به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....
غم شبهای سکوت و دل بارانی خویش.......

گله از هیچ ندارم نکنم شکوه ز کس............
که شدم بنده پابسته پیشانی خویش.............

همه شب فکر همینم غزلی تازه کنم............
من شاعر بروم سوی غزلخوانی خویش.....

به کدامین گنه اینگونه مجازات شدم...........
همه دم نالم وسوزم ز پشیمانی خویش..

من ازین پس شده ام شاعر و گویم همه شعر......
غزل چشـم تو و شـرح پریشانـی خـویـش
دیدگاه ها (۳)

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

به که گویم غم این قصه ویرانی خویش.....غم شبهای سکوت و دل بار...

من عاشـق  آن رهبــر  نورانــی خـویشمآن دلبــر وارستــۀ  عـرف...

سرخوش ز سبوی غم پنهانی خویشم چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط