──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب³⁹
دیگه روزای آخر تابستونه،برای همین هوا داره کم کم سرد میشه.
چند دقیقه توی همون حالت وایسادم.
بعد بلند شدم و تخت و مرتب کردم.
یه دوش کوتاه گرفتم و لباسمو عوض کردم.
به سمت در رفتم و دستگیره رو گرفتم.
برای لحظه ای چشم هامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
با باز شدن این در دوباره وارد گلّه گرگ ها میشدم..
تنها چیزی که میخواستم این بود که روز بگذره،بدون اینکه اشتباهی ازم سر بزنه..
چشمهامو باز کردم و دستگیره رو پایین کشیدم.
برعکس بقیه روزا عمارت توی سکوت مطلق نبود.
از محوطه اصلی عمارت یه صداهایی به گوش میرسید.
سریع خودمو به پله ها رسوندم.
تهیونگ و جونگ کوک جلوی درِ بزرگ عمارت وایساده بودن.
دوهیون هم با اخمِ بامزهش سرشو انداخته بود پایین و میگفت:چرا نمیشه من باهاتون بیام؟..
تهیونگ روی زانو هاش خم شد تا بتونه توی صورت پسرکش نگاه کنه.
موهاشو نوازش کرد و گفت:هروقت بزرگ شدی میتونی باهامون بیای
دوهیون لبشو جمع کرد و گفت:مگه عمو نگفت اگه گریه نکنم مرد میشم،خب منم قول میدم از این به بعد گریه نکنم
تهیونگ زیر لب خندید و گفت:فقط با گریه نکردن که مرد نمیشی
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد و گفت:داره دیر میشه،بهتره زود بریم
تهیونگ بلند شد و گفت:الان دیگه عصبانی نباش..قول میدم زود برگردم
دو هیون چیزی نگفت و با همون اخمش سرشو آروم تکون داد.
تهیونگ و جونگ کوک از عمارت خارج شدن.
لبخند کمرنگی روی لبم نشوندم و از پله ها پایین رفتم.
+صـبــح بخیــر
دو هیون با شنیدن صدای من سریع برگشت.
اخمش محو شد.
یه لبخند پررنگ زد و گفت:صبح بخیر
با نگاهم به حیاط اشاره کردم و گفتم:بریم؟
سرشو تکون داد،به سمتم قدم برداشت و دست کوچولوشو گذاشت توی دستم.
صدای گنجشکها توی تمام حیاط عمارت پیچیده بود.
برگهای درختها کمکم زرد میشدن و یکییکی روی زمین میافتادن.
_وقتی پیش اجوما «مادر بزرگ» بودم،هر روز میرفتیم توی جنگل باهم قدم میزدیم
پس..تمام این مدت پیش مادربزرگش زندگی میکرده.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:حتما دلت براش تنگ شده
سرشو تکون دادو گفت:آره..اجوما هر شب برام قصه میگفت، تازه..یه عالمه غذای خوشمزه هم برام درست میکرد
یهو سکوت کرد و بعد با صدای بغض دارش گفت:حتما الان خیلی تنهاست..مطمئنم دل اونم برام تنگ شده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریوه
نـقــاب³⁹
دیگه روزای آخر تابستونه،برای همین هوا داره کم کم سرد میشه.
چند دقیقه توی همون حالت وایسادم.
بعد بلند شدم و تخت و مرتب کردم.
یه دوش کوتاه گرفتم و لباسمو عوض کردم.
به سمت در رفتم و دستگیره رو گرفتم.
برای لحظه ای چشم هامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
با باز شدن این در دوباره وارد گلّه گرگ ها میشدم..
تنها چیزی که میخواستم این بود که روز بگذره،بدون اینکه اشتباهی ازم سر بزنه..
چشمهامو باز کردم و دستگیره رو پایین کشیدم.
برعکس بقیه روزا عمارت توی سکوت مطلق نبود.
از محوطه اصلی عمارت یه صداهایی به گوش میرسید.
سریع خودمو به پله ها رسوندم.
تهیونگ و جونگ کوک جلوی درِ بزرگ عمارت وایساده بودن.
دوهیون هم با اخمِ بامزهش سرشو انداخته بود پایین و میگفت:چرا نمیشه من باهاتون بیام؟..
تهیونگ روی زانو هاش خم شد تا بتونه توی صورت پسرکش نگاه کنه.
موهاشو نوازش کرد و گفت:هروقت بزرگ شدی میتونی باهامون بیای
دوهیون لبشو جمع کرد و گفت:مگه عمو نگفت اگه گریه نکنم مرد میشم،خب منم قول میدم از این به بعد گریه نکنم
تهیونگ زیر لب خندید و گفت:فقط با گریه نکردن که مرد نمیشی
جونگکوک به ساعتش نگاه کرد و گفت:داره دیر میشه،بهتره زود بریم
تهیونگ بلند شد و گفت:الان دیگه عصبانی نباش..قول میدم زود برگردم
دو هیون چیزی نگفت و با همون اخمش سرشو آروم تکون داد.
تهیونگ و جونگ کوک از عمارت خارج شدن.
لبخند کمرنگی روی لبم نشوندم و از پله ها پایین رفتم.
+صـبــح بخیــر
دو هیون با شنیدن صدای من سریع برگشت.
اخمش محو شد.
یه لبخند پررنگ زد و گفت:صبح بخیر
با نگاهم به حیاط اشاره کردم و گفتم:بریم؟
سرشو تکون داد،به سمتم قدم برداشت و دست کوچولوشو گذاشت توی دستم.
صدای گنجشکها توی تمام حیاط عمارت پیچیده بود.
برگهای درختها کمکم زرد میشدن و یکییکی روی زمین میافتادن.
_وقتی پیش اجوما «مادر بزرگ» بودم،هر روز میرفتیم توی جنگل باهم قدم میزدیم
پس..تمام این مدت پیش مادربزرگش زندگی میکرده.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:حتما دلت براش تنگ شده
سرشو تکون دادو گفت:آره..اجوما هر شب برام قصه میگفت، تازه..یه عالمه غذای خوشمزه هم برام درست میکرد
یهو سکوت کرد و بعد با صدای بغض دارش گفت:حتما الان خیلی تنهاست..مطمئنم دل اونم برام تنگ شده...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریوه
- ۱.۴k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط