تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
بلند شدم و اینه ی قدی که چندین سال پیش یونا توش نگاه میکرد و موهاشو شونه میکرد رو شکوندم و یونا دستشو روی دوتا گوشش گذاشت و جیغی کشید
_یادته اینو؟یادته توش خودتو برام آماده میکردی منم روی همین تخت نگات میکردم ؟ یادته اینو ؟
+خ..خواهش...میکنم...آروم...باش..ه...هیون
_ چرا اینقدر ترسیدی جان هیون به فدات ؟ ها ؟ توکه تا همین چند دقیقه پیش مغز منو با حرفات خورده بودی ، نگفتی...یادته ؟ اونشبی که دخترمونو کاشتم تو دلتم توی همین اینه برام خودتو اماده میکردی...یادته ؟ بلاخره عذاب وجدان داری معلومه اونشب رو به خوبی یادته...
+تو...تو...دیوونه ای...دیوونه ای...تو روانی...
_تازه فهمیدی عروسکم ؟...من...دیوونه ام...دیوونه ی توام...روانیتم تو برای منه بگو که مال منی...زودباش... بگو مال منی تا از دیدن پسرمون منعت نکردم!
+م..من...مال..تو..توام....
دستای لرزونشو گرفتم و دستمو لای موهاش بردم و بوییدم
_افرین عروسک هیون...افرین... میخوای اینجا باهم زندگی کنیم ، من ، تو و پسرمون ، حاصل عشقمون...
+حاصل...عشقمون...دخترمون بود...هیونینم...عشق مامانش...تنها کس مامانش حاصل تجاوز پدرش به مادرشه...این تورو یاد ینفر نمیندازه ؟
_میخوای بگی سرنوشت پسرمم عین خودم میشه؟
+اگه...اگه...پیشت بمونه...اره
پوزخندی زدم و لب زدم:
_نگرانش نباش من به حد کافی از اون گذشته بیزار هستم که نخوام برای پسرمم پیش بیاد..
+ همیشه فکر میکنم خیلی خوب میشناسمت اما اینطور نیست...هرچقدرم بشناسمت...بازم نمیدونم توی اون ذهن مریضت چی میگذره هر چقدرم باهات زندگی کنم کمه هوانگ هیونجین بازم نمیشناسمت....
_فردی که نمیدونی توی ذهن مریضش چی میگذره جونش واست در میره ، چی دیگه میخوای ، فقط ازش بپرس توی ذهنت چی میگذره مطمئن باش به جونش دروغ نمیگه....
بلند شدم و اینه ی قدی که چندین سال پیش یونا توش نگاه میکرد و موهاشو شونه میکرد رو شکوندم و یونا دستشو روی دوتا گوشش گذاشت و جیغی کشید
_یادته اینو؟یادته توش خودتو برام آماده میکردی منم روی همین تخت نگات میکردم ؟ یادته اینو ؟
+خ..خواهش...میکنم...آروم...باش..ه...هیون
_ چرا اینقدر ترسیدی جان هیون به فدات ؟ ها ؟ توکه تا همین چند دقیقه پیش مغز منو با حرفات خورده بودی ، نگفتی...یادته ؟ اونشبی که دخترمونو کاشتم تو دلتم توی همین اینه برام خودتو اماده میکردی...یادته ؟ بلاخره عذاب وجدان داری معلومه اونشب رو به خوبی یادته...
+تو...تو...دیوونه ای...دیوونه ای...تو روانی...
_تازه فهمیدی عروسکم ؟...من...دیوونه ام...دیوونه ی توام...روانیتم تو برای منه بگو که مال منی...زودباش... بگو مال منی تا از دیدن پسرمون منعت نکردم!
+م..من...مال..تو..توام....
دستای لرزونشو گرفتم و دستمو لای موهاش بردم و بوییدم
_افرین عروسک هیون...افرین... میخوای اینجا باهم زندگی کنیم ، من ، تو و پسرمون ، حاصل عشقمون...
+حاصل...عشقمون...دخترمون بود...هیونینم...عشق مامانش...تنها کس مامانش حاصل تجاوز پدرش به مادرشه...این تورو یاد ینفر نمیندازه ؟
_میخوای بگی سرنوشت پسرمم عین خودم میشه؟
+اگه...اگه...پیشت بمونه...اره
پوزخندی زدم و لب زدم:
_نگرانش نباش من به حد کافی از اون گذشته بیزار هستم که نخوام برای پسرمم پیش بیاد..
+ همیشه فکر میکنم خیلی خوب میشناسمت اما اینطور نیست...هرچقدرم بشناسمت...بازم نمیدونم توی اون ذهن مریضت چی میگذره هر چقدرم باهات زندگی کنم کمه هوانگ هیونجین بازم نمیشناسمت....
_فردی که نمیدونی توی ذهن مریضش چی میگذره جونش واست در میره ، چی دیگه میخوای ، فقط ازش بپرس توی ذهنت چی میگذره مطمئن باش به جونش دروغ نمیگه....
- ۸.۲k
- ۱۵ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط