انقدر کلافه بودم که هیچی نمیتونستم بنویسیم مداد و پرت کر

انقدر کلافه بودم که هیچی نمیتونستم بنویسیم؛ مداد و پرت کردم کنار رفتم سراغ نوشته‌های قدیمیم؛ نوشته‌هایی که مال چند سال پیش بودن.
نگاشون کردم. تو تک تکشون یه ردی از خستگی بود؛ تو همه نوشته‌هام حتی شده در حد یه جمله به این قضیه که دارم ذره ذره نابود میشم اشاره کرده بودم.
راستش من اصلا یادم نمیاد اون لحظه که اونا رو نوشتم چی تو ذهنم بوده، فقط میدونم انقدر این خستگی و حال بد باهام بوده، که حتی یادم نمونده از کِی حالم بد بوده و از کجا شروع شده اینجوری بودنم.

-ساقی
#جذاب
#text
دیدگاه ها (۱)

درست تو همین لحظه بهت نیاز دارم پرتقالم...یادمع هروقت پرتقال...

هر موقع میدیدمش خنده روی لبش بود یه روز بهش گفتم خوشبحالت......

بیا باهم بریم یه جای دور،نظرت چیه؟فقط خودم و خودت.دیگه کسی ن...

#پارت1بي ذوق چشامو وا ميکنم...چشام تيرميکشيد...با دستم چنبار...

اسم رمان : هنوز انتخاب نشده پارت ۳اون غریبه داخل دروازه رفت ...

اسم فیک: اون واسه منهp46ویو ات یه ساعت بعد ات: بالاخره رسیدی...

پارت ششادامه دفترچه خاطراتاونجا بود. خودش. با لباس های خاکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط