پارت
پارت ⁸
+ استیک میخوام
_ ۲ تا استیک ......
_ وقتی اومدی توی عمارت ما با زن برادرام اصلا گرم نگیر بهشون نزدیک نشو خواهرتم زیاد آدم خوبی به نظر نمیاد بهت حسادت میکنه به تنها کسی که میتونی تو اون خونه نزدیک شی خواهرم لناست
+ ترسناک به نظر میاد
_ چی
+ گفتم ترسناکه
_ نیازی نیست بترسی من مواظبتم
+ چرا ؟
_ !!!
+ چرا این حرف رو بهم زدی باعث میشه بهت دل گرم بشم
_ مشکلی نیست اگه بهم دلگرم بشی تا وقتی من پیشتم نمیتونن بهت صدمه جدی بزنن
! غذاتون رو آوردم
+ مرسی
( ویو لارا ) بعد از تموم کردن غذا رفتیم خونه بهم گفت فردا ساعت ۱۲ ظهر پیش بهترین آرایشگر سئول مادرش برام وقت گرفته . وقتی وارد خونه شدم حدودا ساعت ۱ و نیم شب بود . بورا بیدار بود سریع اومد جلو و دستم رو گرفت چشماش قرمز شده بود .
♡ بهت تبریک میگم خواهر بهت خوش گذشت ؟
+ مرسی ( انگار مست بود خودش با خودش میخندید )
( ویو لارا ) رفتم یه دوش ۲۰ مین گرفتم افتادم سر تختم به این فکر میکردم که این آخرین شبیه که تو این تو این خونه میخوابم این فکر باعث شد اشک توی چشمام حلقه بزنه .
فلش بک به فردا ساعت ۷ صبح
( ویو لارا ) بلند شدم وسایلم رو جمع کردم که حدود ۴ ساعت وقت برد البته قبلا هم تعداد بیشترش رو جمع کرده بودم ساعت ۱۰ بود . بورا رو دیدم که داشت میرفت بیرون تایم همینجوری میگذشت و مامان و بابام هم اصلا اهمیتی به رفتم نمیدادن . فقط داداش بزرگم بهم اهمیت میداد .
( ویو کوک ) ساعت ۱۱ و نیم بود رفتم دنبال لارا همین که اومد نشست توی ماشین مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن .......
+ استیک میخوام
_ ۲ تا استیک ......
_ وقتی اومدی توی عمارت ما با زن برادرام اصلا گرم نگیر بهشون نزدیک نشو خواهرتم زیاد آدم خوبی به نظر نمیاد بهت حسادت میکنه به تنها کسی که میتونی تو اون خونه نزدیک شی خواهرم لناست
+ ترسناک به نظر میاد
_ چی
+ گفتم ترسناکه
_ نیازی نیست بترسی من مواظبتم
+ چرا ؟
_ !!!
+ چرا این حرف رو بهم زدی باعث میشه بهت دل گرم بشم
_ مشکلی نیست اگه بهم دلگرم بشی تا وقتی من پیشتم نمیتونن بهت صدمه جدی بزنن
! غذاتون رو آوردم
+ مرسی
( ویو لارا ) بعد از تموم کردن غذا رفتیم خونه بهم گفت فردا ساعت ۱۲ ظهر پیش بهترین آرایشگر سئول مادرش برام وقت گرفته . وقتی وارد خونه شدم حدودا ساعت ۱ و نیم شب بود . بورا بیدار بود سریع اومد جلو و دستم رو گرفت چشماش قرمز شده بود .
♡ بهت تبریک میگم خواهر بهت خوش گذشت ؟
+ مرسی ( انگار مست بود خودش با خودش میخندید )
( ویو لارا ) رفتم یه دوش ۲۰ مین گرفتم افتادم سر تختم به این فکر میکردم که این آخرین شبیه که تو این تو این خونه میخوابم این فکر باعث شد اشک توی چشمام حلقه بزنه .
فلش بک به فردا ساعت ۷ صبح
( ویو لارا ) بلند شدم وسایلم رو جمع کردم که حدود ۴ ساعت وقت برد البته قبلا هم تعداد بیشترش رو جمع کرده بودم ساعت ۱۰ بود . بورا رو دیدم که داشت میرفت بیرون تایم همینجوری میگذشت و مامان و بابام هم اصلا اهمیتی به رفتم نمیدادن . فقط داداش بزرگم بهم اهمیت میداد .
( ویو کوک ) ساعت ۱۱ و نیم بود رفتم دنبال لارا همین که اومد نشست توی ماشین مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن .......
- ۳۵.۶k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط