پ۷ف۲ ی جوری میلادو بغلم کردم ک سحر ب حرف اومد _خب حالا ی

پ۷ف۲ ی جوری میلادو بغلم کردم ک سحر ب حرف اومد _خب حالا ی بغلم بزار واس ما داداش ماهم هستا +دلم میخواد میلاد گفت_بزار بیام داخل مهمون داریم زشته باهم رفتیم داخل و نشستیم ناهارمم خوردم و مشغول تعریف شدم +مهرداد ی برنامه رژیم غذایی برا نازی جونم بنویس_چشم نازی با صدای نازش گفت_ممنون آقا مهرداد +کوچیکتم هست_این چ حرفیه +خاله چخبر _سلامتی عزیزم دلم دلتنگ شده بود ب غلام گفتم بیایم بخاطر کارش نتونست با نارنین جان اومدم سحر گفت_عه نازنین جان رانندگی بلندن _بعله بااجازه اتون گواهینامه ام دارم گرم صحبت شدیم ک مهرداد ب نازی گفت واس برنامه غذایش باید چندتا سوال بپرسه دوتاشون پاشدن رفت توی اتاق و سحرم چند دقیقه ای ی بار از فضولی میرفت میپرسید چیزی لازم ندارین بلاخره سوالای و حرفای دل مهرداد تموم شد و نازی اومد بیرون بعد چند دقیقه دیگ پاشدن رفتن
دیدگاه ها (۰)

Love you پارت اولعلامت ها -سوجین +سوا @ اجوما &کوک #تهیونگ-ا...

پ۵ف۳ روز عقد سحر رسید خودمو خوشحال نشون دادم هر دفعه ک میدید...

پ۱۲ف۲ مراسم خواستگاری خونه یکی از دوستای خاله راضیه بود بعد ...

پ۸ف۴ با سحر تصمیم گرفتم برم خونه آقای... ساعت ۳ شد و آقای......

پارت۱۱ _اون مهرداده داداش بزرگه خیلی مهربونه من عاشق چال گون...

پارت۱۸ زنگ آیفون رو زدم _کیه+سلام میشه ب سحر جان بگید بیاد پ...

پارت ۱ فصل ۲ رمان : دل خوش ب خدا از عمل مامان چندماه گذشت و ...

پ آخر ف۴ چند روز بعد جواب آزمایشا اومد و چیز خواستی نبود بع...

پ۶ف۴ صبح زود سحر اومد و رفت توی اتاق میلاد با دیدن اشکان جیغ...

رمان :دل خوش ب خدا (سارا دختری ۱۹ ساله ک کیلو متر ها و سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط