چپتر پنجم

چپتر پنجم

انتقال به طبقه بالا، یعنی ورود به «منطقه ممنوعه». حالا اتاق تو تنها یک دیوار با اتاق مایکی فاصله داشت. سکوت این طبقه سنگین‌تر بود، انگار حتی دیوارها هم از نفس کشیدن می‌ترسیدند.

نیمه‌شب بود که صدای در زدن آرامی شنیدی. با فکر اینکه مایکی است، در را باز کردی، اما با چهره‌ی خسته و آشفته‌ی ران مواجه شدی. او دیگر آن لبخند مغرورانه را نداشت. ران بدون دعوت وارد شد و در را پشت سرش قفل کرد.

«فقط چند لحظه...» ران زمزمه کرد و پیشانی‌اش را به پیشانی تو تکیه داد. «مایکی داره دیوونه می‌شه. اون طبقه پایین رو قرنطینه کرده. ایزانا داره نیروهاش رو جمع می‌کنه تا علیه مایکی کودتا کنه... و همه‌اش به خاطر توئه.» ران دست‌هایت را گرفت، لرزش خفیفی در انگشتانش بود. «بیا امشب فرار کنیم. من یه هواپیمای شخصی آماده کردم. اگه بمونی، خونت ریخته می‌شه.»

«اون هیچ‌جا نمیاد.»

صدای ایزانا از بالکن آمد. او با مهارتی عجیب از دیواره عمارت بالا آمده بود. ایزانا با لباسی سیاه و نگاهی مصمم وارد اتاق شد. اسلحه نقره‌ای‌اش را بیرون کشید و مستقیم به سمت ران نشانه رفت. «ران، تو همیشه یه بزدل بودی که می‌خواستی فرار کنی. اما من می‌خوام بمونم و چیزی که حقمه رو پس بگیرم.» ایزانا به تو نگاه کرد. «مایکی دیگه پادشاه نیست، اون فقط یه جنازه‌ی متحرکه. امشب، بونتن سقوط می‌کنه و من از توی خاکسترهاش، تو رو بیرون می‌کشم.»

درگیری لفظی آن‌ها با صدای شلیک یک گلوله در طبقه پایین قطع شد. صدای فریادهای سانزو و برخورد فلز به گوش می‌رسید. حمله شروع شده بود؛ اما نه از طرف دشمنان خارجی، بلکه از درون قلب بونتن.

درِ اتاق با لگد باز شد. مایکی وارد شد، اما این بار فرق داشت. چشمانش کاملاً سیاه شده بود—تاریکی مطلق. او کاتانای خونین سانزو را در دست داشت. نگاهی به ران و ایزانا انداخت و پوزخندی وحشتناک زد.

«پس همه‌تون اینجا جمع شدید...» مایکی با صدایی خش‌دار گفت. «خیانت بوی بدی میده، مگه نه؟»

او به سمت تو آمد. ران و ایزانا خواستند مانع شوند، اما مایکی با سرعتی غیرانسانی ضربه‌ای به ران زد که او را به دیوار کوبید و لوله تفنگ ایزانا را با دست خالی منحرف کرد. مایکی تو را از پشت گرفت و لبه‌ی تیز کاتانا را نزدیک گلوی خودش—و نه تو—گذاشت.

«ببینید...» مایکی به آن دو خیره شد. «اگه اون مال من نباشه، من این دنیا رو تموم می‌کنم. اول خودم رو می‌کشم، بعد اون رو، و بعد تک‌تک شما رو.»

ایزانا سر جایش خشک شد. او می‌دانست مایکی بلوف نمی‌زند. ران در حالی که خون کنار لبش را پاک می‌کرد، با وحشت به جنون خالص مایکی نگاه کرد. در این لحظه، تو فهمیدی که آن‌ها فقط برای داشتنت نمی‌جنگند؛ آن‌ها دارند با مرگ بازی می‌کنند.

مایکی سرش را کنار گوشت آورد و با لحنی که بوی گریه و خون می‌داد، نجوا کرد: «بهم بگو که دوسم داری... بگو تا این شهر رو به آتیش نکشم. فقط یه کلمه بگو تا بذارم این دوتا زنده بمونن.»

بیرون از اتاق، صدای انفجار مهیبی آمد. عمارت بونتن در حال سوختن بود. تو در میان سه مردی بودی که هر کدام به شکلی متفاوت، حاضر بودند دنیا را برایت ویران کنند. حالا زمان انتخاب بود، قبل از اینکه شعله‌های آتش به اتاق برسند.

_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#سانزو
#ایزانا
#ران
دیدگاه ها (۰)

چپتر ششمدود غلیظ ناشی از انفجار، فضای اتاق را پر کرده بود. ش...

چپتر هفتم

ادامه چپتر دومصدای ران از آن طرف آمد، اما آکاری فقط تکه‌هایی...

**چپتر ۲: صدای زنگ ناشناس**نور صبح زود از لای پرده‌های نازک ...

فرشته کوچولو.......پارت ۲۰ و آخر

چپتر چهارمزخم کوچکی که در درگیری انبار روی گونه‌ات نشسته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط