My professor
My professor
Part:47
جونگکوک:کجا باید بیام؟
فورا ذوق زده نگاهش کردم...حس کردم چشمام داره برق میزنه..
هیزل:پیش پیانو دیگه! توی سالن...
با سرش به گوشه ی اتاق بزرگی که توش بودیم اشاره کرد
جونگکوک:نکنه اون ساز دهنیه؟!
رد نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به یه پیانو براق و تمام مشکی!
چون همرنگ دیوارا و وسایل اطرافش بود تو نگاه اول تشخیص نداده بودم...
دهنم از ذوق باز موند
هیزل:وای! شما هم بلدین؟؟!
نگاهش هنوز به گوشه ی اتاق خیره مونده بود
جونگکوک:مادرم پیانو تدریس میکرد
میکرد؟...این یعنی؟...
چشماشو نگاه کردم....همون چشمای پر از مفهوم و غمگین همیشه بودن....و هیچ چیز اضافه تری نداشتن...انگار غم جریاناتی که به مادرش مربوط میشد هم بخشی از همون غم بزرگ و همیشگی تو نگاهش شده بود و موضوع جدیدی برای ناراحت شدن وجود نداشت...از جاش بلند شد...شاید میخواست اینطوری از تیررس نگاهای کنجکاوم فرار کنه و بحثو ببنده...صندلی بلندی رو کنار پیانو گذاشت...نشست و هر دو ساعدشو به پیانو تکیه داد.
جونگکوک:میخوای تا کی منو منتظر بزاری؟
به خودم اومدم و از جا پریدم...آروم نشستم پشت پیانو...زیر چشمی نگاهش کردم و بازم باهاش چشم تو چشم شدم...عالی شد!
حالا با این دستای لرزون باید ساز هم بزنم...
اما نکته ی دلنشین ماجرا این بود که ....
برای کسی میخواستم پیانو بزنم که تمام قلبمو بهش هدیه داده بودم،بارها تو خیالاتم براش آهنگ زده بودم....و حالا سرمستی واقعی شدنش باعث میشد حتی نوک انگشتام هم گز گز کنه
کمرمو صاف کردم و کلاویه ها رو نگاه کردم ...
برای چند ثانیه هر چیزی که از پیانو بلد بودمو یادم رفت ... !
چشمامو بستم تا به خودم مسلط شم ... نفس عمیقی کشیدم و با تمام قلبم،با تمام تمرکزم ... با تمام وجودم کلاویه ها رو لمس کردم ...
سکوت شکسته شد و قلبم پر کشید ... چرا انقدر غمگین شد؟
نکنه پیانو اتاقش با پیانوهای عادی فرق می کرد؟... تک تک کلاویه هایی که لمس میکردم ،صدایی رو تولید میکرد که انگار کلمات کدگذاری شده ی قلبم بود ...
قلب مبتلام انگار اشک میریخت و سعی میکرد صداشو به گوشش برسونه،بهش بگه من هستم،هر چند کوچیکم،هر چند کمم....
هر چند ضعیف و پر از تیش و نوسان و حماقتم...ولی اینجام،پیش تو ام
جایی که بهش تعلق دارم...جایی که درد دارم ولی برام خوشاینده...جایی که حسرت میخورم ولی با خیالاتش زندم ...
من خسته شدم ... بریدم ... ولی خستگی تورو به جون میخرم...میتونم دردای تو رو مثل یه گنجینه ی گرانبها تر از دردای خودم برات نگه دارم ...
هر از چند گاهی یه کلاویه ی دور افتاده که صداش تضاد زیادی با اون صداهای بم داشت رو لمس میکردم ... که شبیه صدای ناله ی ضعیف یه بچه بود ...
درست شبیه صدای همون دختر بچه ی تو افکارم که انگار از یه عروسک خوشش اومده و من مدام بهش یادآوری میکنم که این عروسک سهم تو نیست ...
گریه میکنه و اصرار میکنه که مگه چی میشه برام بخریش و من میگم نمیتونم ... نمیشه ... !
زیاده روی نکردم؟... اگه میخواستم ادامه بدم حرفام تا خود صبح طول میکشید ...
چشمامو باز کردم و آخرین نتو زدم ... نگاشش کردم و قلبم براش مرد !
یه طرف صورتشو به ساعدش تکیه داده بود و پلکاشو بسته بود ...
به چهره ی آرومش خیره شدم
به کمرش که آروم بالا پایین میشد.... خوابش برده بود ...!
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🩵
#فیک #رمان #فیکشن
Part:47
جونگکوک:کجا باید بیام؟
فورا ذوق زده نگاهش کردم...حس کردم چشمام داره برق میزنه..
هیزل:پیش پیانو دیگه! توی سالن...
با سرش به گوشه ی اتاق بزرگی که توش بودیم اشاره کرد
جونگکوک:نکنه اون ساز دهنیه؟!
رد نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به یه پیانو براق و تمام مشکی!
چون همرنگ دیوارا و وسایل اطرافش بود تو نگاه اول تشخیص نداده بودم...
دهنم از ذوق باز موند
هیزل:وای! شما هم بلدین؟؟!
نگاهش هنوز به گوشه ی اتاق خیره مونده بود
جونگکوک:مادرم پیانو تدریس میکرد
میکرد؟...این یعنی؟...
چشماشو نگاه کردم....همون چشمای پر از مفهوم و غمگین همیشه بودن....و هیچ چیز اضافه تری نداشتن...انگار غم جریاناتی که به مادرش مربوط میشد هم بخشی از همون غم بزرگ و همیشگی تو نگاهش شده بود و موضوع جدیدی برای ناراحت شدن وجود نداشت...از جاش بلند شد...شاید میخواست اینطوری از تیررس نگاهای کنجکاوم فرار کنه و بحثو ببنده...صندلی بلندی رو کنار پیانو گذاشت...نشست و هر دو ساعدشو به پیانو تکیه داد.
جونگکوک:میخوای تا کی منو منتظر بزاری؟
به خودم اومدم و از جا پریدم...آروم نشستم پشت پیانو...زیر چشمی نگاهش کردم و بازم باهاش چشم تو چشم شدم...عالی شد!
حالا با این دستای لرزون باید ساز هم بزنم...
اما نکته ی دلنشین ماجرا این بود که ....
برای کسی میخواستم پیانو بزنم که تمام قلبمو بهش هدیه داده بودم،بارها تو خیالاتم براش آهنگ زده بودم....و حالا سرمستی واقعی شدنش باعث میشد حتی نوک انگشتام هم گز گز کنه
کمرمو صاف کردم و کلاویه ها رو نگاه کردم ...
برای چند ثانیه هر چیزی که از پیانو بلد بودمو یادم رفت ... !
چشمامو بستم تا به خودم مسلط شم ... نفس عمیقی کشیدم و با تمام قلبم،با تمام تمرکزم ... با تمام وجودم کلاویه ها رو لمس کردم ...
سکوت شکسته شد و قلبم پر کشید ... چرا انقدر غمگین شد؟
نکنه پیانو اتاقش با پیانوهای عادی فرق می کرد؟... تک تک کلاویه هایی که لمس میکردم ،صدایی رو تولید میکرد که انگار کلمات کدگذاری شده ی قلبم بود ...
قلب مبتلام انگار اشک میریخت و سعی میکرد صداشو به گوشش برسونه،بهش بگه من هستم،هر چند کوچیکم،هر چند کمم....
هر چند ضعیف و پر از تیش و نوسان و حماقتم...ولی اینجام،پیش تو ام
جایی که بهش تعلق دارم...جایی که درد دارم ولی برام خوشاینده...جایی که حسرت میخورم ولی با خیالاتش زندم ...
من خسته شدم ... بریدم ... ولی خستگی تورو به جون میخرم...میتونم دردای تو رو مثل یه گنجینه ی گرانبها تر از دردای خودم برات نگه دارم ...
هر از چند گاهی یه کلاویه ی دور افتاده که صداش تضاد زیادی با اون صداهای بم داشت رو لمس میکردم ... که شبیه صدای ناله ی ضعیف یه بچه بود ...
درست شبیه صدای همون دختر بچه ی تو افکارم که انگار از یه عروسک خوشش اومده و من مدام بهش یادآوری میکنم که این عروسک سهم تو نیست ...
گریه میکنه و اصرار میکنه که مگه چی میشه برام بخریش و من میگم نمیتونم ... نمیشه ... !
زیاده روی نکردم؟... اگه میخواستم ادامه بدم حرفام تا خود صبح طول میکشید ...
چشمامو باز کردم و آخرین نتو زدم ... نگاشش کردم و قلبم براش مرد !
یه طرف صورتشو به ساعدش تکیه داده بود و پلکاشو بسته بود ...
به چهره ی آرومش خیره شدم
به کمرش که آروم بالا پایین میشد.... خوابش برده بود ...!
ادامه دارد.....
لایک فراموش نشه 🩵
#فیک #رمان #فیکشن
- ۵۵۳
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط