پارت۱

پارت۱

از صبح که بیدار شده بودم. ذوق تولدمو داشتم ولی انگار یونگی یادش رفته بود هر دفعه ازش میپرسیدم امروز چه مناسبتی داره؟ میگفت هیچی،و همین باعث میشد بخوره تو ذوقم اون هیچوقت تولد منو یادش نمیرفت ولی الان حتی یه تبریک کوچیکم نگفت....
دیگه ازش راجب امروز نپرسیدم
روی کاناپه نشسته بود داشت فیلم میدید،
منم رفتم تو اتاقو در رو محکم بستم
نشستم روی تخت، زانو هامو بغل گرفیتمو سرم روشون قرار دادم
اون همیشه میگفت هیچوقت تولد من یادش نمیره...
اشک تو چشمام جمع شد، بعد از چند مین صداش از توی پذیرایی اومد
یونگی:عزیزم من با دوستام میرم بیرون چیزی خواستی زنگ بزن.
جوابشو ندادم، اونم سراغمو نگرفت دیگه رسما قلبم تیکه تیکه شد. از کی تاحالا انقد براش بی اهمیت شدم؟
خودمو جمع و جور کردمو رفتم توی پذیرایی روی کاناپه نشستم ، سعی می کردم این موضوع رو فراموش کنم برای همین فیلم گذاشتم ولی اصلا حواسم بهش نبود....
_____
دینگ دینگ
صدای زنگ در اومد... بلد شدم رفتم در رو باز کنم یونا بود(دوست ا.ت)
پوففف فقط اینو کم داشتم یونا همیشه برای اذیت کردنم پیداش میشد.
یونا:چطوری شل و ول
رومو ازش برگردوندمو رفتم تو
ا.ت:ولم کن یونا
یونا ریز خندیدو اومد تو.. ظاهرا اونم تولد منو یادش رفته بود...
نشستم رو کاناپه اونم روی دسته کاناپه تکیه دادو نگام کرد
یونا:کی ناراحتت کرده؟... یونگی؟
ا.ت:بیخیال یونا حال ندارم
شونه ای بالا انداخت
یونا:تو که هیچوقت حال نداری. پاشو پاشو باهم بریم بیرون حالت عوض که
ا.ت:حوصله ندار...
اومد بازومو گرفتو منو کشید سمت اتاق خواب
یونا:بلند شو بینم برو اماده شو
منو کنار کمد ول کردو از اتاق رفت بیرون
یونا:سریع باشیاا...
میدونستم وقتی گیر میده دیگه نمیشه کاریش کرد
___
اماده شدم رفتم بیرون انقد بی حوصله بودم که یه ارایش ساده ام نکردم
تا منو دیدی ابروهاش رفت بالا
یونا:این چیه... واییی تو بلد نیستی خودم اماده ات میکنم.
دوباره منو کشوند سمت اتاقو نشوند روی صندلیو ارایشم کرد بعد رفت سمت کمدم
ا.ت:هوییییی کمد شخصیا ها
انگشت اشارشو گذاشت رو لبشو هیشی گفت در کمدمو باز کردو یه لباس انتخاب کرد
یه دامن کوتاه بود...
ا.ت:یونگی خوشش نمیاد اینو بیرون بپوشم
یونا:یونگی چیکاره است من میگم باید بپوشی
یادم اومد که یونگی چطور تولد منو یادش رفت پس منم به حرفش اهمیت نمیدم
رفتم پوشیدمش... یونا تا چشمش به من خورد چشماش برق زد
یونا:حالا شد..اگه پسر بودم حتما بهت پیشنهاد میدادم
به حرفش خندیدم و خفه شو ای زیر لب بارش کردم
باهم رفیتم پایینو سوار ماشینش شدیم توی راه رفتاراش خیلی مشکوک میزد دم یه هتل وایساد
ا.ت:اینجا گجاست
یونا:یه کاری اینجا دارم بیا بریم بعد میریم میگردیم
ا.ت:مشکوک میزنی
یه مقدار دستپاچه شد
یونا: چی من؟ نه بابا چه مشکوکی!
چشمامو ریز کردمو از ماشین پیاده شدم
سوار اسانسور شدیمو رفتیم بالا تمام مدت بهش شک داشتمو مطمین بودم میخواست یه کاری کنه
منو برد طرف یه اتاقی و درشو باز کرد دستمو گرفت برد تو و خودش رفت بیرون و در رو بست
از این کارش شوکه شدمو یه کم هم ترسیدم سریع رفتم سمت درو محکم زدم بهش
ا.ت:هی هی کجا رفتی یوناا اینجا تاریکه من میترسم
یهو برقا روشن شد و یکی دست منو گرفتو سمت خودش کشید ، دستشو روی کمر لختم نوازش بار کشیدو لباشو روی لبام قرار داد
چشمام گرد شده بود تا وقتی که فهمیدم اون فرد....
ادامه دارد

به روی خودتون نیارید که یونگی شبیه خودش نیست
دیدگاه ها (۵)

پارت ۲ویو ا.تصدای در که بلند شد، تمام نگاه‌های کلاس به سمتش ...

پارت ۳قرمز شده بود، خودکاری که توی دستش بود رو اونقدر فشار م...

پارت۱صبح شده بود افتاب از لای پنجره روی صورتم میتابید.از روی...

بانو فالوشه؟https://wisgoon.com/olivia66

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط