مادرم فکر کرده کاکتوس سالی یک استکان بیشتر آب نمی‌خواد...

مادرم فکر کرده کاکتوس سالی یک استکان بیشتر آب نمی‌خواد...








امروز کاکتوسه گفت: داداش یک لحظه بیا؟

یک لیوان آب بیار مُردیم از تشنگی

کولرم که بابات خاموش کرده
دیدگاه ها (۳)

با عرض سلام و ادب خدمت تمام دوستان عزیز ویسگونم. .:بااجازه ا...

S.Arash.B هیچوقت پدر و مادرتان رابخاطر چیزی که نتوانستند به ...

S.Arash.B شرم میکنم که وزن سیری ام را با ترازوی گرسنه ای بکش...

*دوستی با خدا*واقعا زیباست این نگذارید گوشهایتان گواه چیزی ب...

𝒫𝒶𝓇𝓉 15عقد با رئیس مافیا آن شب، تهیونگ ات را به اتاقش برد.ات...

سناریو(درخواستی):وقتی توی کمپ کنار آتیش گیتار میزنی :نامجون ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

پارت نوزدهمصبح زود بود. رزا توی آشپزخونه چای می‌ریخت که ته‌س...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد...

تاحالا شنیدید می‌گن:«هر کاری، ابزار خودش رو می‌خواد.»واقعاً ...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط