ِصفرُمین روز:

ِصفرُمین روز:
نقطه ی صفر! اکنون درست در نقطه ی صفرِ تاریخ و زمان هستم، سُرُمِ لعنتی قطره قطره درحالِ خزیدن در رگهایم است که زندگانی را به من اهدا کند و من این را نمیخواهم! بدونِ تو زندگی به چه کارم می آید؟ سُرُم را از مچِ دستم جُدا کردم و بدونِ توجه به سرخی خونِ جاری از دستم با تند ترین سرعتِ ممکن خودم را به پُشت بامِ بیمارستان رِساندم و لبه ی آن ایستادم! همه ی آن گذشته ی لعنتی مانندِ فیلم در برابرِ پلک هایِ خیسم به نمایش در می آید:
1- یک پسر با چشمهایِ عسلی! در خواب هم چشمهایِ لعنتی اش را میدیدم..
2- دقیقه به دقیقه زندگی تنفرانگیزم پشتِ پنجره تلف شد برایِ دیدنِ دوباره اش!
3- یکی از روزهایِ شهریور ماه بود به گمانم، گفت: من خیلی وقته دوستت دارم! شب خواب به چشمانم نیامد، او مرا دوست داشت! خدایا دیگر هیچ نمیخواهم..
4- قول داده بود هیچ وقت مرا فراموش نکند! صدایش در گوشهایم میپیچد!
5- مرد نبود که پایِ قولش بایستد! بی خبر رفت..
بادِ سرد پیکره ی بی رمقم را به لرزه می اندازد، خاطراتِ لعنتی مانندِ موریانه ذهنِ بیمارم را میجوند و قورت میدهند! به انزجار رسیده ام! دیگر نمیخواهم! نمیخواهم دنیایی را که تو در آن نفس میکِشی! نمیخواهم.. نفسِ حبس شده ام را بیرون فرستادم و در دل شُمُردم! ۳،۲،۱ و بعد....
در طبقه ی چهارم یک کودکِ سرطانی در آیینه برایِ خودش مو میِکشید، در طبقه ی سوم پرده کِشیده بود و فقط سایه ی یک انسان با کمرِ خمیده که شانه هایَش میلرزید و احتمالا درحالِ گریه بود پیدا بود! پُشتِ پنجره ی طبقه ی دوم یک پیرمرد با صورتِ چُروکیده به آسمانِ گرفته ی دی ماه زُل زده بود، شاید دلتنگِ دختری بود که آن را سال ها قبل در کوچه و پس کوچه هایِ این شهر گم کرده بود! دیگر نتوانستم ببینم در پشتِ پنجره ی طبقه ی اول چه میگذرد! چشمانم را بستم و از تهِ دل خندیدم، مرگ مرا صدا میزند! زیرِ لب زمزمه کردم که ای کاش هرگز عاشِقَت نمیشدم! و تا لحظاتی دیگر روحِ یخ زده ی دخترکی رویا پرداز به سویِ آسمانی به شدت نیلی پرواز خواهد کرد..
#پایان
دیدگاه ها (۱)

چه دردیست؟!خب قَدرش را همین حالا بدانید چند ماهِ دیگر...چند ...

دیدی ی اهنگ گوش میدی یهو ی قطره اشک از گوشه چشمت میریزع؟گریه...

موهایش را باز کردرو به آینه ایستاددر آینه کسی دستانش را به ل...

Ey zhaaan che naze *.*

ستاره پوش مخملی خون رگ به رگ شده از زبان ستاره پوش part47

سکوت پیستPart:³⁰(ویو مری)با سر درد شدیدی از خواب بیدار شدملع...

پارت دومپشت در، کسی منتظرم بودتاریکی...همه‌جا را تاریکی گرفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط