نام رمان رمان سرنوشت من
نام رمان : رمان سرنوشت من
به قلم : فاطمه بورقی
رودخانه ای زیبا و پر تلاطم .دیگه به دوراهی رسیده بودیم . سمت راست به طرف زمین های کشاورزی و باغها می رفت و اگر رودخانه میان آن را دنبال میکردی به آبشار می رسیدی . همین آبشار باعث شده بود که دهکده ما به یک دهکده توریستی تبدیل بشه . درسال هزاران نفر از دهکده ما دیدن می کردن . پدر به سمت چپ رفت .
پیشنهاد ما
رمان دنیای درد | armila98 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان شکلات تلخ وشیرین | زهرا اسبان کاربر انجمن نودهشتیا
یعنی جایی که در آن تمام خانه ها قرار داشت . وقتی به خانه خانم جون رسیدیم ، ناخداگاه چشمم به خانه کناری آنها افتاد . با حسرت اون را از نظر گذروندم . چقدر فرق کرده . گویی سالهاست که کسی در اون زندگی نمیکنه . البته بعداز رفتن سپهر و بیماری سام باباجون هیچ وقت به این خونه پا نذاشت . به سختی چشم از اون برداشتم و به سمت خونه خانم جون به راه افتادم . وارد حیاط که شدم به اطراف نگاهی انداختم . فضایی سرسبز و زیبا بود . سمت چپباغچه ای پراز گلهای رنگارنگ .گلهایی زیبا که آقاجون اونا را به اندازه نوه هاش دوست داشت . گل میخک گل مورد علاقه آقاجون بود . سمت راست حوض مستطیل شکلی بود که آقاجون و خانم جون همیشه از اونجا وضو می گرفتند . دیوارای بلند که روی اونا حفاظ هایی به شکل سیم خاردار نصب شده بود . سرتاسر باغ چمن کاری بود و فقط برای رفت و آمد در وسط باغ مسیر عریضی با سنگریزه جدا شده بود . درآخر باغ هم ایوان بلندی قرار داشت . آقاجون و خانم جون فرتوت نیمزیورهبارمنادمچ.دندوبهدادهیکتناویاِمیظعیاهنوتسهبهشیمهزارتانداختم و با شتاب به سمت آنها دویدم . درست روبه روی آنها ایستادم . اشک های گرم ،مزاحم بودند و نمی تونستم اونا را به خوبی ببینم . با پشت دست اشک هام را پاک کردم و بعد چهره نورانی و معصوم خانم جون را در اشک غوطه ور دیدم . باورم نمیشد . این همون خانم جون منه ؟ همونی که سر به روی پاهاش میذاشتم و اون منا نوازش میکرد ؟نه این پیرزن نمی تونه خانم جون من باشه . با اینکه دوماه پیش دیده بودمشون ولی به نظرم خیلی فرق کرده بودن . مثل من که تو این دوماه به اندازه دوسال غم دیدم و پیر شدم .سعی میکردم آروم باشم اما نمی تونستم .
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%85%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
به قلم : فاطمه بورقی
رودخانه ای زیبا و پر تلاطم .دیگه به دوراهی رسیده بودیم . سمت راست به طرف زمین های کشاورزی و باغها می رفت و اگر رودخانه میان آن را دنبال میکردی به آبشار می رسیدی . همین آبشار باعث شده بود که دهکده ما به یک دهکده توریستی تبدیل بشه . درسال هزاران نفر از دهکده ما دیدن می کردن . پدر به سمت چپ رفت .
پیشنهاد ما
رمان دنیای درد | armila98 کاربر انجمن نودهشتیا
رمان شکلات تلخ وشیرین | زهرا اسبان کاربر انجمن نودهشتیا
یعنی جایی که در آن تمام خانه ها قرار داشت . وقتی به خانه خانم جون رسیدیم ، ناخداگاه چشمم به خانه کناری آنها افتاد . با حسرت اون را از نظر گذروندم . چقدر فرق کرده . گویی سالهاست که کسی در اون زندگی نمیکنه . البته بعداز رفتن سپهر و بیماری سام باباجون هیچ وقت به این خونه پا نذاشت . به سختی چشم از اون برداشتم و به سمت خونه خانم جون به راه افتادم . وارد حیاط که شدم به اطراف نگاهی انداختم . فضایی سرسبز و زیبا بود . سمت چپباغچه ای پراز گلهای رنگارنگ .گلهایی زیبا که آقاجون اونا را به اندازه نوه هاش دوست داشت . گل میخک گل مورد علاقه آقاجون بود . سمت راست حوض مستطیل شکلی بود که آقاجون و خانم جون همیشه از اونجا وضو می گرفتند . دیوارای بلند که روی اونا حفاظ هایی به شکل سیم خاردار نصب شده بود . سرتاسر باغ چمن کاری بود و فقط برای رفت و آمد در وسط باغ مسیر عریضی با سنگریزه جدا شده بود . درآخر باغ هم ایوان بلندی قرار داشت . آقاجون و خانم جون فرتوت نیمزیورهبارمنادمچ.دندوبهدادهیکتناویاِمیظعیاهنوتسهبهشیمهزارتانداختم و با شتاب به سمت آنها دویدم . درست روبه روی آنها ایستادم . اشک های گرم ،مزاحم بودند و نمی تونستم اونا را به خوبی ببینم . با پشت دست اشک هام را پاک کردم و بعد چهره نورانی و معصوم خانم جون را در اشک غوطه ور دیدم . باورم نمیشد . این همون خانم جون منه ؟ همونی که سر به روی پاهاش میذاشتم و اون منا نوازش میکرد ؟نه این پیرزن نمی تونه خانم جون من باشه . با اینکه دوماه پیش دیده بودمشون ولی به نظرم خیلی فرق کرده بودن . مثل من که تو این دوماه به اندازه دوسال غم دیدم و پیر شدم .سعی میکردم آروم باشم اما نمی تونستم .
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%85%d9%86-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۲.۲k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط