𝒫𝒶𝓇𝓉 13

𝒫𝒶𝓇𝓉 13
عقد با رئیس مافیا
________________________________________
نیمه‌شب گذشته بود.
عمارت بالاخره آرام شده بود، اما هیچ‌کس خواب نداشت.
تهیونگ در اتاق کارش ایستاده بود و به جمله‌ای که روی دیوار نوشته شده بود فکر می‌کرد:
«اگر حقیقت را می‌خواهی، به کسی که کنارت ایستاده اعتماد نکن.»
کانگ جون وارد اتاق شد.
«رئیس، دوربین‌های اطراف عمارت رو بررسی کردیم.»
تهیونگ برگشت.
«چی پیدا کردی؟»
کانگ جون تبلتی را روی میز گذاشت.
«قبل از حمله، یکی از دوربین‌ها برای هفده دقیقه از کار افتاده.»
تهیونگ اخم کرد.
«چه کسی به سیستم دسترسی داشته؟»
کانگ جون مکث کرد.
«فقط سه نفر.»
اسم‌ها روی صفحه ظاهر شدند:
تهیونگ.
کانگ جون.
هانا.
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای ات از پشت در آمد.
«تهیونگ؟»
او فوراً صفحه را خاموش کرد.
«بیا داخل.»
ات وارد شد.
«می‌تونم یه چیزی بپرسم؟»
«چی؟»
ات به چشمانش نگاه کرد.
«تو واقعاً به هانا اعتماد داری؟»
تهیونگ ساکت شد.
«چرا اینو می‌پرسی؟»
«نمی‌دونم... فقط حس خوبی نسبت بهش ندارم.»
تهیونگ کمی به او نزدیک شد.
«ات، من به حس تو اعتماد دارم.»
ات با تعجب نگاهش کرد.
«حتی وقتی درباره دوست قدیمیت حرف می‌زنم؟»
تهیونگ گفت:
«خصوصاً وقتی درباره کسی حرف می‌زنی که ممکنه بهت آسیب بزنه.»
ات لبخند کوچکی زد.
اما همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقه پایین آمد.
هر دو به سمت در برگشتند.
تهیونگ فوراً ات را پشت خودش قرار داد.
«اینجا بمون.»
از راهرو صدای قدم‌هایی می‌آمد.
کانگ جون با چند محافظ از پله‌ها بالا آمد.
«رئیس! کسی وارد عمارت شده!»
تهیونگ اسلحه‌اش را آماده کرد.
«همه خروجی‌ها رو ببندید.»
چند ثانیه بعد، صدای درگیری از طبقه پایین بلند شد.
اما ناگهان...
چراغ‌های عمارت خاموش شدند.
ات در تاریکی دست تهیونگ را گرفت.
«تهیونگ...»
«من اینجام.»
صدایش آرام بود.
اما ناگهان صدای زنانه‌ای از انتهای راهرو شنیده شد:
«ات...»
ات خشکش زد.
هانا بود.
اما صدایش عجیب و مضطرب بود.
«ات، سریع بیا اینجا!»
تهیونگ جلو رفت.
«هانا؟ چه اتفاقی افتاده؟»
هانا در تاریکی گفت:
«کانگ جون...»
مکث کرد.
«اون به ما خیانت کرده.»
سکوت مطلق.
ات به تهیونگ نگاه کرد.
تهیونگ آرام گفت:
«هانا... چراغ قوه‌ات رو روشن کن.»
صدای کلیک آمد.
نور کوچکی روشن شد.
هانا روبه‌رویشان ایستاده بود.
و پشت سر او...
کانگ جون بیهوش روی زمین افتاده بود.
تهیونگ با ناباوری به صحنه خیره شد.
اما قبل از اینکه بتواند واکنش نشان دهد، هانا آرام گفت:
«حالا می‌فهمی چرا برگشتم.»
تهیونگ با صدای سردی پرسید:
«چرا؟»
هانا به ات نگاه کرد.
«چون سوهو تنها کسی نیست که می‌خواد تو رو نابود کنه.»
ادامه دارد... 🖤🔥
شرایط پارت بعد 15 لایک
#رمان
#رمان_عاشقانه
#رمان_مافیایی
#رمان_کره_ای
#ازدواج_اجباری
#عاشقانه
#هیجانی
#تهیونگ
#کیم_تهیونگ
#BTS
#Taehyung
#KimTaehyung
#فیک
دیدگاه ها (۱)

𝒫𝒶𝓇𝓉 12عقد با رئیس مافیا ___________________________________...

𝒫𝒶𝓇𝓉 11عقد با رئیس مافیا سالن عمارت در سکوت فرو رفته بود.ات ...

𝒫𝒶𝓇𝓉 10عقد با رئیس مافیا ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود.بعد از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط