ایا برای ابدیت کشورت ایران نمی جنگی
ایا برای ابدیت کشورت ایران نمی جنگی ؟🇮🇷
بیایید با هم عهد ببندیم برای وطن و مادرمان ایران بجنگیم و تا ابد پای ایران بمانیم
ایران، ای مادرِ دلسوخته!
ایرانِ من، نامت گاهی چنان در گلویم گیر میکند که نفس کشیدن سخت میشود.
نه از غمِ روزگار، که از غمِ تاریخِ خونبارِ تو؛ از رنجِ تو که حک شده بر چهرهی فرزندانت.
میگویند تاریخ، روایتِ مردان است. اما تاریخِ تو، روایتِ مادرانی است که قامتشان خم شد، اما سرشان را خم نکردند.
روایتِ کودکانی که چشمهایشان آرزوهایشان را به آسمان دوخته بود، اما دستهای ناپاکی، پروازشان را کوتاه کرد.
۱۶۸ ستارهی کوچک از آسمانِ مینابِ من، که در اوجِ معصومیت، به دستِ نیروهای اهریمنی، پرپر شدند.
کودکانی که قرار بود قصههای ایران را بسازند، اما قصهی تلخِ رفتنشان، داغِ ابدی بر دلِ مادرانشان نهاد.
و از تو میگویم، پسرِ آسمانیِ میناب، ماکانِ دلیر؛
جاویدالاثری که نامت، چونان عهدی نانوشته، در سینهی تاریخِ این سرزمین حک شده است.
نامت، یادآورِ آن دلیرانی است که میانِ خاک و ناموس، خاک را برگزیدند؛
که رفتند تا ایران، ایران بماند؛ تا این خاک، زیرِ چکمهی دشمنان نلغزد.
رفتی، تا ایران بماند… و این رفتن، خود، حماسهای است جاویدان.
ماکانِ من، مادرِ دلسوختهی تو، چشم به راهِ نسیمِ خبری از توست.
چشم به راهِ روزی که ایران، زخمِ انتظار را مرهم نهد.
آن ۱۶۸ مادرِ مینابی، هنوز هم در دلِ شب، با عکسِ فرزندانشان سخن میگویند.
و من، وقتی به این درد میاندیشم، جز اشک، راهی ندارم.
ایرانِ من!
ای سرزمینِ پاکان و ایثارگران!
تو فقط خاک نیستی، تو خونِ شهیدانی؛ تو اشکِ مادرانی؛ تو ریشهی تاریخی عمیقی.
و ما—فرزندانِ تو—تا آخرین قطرهی خون، از میراثِ تو، از نامِ تو، از آرمانِ تو پاسداری خواهیم کرد.
بگذار دنیا بداند؛
این سرزمین، با خونِ پاکِ جوانانش آبیاری شده.
و ما، وارثانِ این خون، هرگز اجازه نخواهیم داد،
این شرف، این تمدن، این مادرِ پر از درد،
در دستانِ دشمنانِ قسمخورده، نابود شود.
بیایید با هم عهد ببندیم برای وطن و مادرمان ایران بجنگیم و تا ابد پای ایران بمانیم
ایران، ای مادرِ دلسوخته!
ایرانِ من، نامت گاهی چنان در گلویم گیر میکند که نفس کشیدن سخت میشود.
نه از غمِ روزگار، که از غمِ تاریخِ خونبارِ تو؛ از رنجِ تو که حک شده بر چهرهی فرزندانت.
میگویند تاریخ، روایتِ مردان است. اما تاریخِ تو، روایتِ مادرانی است که قامتشان خم شد، اما سرشان را خم نکردند.
روایتِ کودکانی که چشمهایشان آرزوهایشان را به آسمان دوخته بود، اما دستهای ناپاکی، پروازشان را کوتاه کرد.
۱۶۸ ستارهی کوچک از آسمانِ مینابِ من، که در اوجِ معصومیت، به دستِ نیروهای اهریمنی، پرپر شدند.
کودکانی که قرار بود قصههای ایران را بسازند، اما قصهی تلخِ رفتنشان، داغِ ابدی بر دلِ مادرانشان نهاد.
و از تو میگویم، پسرِ آسمانیِ میناب، ماکانِ دلیر؛
جاویدالاثری که نامت، چونان عهدی نانوشته، در سینهی تاریخِ این سرزمین حک شده است.
نامت، یادآورِ آن دلیرانی است که میانِ خاک و ناموس، خاک را برگزیدند؛
که رفتند تا ایران، ایران بماند؛ تا این خاک، زیرِ چکمهی دشمنان نلغزد.
رفتی، تا ایران بماند… و این رفتن، خود، حماسهای است جاویدان.
ماکانِ من، مادرِ دلسوختهی تو، چشم به راهِ نسیمِ خبری از توست.
چشم به راهِ روزی که ایران، زخمِ انتظار را مرهم نهد.
آن ۱۶۸ مادرِ مینابی، هنوز هم در دلِ شب، با عکسِ فرزندانشان سخن میگویند.
و من، وقتی به این درد میاندیشم، جز اشک، راهی ندارم.
ایرانِ من!
ای سرزمینِ پاکان و ایثارگران!
تو فقط خاک نیستی، تو خونِ شهیدانی؛ تو اشکِ مادرانی؛ تو ریشهی تاریخی عمیقی.
و ما—فرزندانِ تو—تا آخرین قطرهی خون، از میراثِ تو، از نامِ تو، از آرمانِ تو پاسداری خواهیم کرد.
بگذار دنیا بداند؛
این سرزمین، با خونِ پاکِ جوانانش آبیاری شده.
و ما، وارثانِ این خون، هرگز اجازه نخواهیم داد،
این شرف، این تمدن، این مادرِ پر از درد،
در دستانِ دشمنانِ قسمخورده، نابود شود.
- ۲۳
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط