نیازمند

نیازمند
دست نیازمندی را گرفتم.. برای لحظه‌ایی کوتاه صدایی شنیدم که مرا لرزاند! صدای خنده خدا را شنیدم، واضح‌تر از صدای نفس‌هایم …
دیدگاه ها (۲)

پارت ۳۸درگیری شروع شد.تهیونگ از جونگکوک قوی‌تر شده بود.اما م...

به راهروی طولانی طبقه‌ی اول نگاه کردم.در انتهای راهرو، یک تا...

عاشقانه های شبنم

چند پارتیپارت ۲ از حرف تهیونگ نمی‌تونستم بگذرم.تمام شب فقط ی...

پارت هفتموقتی به خونه برگشتیم، تمام مسیر سکوت بینمون حاکم بو...

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط