رویاترین رویای من بودی

رویاترین رویای من بودی
آباد در شهر دلم بودی
من زندگی کردم تو را وقتی
یک عمر ماه کاملم بودی
رخصت ندادی بار دیگر من
مهمان تو در خانه ات باشم
داغ تو بر جان و دلم مانده
میشد که من پروانه ات باشم
میعادگاه راهمان گم شد
در کوچه های بی سرانجامی
دیگر قدم هایم نمیفهمید
سرمی گذارم روی ناکامی
دستان خود را میشود آرام
یک لحظه بگشایی به آغوشم
یا صحبت دیوانگی ها را
نجوا کنی اینبار در گوشم
من می هراسم بعد از این مدت
از کل عشق و عاشقی کردن
یادت نمی آید که من هستم
حتی نبودم قد یک ارزن
دیدگاه ها (۷)

آنکه در حسرت من نعره ز رنجیدن زدچشم او، آبله از شدت باریدن ز...

شعر بهانه میشود , که با تو گفتگو کنمبرای درد دل فقط به شعر و...

سکوت می‌کنم و حرف میَزنم با تو درین مباحثه دیوانه‌تر منم یا ...

مے شوم دیوانه ی دیوانه وقتے نیستیقبله را گم مے ڪنم، در خانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط