🧁 پارت دوم | قنادیای که بوی امید میداد
🧁 پارت دوم | قنادیای که بوی امید میداد
سه روز از افتتاح Sweet Dream گذشته بود.
هر روز، تعداد مشتریها بیشتر از روز قبل میشد.
اما چیزی که مردم را به آنجا میکشاند، فقط طعم شیرینیها نبود...
بلکه مهربانی دختری بود که همیشه با لبخند از پشت پیشخوان میگفت:
«خوش اومدین!»
کمکم عکسها و ویدیوهای قنادی در شبکههای اجتماعی پخش شد.
همه دربارهی تابلوی معروف کنار صندوق حرف میزدند.
«اگر امروز به یک لبخند نیاز داری، مهمان من باش.»
خیلیها برای امتحان کردن شیرینیها میآمدند، اما وقتی از قانون قنادی باخبر میشدند، موقع پرداخت پول، مبلغ بیشتری روی پیشخوان میگذاشتند.
یکی میگفت:
ـ این اضافه برای یه بچه که توان خرید نداره.
دیگری لبخند میزد و میگفت:
ـ این هم سهم من برای لبخند یه نفر دیگه.
لیانا هر بار با دیدن این صحنهها، قلبش گرم میشد.
او باور داشت مهربانی، مسری است.
اگر یک نفر شروعش کند، بقیه هم ادامهاش میدهند.
---
آن روز، درست نزدیک غروب، چند کودک از یک پرورشگاه وارد قنادی شدند.
همهشان با ذوق به ویترین نگاه میکردند، اما هیچکدام جرئت نمیکردند چیزی انتخاب کنند.
لیانا از پشت پیشخوان بیرون آمد و روی زانو نشست تا همقد آنها شود.
با لبخند گفت:
ـ خب... امروز دوست دارین کدوم شیرینی رو امتحان کنین؟
دختربچهای با موهای کوتاه، آرام گفت:
ـ ولی... ما پول زیادی نداریم...
لیانا خندید و با مهربانی جواب داد:
ـ پس امروز مهمون منین.
چشمهای بچهها از خوشحالی برق زد.
هرکدام با هیجان شیرینی مورد علاقهشان را انتخاب کردند.
صدای خندههایشان تمام قنادی را پر کرده بود.
یکی از پسرها، بعد از خوردن اولین گاز از کاپکیکش گفت:
ـ این خوشمزهترین چیزیه که تا حالا خوردم!
لیانا خندید و موهایش را بهآرامی به هم ریخت.
ـ پس قول بده همیشه لبخند بزنی.
پسرک با تمام وجود سر تکان داد.
---
وقتی بچهها رفتند، مربی پرورشگاه لحظهای مکث کرد.
ـ خانم کیم... واقعاً ممنونم. شما فقط به این بچهها شیرینی ندادین... امروز براشون یه خاطره ساختین.
لیانا با فروتنی گفت:
ـ من فقط کاری رو انجام میدم که دلم میگه.
---
همان شب، یکی از مشتریها فیلم کوتاهی از رفتار لیانا را در اینترنت منتشر کرد.
در کمتر از چند ساعت، میلیونها نفر آن را دیدند.
همه دربارهی قنادی کوچکی حرف میزدند که در آن، مهربانی رایگان بود.
اما لیانا هنوز خبر نداشت...
در ساختمانی بزرگ، مردی پشت میز کارش نشسته و همان ویدیو را با دقت تماشا میکند.
گوشهی لبش آرام بالا رفت.
او زیر لب گفت:
«هنوز هم آدمهایی هستن که بدون هیچ چشمداشتی، به بقیه کمک میکنن...»
روی میز او، تابلوی کوچکی قرار داشت که رویش نوشته شده بود:
«مؤسسه خیریه لبخند فردا»
و نام مدیر مؤسسه، با حروف طلایی روی آن میدرخشید:
جئون جنگکوک.
او هنوز لیانا را از نزدیک ندیده بود...
اما سرنوشت، آرامآرام آن دو را به سمت یکدیگر میکشید.
ادامه دارد...🧁⋆⃢
سه روز از افتتاح Sweet Dream گذشته بود.
هر روز، تعداد مشتریها بیشتر از روز قبل میشد.
اما چیزی که مردم را به آنجا میکشاند، فقط طعم شیرینیها نبود...
بلکه مهربانی دختری بود که همیشه با لبخند از پشت پیشخوان میگفت:
«خوش اومدین!»
کمکم عکسها و ویدیوهای قنادی در شبکههای اجتماعی پخش شد.
همه دربارهی تابلوی معروف کنار صندوق حرف میزدند.
«اگر امروز به یک لبخند نیاز داری، مهمان من باش.»
خیلیها برای امتحان کردن شیرینیها میآمدند، اما وقتی از قانون قنادی باخبر میشدند، موقع پرداخت پول، مبلغ بیشتری روی پیشخوان میگذاشتند.
یکی میگفت:
ـ این اضافه برای یه بچه که توان خرید نداره.
دیگری لبخند میزد و میگفت:
ـ این هم سهم من برای لبخند یه نفر دیگه.
لیانا هر بار با دیدن این صحنهها، قلبش گرم میشد.
او باور داشت مهربانی، مسری است.
اگر یک نفر شروعش کند، بقیه هم ادامهاش میدهند.
---
آن روز، درست نزدیک غروب، چند کودک از یک پرورشگاه وارد قنادی شدند.
همهشان با ذوق به ویترین نگاه میکردند، اما هیچکدام جرئت نمیکردند چیزی انتخاب کنند.
لیانا از پشت پیشخوان بیرون آمد و روی زانو نشست تا همقد آنها شود.
با لبخند گفت:
ـ خب... امروز دوست دارین کدوم شیرینی رو امتحان کنین؟
دختربچهای با موهای کوتاه، آرام گفت:
ـ ولی... ما پول زیادی نداریم...
لیانا خندید و با مهربانی جواب داد:
ـ پس امروز مهمون منین.
چشمهای بچهها از خوشحالی برق زد.
هرکدام با هیجان شیرینی مورد علاقهشان را انتخاب کردند.
صدای خندههایشان تمام قنادی را پر کرده بود.
یکی از پسرها، بعد از خوردن اولین گاز از کاپکیکش گفت:
ـ این خوشمزهترین چیزیه که تا حالا خوردم!
لیانا خندید و موهایش را بهآرامی به هم ریخت.
ـ پس قول بده همیشه لبخند بزنی.
پسرک با تمام وجود سر تکان داد.
---
وقتی بچهها رفتند، مربی پرورشگاه لحظهای مکث کرد.
ـ خانم کیم... واقعاً ممنونم. شما فقط به این بچهها شیرینی ندادین... امروز براشون یه خاطره ساختین.
لیانا با فروتنی گفت:
ـ من فقط کاری رو انجام میدم که دلم میگه.
---
همان شب، یکی از مشتریها فیلم کوتاهی از رفتار لیانا را در اینترنت منتشر کرد.
در کمتر از چند ساعت، میلیونها نفر آن را دیدند.
همه دربارهی قنادی کوچکی حرف میزدند که در آن، مهربانی رایگان بود.
اما لیانا هنوز خبر نداشت...
در ساختمانی بزرگ، مردی پشت میز کارش نشسته و همان ویدیو را با دقت تماشا میکند.
گوشهی لبش آرام بالا رفت.
او زیر لب گفت:
«هنوز هم آدمهایی هستن که بدون هیچ چشمداشتی، به بقیه کمک میکنن...»
روی میز او، تابلوی کوچکی قرار داشت که رویش نوشته شده بود:
«مؤسسه خیریه لبخند فردا»
و نام مدیر مؤسسه، با حروف طلایی روی آن میدرخشید:
جئون جنگکوک.
او هنوز لیانا را از نزدیک ندیده بود...
اما سرنوشت، آرامآرام آن دو را به سمت یکدیگر میکشید.
ادامه دارد...🧁⋆⃢
- ۱.۰k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)