فصب دومجادوی شکوه
※فصب دوم※(جادوی شکوه)
سناریو: محدودیتی نا محدود
پارت: 105/5
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یومه:*موهای زنو گرفت و سرشو سمت عقب خم کرد تا درست بهش نگاه کنه*.. خب؟
*مرد دوباره سمت یومه حمله ور شد*
یومه:*فعال کردن مهبت*تیغه ساکورا
*تو دستش شمشیر ایجاد میشه و میزارتش زیر گلوی مرد*..تکون بخوری بهت قول میدم اخرین حرکتت باشه
مرد: تچ..
یومه:*دوباره نگاهشو به زن داد و پوزخند زد*خب خانم خوشگله.. اوه الکی✨
چیشد که تصمیم گرفتی ازم استقبال کنی؟ ^^
زن:*خنده *..
یومه:*چهرش جدی شد*..*یه بویی به مشامش میخوره و نزدیک تر میشه و لباس زنو بو میکنه*لعنتی!
*زنو ول میکنه و فاصله میگیره. با چشمای گشاد شده از شوک و ترس به زن نگاه میکنه و شمشیرش روی زمین میوفته..چند اینچ با دیوار پشتش فاصله داشت و پشتش به طور ضعیفی دیوارو لمس میکرد*.. تو-
*در مغازه با شدت باز شد*
یومه: نگاهشو داد سمت در*
'نیک جلوی در ظاهر شده بود و نفس نفس میزد و موهاش یکم پریشون بود. واضحه بود که دویده بوده.. یه قدم میاد جلو*
نیک:یومه..
زن:*از جاش بلند میشه و شمشیرو برمیداره و داخل شونه ی یومه فرو میکنه و سر شمشیر از دیوار رد میشه *
یومه:*از درد داد بلندی سر میده و پشتش به دیوار میچسبه*
نیک: یومه-!..*دندوناش از خشم بهم فشرده میشه و دستاشو مشت میکنه *.. زنیکه هرزه...
*یه فضای تیز باز میشه و زن و مرد واردش شدن و فضا بسته شد*..
نیک:*دیوید سمت یومه و میخواست لمسش کنه ولی دستش رو هوا معلق بود. انگار میترسید بیشتر اسیب ببینه و عرق کرده بود*.. ه-هی.. تکون نخور باشه؟
یومه:*توی چهرش درد نقش گرفته بود و چشاش پر اشک شده بود و صداش میلرزید و با درد بیرون میومد*.. نمیشه..*با دست ازادش دسته شمشیرو گرفت*
نیک: هی هی نه-
یومه:*شمشیرو کشید بیرون*عاخ-عا.. لعنتی
*شمشیر افتاد و یومه شونشو محکم گرفت*
نیک: احمق.. به خودت زجر میدی..*تو چهرش هنوز نگرانی موج میزد ولی کمتر، یه لبخند اروم زد*.. لعنتی یومه..*یومه بغل محکم بغل کرد*
یومه: هوم..*لبخند زد و چشماشو بست و به نیک تکیه داد*.. هنوزم همون عطره رو استفاده میکنی..
نیک: هوم..
یومه: خوش بوعه..
نیک:*یه دستش لای موهای یومه بود و سر یومه رو به سینش چسبونده بود و دست دیگش پشتشو نوازش میکرد* معلومه.. سلیقت، هیچ وقت قدیمی نمیشه.. دلم برات تنگ شده بود..
یومه: منم همینطور
-بعد اون نیک به یومه کمک کرد که برن خونه ی یومه و حالا هوا تقریبا تاریک شد-
یومه:*شونش با باند بسته شده بود خوابیده بود*
ادامه دارد..
سناریو: محدودیتی نا محدود
پارت: 105/5
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یومه:*موهای زنو گرفت و سرشو سمت عقب خم کرد تا درست بهش نگاه کنه*.. خب؟
*مرد دوباره سمت یومه حمله ور شد*
یومه:*فعال کردن مهبت*تیغه ساکورا
*تو دستش شمشیر ایجاد میشه و میزارتش زیر گلوی مرد*..تکون بخوری بهت قول میدم اخرین حرکتت باشه
مرد: تچ..
یومه:*دوباره نگاهشو به زن داد و پوزخند زد*خب خانم خوشگله.. اوه الکی✨
چیشد که تصمیم گرفتی ازم استقبال کنی؟ ^^
زن:*خنده *..
یومه:*چهرش جدی شد*..*یه بویی به مشامش میخوره و نزدیک تر میشه و لباس زنو بو میکنه*لعنتی!
*زنو ول میکنه و فاصله میگیره. با چشمای گشاد شده از شوک و ترس به زن نگاه میکنه و شمشیرش روی زمین میوفته..چند اینچ با دیوار پشتش فاصله داشت و پشتش به طور ضعیفی دیوارو لمس میکرد*.. تو-
*در مغازه با شدت باز شد*
یومه: نگاهشو داد سمت در*
'نیک جلوی در ظاهر شده بود و نفس نفس میزد و موهاش یکم پریشون بود. واضحه بود که دویده بوده.. یه قدم میاد جلو*
نیک:یومه..
زن:*از جاش بلند میشه و شمشیرو برمیداره و داخل شونه ی یومه فرو میکنه و سر شمشیر از دیوار رد میشه *
یومه:*از درد داد بلندی سر میده و پشتش به دیوار میچسبه*
نیک: یومه-!..*دندوناش از خشم بهم فشرده میشه و دستاشو مشت میکنه *.. زنیکه هرزه...
*یه فضای تیز باز میشه و زن و مرد واردش شدن و فضا بسته شد*..
نیک:*دیوید سمت یومه و میخواست لمسش کنه ولی دستش رو هوا معلق بود. انگار میترسید بیشتر اسیب ببینه و عرق کرده بود*.. ه-هی.. تکون نخور باشه؟
یومه:*توی چهرش درد نقش گرفته بود و چشاش پر اشک شده بود و صداش میلرزید و با درد بیرون میومد*.. نمیشه..*با دست ازادش دسته شمشیرو گرفت*
نیک: هی هی نه-
یومه:*شمشیرو کشید بیرون*عاخ-عا.. لعنتی
*شمشیر افتاد و یومه شونشو محکم گرفت*
نیک: احمق.. به خودت زجر میدی..*تو چهرش هنوز نگرانی موج میزد ولی کمتر، یه لبخند اروم زد*.. لعنتی یومه..*یومه بغل محکم بغل کرد*
یومه: هوم..*لبخند زد و چشماشو بست و به نیک تکیه داد*.. هنوزم همون عطره رو استفاده میکنی..
نیک: هوم..
یومه: خوش بوعه..
نیک:*یه دستش لای موهای یومه بود و سر یومه رو به سینش چسبونده بود و دست دیگش پشتشو نوازش میکرد* معلومه.. سلیقت، هیچ وقت قدیمی نمیشه.. دلم برات تنگ شده بود..
یومه: منم همینطور
-بعد اون نیک به یومه کمک کرد که برن خونه ی یومه و حالا هوا تقریبا تاریک شد-
یومه:*شونش با باند بسته شده بود خوابیده بود*
ادامه دارد..
- ۹۸۴
- ۱۰ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط