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰
پترت 62
[ شروعی دیگر 🖤
تپش قلبم زیاد شد، چی بگم؟ از دروغ گفتن بدم میاد
نفس عمیقی کشیدم و به چشماش زل زدم و گفتم :< ارسلان..نمیخوام فکر کنی که میخوام آویزونت بشم...من مثل یه دختر عادی بهت دل بستم...ولی میترسم که.. >
انگشتشو رو لبم گذاشت با لبخند گفت :< ولی نداره.. همین که جواب منفی ندادی بسه.. بقیه اش با خودم.. >
لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم و داخل خونه رفتم..
حس عجیبی داشتم.. یه حس جدید و البته خوب!..
دیدگاه ها (۰)

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 63 #ارسلان🎀با لبخند به رفتنش خیر...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 64 [ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀..._ ...

پارت 61 #ارسلان احساس میکردم مهمونی برای همه خوبه جز من و دی...

⊱⋅ ──────•🦉♾🦇•────── ⋅⊰پارت 60[ شروعی دیگر 🖤✨ ]#دیانا🎀 وارد ...

وقتی فهمید تو خونه پدرت کتک میخوری.جلوی پدر مادرم . و برادرم...

(Just a game?)Part10سوار ماشینش شدیم تو داخل ماشین تنها صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط