⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

#پارت_دوم

که اقای یان از طبقه ی پایین صدام زد رفتم پایین .
پدرم اونجا بود بهم نگاه کرد و گفـتـ
_ وقتشه بری به شهر
+ ال الان ؟
_نه فردا صبح زود بیرون روستا یه ماشین میاد دونبالت میرید فرودگاه از اونجایی که تنهایی نمیتونی در مقابل سازمان کاراگاهان مسلح به ایستی عضو مافیای بندر میشی
+ او اون چی هستـ؟
_ یه گروه دشمن دیگهـ با سازمان خب بقیشو خودت میفهمی فقط اماده باش
+ چشـ
برگشتم به اوتاقم نشسته بودم رو تختم که صدای ازومی رو از بیرون شنیدم
_ فیکاتس هستی ؟
+ بله هستم
_ میشه بیای بیرون
+ الان وقت ندارم
_ لطفااا
از اوتاقم امدم بیرون و رفتم بیرون
+بلهـ
_بیا باهم قدم بزنیم حوصلم سر رفته
+نه وقت ندارم
_ اها پس فعلا من میرم ببینم مادرم چرا برنگشته
+ نه وایستا
_ چرا؟
+ هیچی برو ‌
رفت منم برگشتم تو اوتاقم تکیه دادم به دیوار
تا شب برنگشت فردای اون روز صبح زود اماده شده بودم و ساکمو بستم .
امدم پایین با اقای یان به طرف بیرون روستا داشتیم میرفتیم .وقتی تقریبا از روستا خارج شدیم یه ماشین مشکی امد جلومون ماشینی بود که بایید سوارش می شدیم .رفتم جلو تر که اونور ماشین ازومی رو دیدم که با موهای بهم ریخته و صورتی کثیف و چشمان پر از اشک بهم زل زده بود .
واقعا نمیدونستم بایید چیکار کنم یا چطوری دلداریش بدم .
اقای یان
_ بهتره عجله کنیم نه به پرواز نمیرسیم ،
ساکمو از دستم گرفتـ و صندوق عقب ماشین گذاشت .
منم به ازومی نگاه کوتاهی کردم و سوار ماشین شدم و رفتیم به فرودگاه حدود یه ساعت تو راه بودیم .
سوال هواپیما که شدیم در طول را داشتم به این فکر میکردم که افراد سازمان چه شکلی هستند و......
بعد ۷ ساعت به مقصد زسیدیم عصر بود و از هواپیما که پیاده شده بودیم .
همون موقعه ها یه خانم با موهای زرد بهم نزدیک شد ،
_ شما فیکاتس هستید ؟
اقای یان به جام جواب داد : بله ایشون فیکاتس هستند و منم یان هستم
+ اها خوشبختم منم هیگوچی هستم امدم شما رو همراهی کنم .
منـ
_ خوشبختم
همراه هیگوچی به بیرون فرودگاه رفتیم و سوار ماشین مشکی ایشون شدیم و ما رو تا ساختمان محل کار مافیای بندر رسوندند.
از ماشین که پیاده شدیم اقای یان کفتند برای کار مهمی میرن یه جایی به نظرم مشکوک میومد اخه تازه اینجا امده بودند.
هیگوچی منو تا دفتر رئیس مافیا همراهی کرد _ اینجا دفتر رئیسه من دیگه میرم
+ ممنون
در زدم


#این.داستان.ادامه.دارد.....ــ✎
#تاچیهارا
نظر بده کیوتم 🥺
دیدگاه ها (۱۶)

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟ #پارت_سومدر زدم و وارد شدم...

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟

⇟『رمان انتقام تلخ』⇟ #پارت_اولدر حال ضربه زدن ب...

Enemys Embrsce [ part ۱۵ ]

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

رمان آرام باشپارت ۱۰ ‌باهم رفتیم پایین کامیار منو گذاشت رو ک...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

رومان عشق پنهانی (پارت1)

رمان: قلب در تاریکی

رومان عشق مافیا پارت 15 از زبان ا/تیکم که فکر کردم دیدم چیزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط