پارت ۸

پارت ۸
کاور جدید رمان ام)))
                           مجسمه.     
با چرخش به دور بقیه، از گودالی به گودال دیگر پرتاب می‌شدم تک‌خندی زدم. هیچ‌کدام لایق نام «کابوس» نبودند؛ چیزی جز خاطراتی بی‌ارزش نبودند..خیانت...زخم از رفیق...مرگ...اشتباهه... وقتشه بیدار شم.

قدم‌قدم به جلو رفتم و با فاصله گرفتن پلک‌هایم از یکدیگر، چشمانم در معرض نور ملایمی قرار گرفت که هنوز کامل نمایان نشده بود سقف و دیوارها آشنا نبودند در واقع بودند...اما نه برای الان.

قبل از اینکه دوباره پلک‌هایم را روی هم بگذارم و دنیای بعد از آن را ملاقات کنم، با یادآوری مأموریت، خواب به کلی از وجودم فرار کرد به محض اینکه از جا بلند شدم، درد عضلات منقبض‌شده‌ام در تمام وجودم رخنه کرد.

«لعنتی... روی مبل خوابیدن بدترین ایده‌ی ممکنه...»

وایسا...مبل؟

با نگاهی به سرتاسر اتاق، تازه دو هزاریم افتاد که از روز قبل توی اتاق کویو مونده بودم آهی کلافه کشیدم اهمیتی نداشت..الان فقط به یک مسکن لعنتی برای سردرد موشکافانه‌اش نیاز داشت کت و کلاهش را برداشت لباسش نسبت به دفعه‌ی اول، کمی چروک‌تر شده بود.بعد از برداشتن تجهیزات مأموریت، Beretta 92 را داخل غلاف کمری‌ام جا دادم و خنجر را در جای همیشگی‌اش محکم کردم. انگشتانم برای لحظه‌ای روی دسته‌ی هر دو مکث کردند با بی میلی تراشه‌ی ردیاب را زیر پوستم کار گذاشتم سوزش کوتاه و آشنایش فقط باعث شد اخمی روی صورتم بنشیند و فحشی زیر لب بدم

بعد، سه عدد مسکن رو بدون حتی یک جرعه آب قورت دادم؛مزه‌ی تلخش تا چند ثانیه روی زبونم ماند.. شاید می‌تونست این سردرد لعنتی رو خفه کنند... شاید. بسته‌ی قرص را که حالا بیشتر از سه، چهار قرص درونش باقی نمانده بود، مچاله کردم و داخل جیب کتم چپاندم..هنوز هم سرم سنگین بود، اما نه آن‌قدر که مأموریت را عقب بیندازد.

با بی‌حوصلگی یقه‌ی لباس امو صاف کردم، آستین‌های چروک رو پایین کشیدم و نفس عمیقی از هوای سرد اتاق به ریه‌هایم فرستادم آخرین نگاه را به اتاق انداختم و بی‌آنکه لحظه‌ای دیگر معطل شوم،دستگیره را پایین دادم و از اتاق بیرون زدم.

با برخورد پاشنه‌ی کفشش به سرامیک‌های مرمری کف، صدایی تق‌مانند در فضا پیچید ناگهان، انگار فضا و اطرافش کش آمده باشد، همه‌چیز متوقف شد..اه اثرات مسکن قطعا نباید سه تارو باهم هندل می کرد!

در ذهن پسرک موحنایی، کلمات مانند سیل‌های کوچک بی‌رحم به مغز آشفته‌اش هجوم آوردند.

«اگر هیولای زیر تخت رو براشون واقعی کنیم، شاید بس کنن... کاش می‌شد آن‌ها را به هم دوخت. نخ... نخ ندارم... نخ کافی برای دوختن چشم‌ها و لب‌ها ندارم. وقتی به هم دوخته شوند، آینه‌ای در برابر آن چیزی که زیر تخت وجود دارد می‌شوند.»

قدم بعدی را برداشت ابتدا کمی مکث کرد زمان کش آمد..فضای اطراف سنگین بود؛ سیاه و سفید..اوه... چه نوستالژی...در مقابل بی‌کرانیه تیله های آبی رنگش،قطره‌ای از آسمان بر سطح آن اقیانوس افتاد...

«اول لب‌ها را باید بدوزی، بعد چشم‌ها و... ترتیب؟! خیلی مهم است. نباید خطایی داشته باشی. نتیجه حتی از عروسک‌های روسی هم زیباتر می‌شود.»

عروسک‌های روسی...بازتابی از چهره‌ی بی‌نقص روس‌ها...اه... روسپی‌های مادرمرده. نمونه‌ی ارضیِ داستایوفسکی... مارمولک روس.

«این قسمت خیلی مهم است... مژه‌ها را باید دقیق، از دانه‌ی کوچک‌تر، بعد بزرگ‌تر، بعد متوسط، و به همین ترتیب به کار بگذاری...»

مژه‌های بلند نارنجی‌رنگش با هر بار برخورد به یکدیگر، دیدش را تارتر می‌کردند و اطراف، هر لحظه گنگ‌تر از قبل به نظر می‌رسید...مفاصل زانویش سست شد و به آرامی قامتش با تکیه به دیوار روی زمین فرود آمد خاطرات تکه تکه به ذهنش حمله می کردند و انگار بعد از ورود باشکوهشان روی حالت اسلو قرار می گرفتند..

«بازی تو مافیا بر پایه و اساس سیاسته،از دید یک سیاستمدار ،انسان‌ها یا ابزارند و یا دشمن..و کسی که بی سیاست باشه جزو هیچکدوم نیست چون توسط یکی از عوامل حذف شده...»

این یکی..صبر کن کی اینو گفته بود؟لعنت بهش بار لوپین..اون شب تک تک لحظات و حرف های آن شب از آن حالت گنگ و کدر خارج شد حالا به وضوح به یاد داشت چه کسی آن شب آوردش به خونه 

«فکر می‌کردم با اون موهای هویجی، باید بوی آب‌هویج بدی...ولی نه.

بوی زنجبیل می‌دی... انگار یکی یه تکه زنجبیل رو از خاک در آورده، بهش دست و پا داده و ولش کرده بین آدما.»

پوزخندی زدم،انگار عذاب خاطره‌ها در برابرم ناچیز بودن. بعید نبود اگر همین الان خاطرات نوزادی‌ام رو با تمام جزئیات، به یاد می‌آورم.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۹گیجی و سردردم کمی فروکش کرده بود از جا بلند شدم. بالاخ...

سلام سلام

پارت ۱ [ بوی آشنا]

تلخیجات...

🚫بی جنبه ها نخونن🚫FORCED LOVEPart:16───شبِ آخر.جئون من رو به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط