𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁴/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
لیان، با اخمی که بین ابروهایش گره خورده بود، به حرفهای جونگکوک فکر میکرد.
کلماتِ جونگکوک مثل یک سیلیِ سنگین تمام تفکراتاش را در هم کوبید. پوفِ بلندی از سرِ خشم کشید، دستِ جونگکوک را با بیاعتنایی پس زد و با قدمهایِ بلند و کوبنده از اتاق خارج شد.
درونِ اتاقِ مدیریت، تهیونگِ بیخیال، خندهیِ آرامی سر داد.
تهیونگ: «خیلی خوب نقش بازی کرد—»
جونگکوک نگذاشت جملهاش کامل شود. با چشمهایی که گویی از خون پر شده بود، نگاهی چنان تیز و مرگبار به تهیونگ انداخت که خندهیِ او در نطفه خفه شد.
-: «خفه شو، تهیونگ.»
تهیونگ، بیآنکه پاسخی بدهد، فقط چشمغرهای رفت و اتاق را ترک کرد
روز ها را با فکر به کاری که با آیلین کرده بود و شب ها با فکر به حسی ناشناخته که تازه دروناش جوانه میزد سپری میکرد
چند ماه گذشت
خشم لیان کم کم فروکش میکرد
اما هر روز شکی میان وجودش که مربوط به جونگکوک میشد بیشتر و بیشتر رشد میکرد
تهیونگ مثل همیشه بود. بیخیال، بیکار، بی توجه
اما آیلین! هر روز با امید روزی بهتر سپری میکرد و هر روز بیشتر شکسته تر میشد
بیخبر، از ان کسی که زندگی اش را جهنم کرده، در همان اتاق مدیریت کافه، تک تک حرکات و شکسته شدناش را زیر نظر میگیرد
همه درد کشیدن های آیلین
اما عجیباش آنجا بود که خودش هم کنار آیلین درد میکشید
ماه ها گذشت اما جونگکوک هر روز از همان بالا، پشت شیشه، حرکات نامنظم آیلین را با چشمهای تیز بیناش در نظر میگرفت
°•°•°•°•°•°•°•
زمان حال
۲۶ سپتامبر ۲۰۲۵
ساعت ۱۷:۴۵ دقیقه بعدازظهر به وقت سئول
•°•°•°•°•°•°•°•
جونگکوک، تنها در اتاق، نگاهش را به سمتِ سالن کافه چرخاند و حرکاتِ حسابشدهیِ آیلین را زیر نظر گرفت. ناگهان، لرزشِ خفیف و نامحسوسِ دستانِ او را دید. در همان لحظه، فنجانِ قهوه از دستِ آیلین رها شد و با صدایِ خرد شدنِ شیشهای در سالن پیچید.
آیلین برای لحظهای خشکش زد. نگاهش کدر شد و صدایِ سوتِ ممتدی در گوشهایش پیچید. همه بیتفاوت بودند، جز جونگکوک که تمامِ حرکاتِ او را مثلِ یک شکارچیِ مضطرب زیر نظر داشت. او بلافاصله از اتاق بیرون زد.
زنی با لباسهایِ پر زرق و برق و چهرهای متکبر، بالایِ سرِ آیلین ایستاده بود و با فریاد سرش داد میکشید
سوزنهوا: «کــــوری؟ احمق!»
آیلین در شوک فرو رفته بود و کلمهای بر زبان نمیآورد. پیش از آنکه زن بخواهد دستش را برای سیلی بالا ببرد، آیلین دستهایش را روی سرش گرفت و آماده شد تا با زانو روی خردهشیشهها فرود بیاید، اما دستی قدرتمند دورِ بازویش حلقه شد. او را با اقتدار از زمین بلند کرد و روی صندلی نشاند.
تمامِ باریستاها که شاهد صحنه بودند، از ترسِ مدیرشان تا کمر خم شدند. نگاهِ تیزِ جونگکوک رویِ زنِ روبهرویش نشست. صدایش بلند نبود، اما چنان سرد و برنده بود که تمامی کارکنان با ترس آب دهانشان را قورت دادند
-: «سوزی؟..... به چه حقی میخواستی روی کارکن اینجا دست بلند کنی؟»
این آرامش، همان آرامشِ قبل از طوفان بود. آیلین با شنیدنِ صدایِ آشنا، سر بالا آورد. نگاهش به اندامِ ورزیدهیِ جونگکوک گره خورد. آرام پلک زد؛ اصلاً توقع نداشت در این وضعیت او را اینجا ببیند. زنِ مقابل، با دیدنِ جونگکوک، برقی در چشمانش درخشید و خواست زبان باز کند که جونگکوک با یک حرکتِ دست، ساکتش کرد.
-: «نمیخوام چیزی بشنوم! ولی بابت این کارت جواب پس میدی.»
جونگکوک به سمتِ آیلین رفت. لبخندِ خیلی مصنوعیای روی لبهایش نشاند، روی دو زانو جلویِ او نشست و آرام و حسابشده دستِ لرزانِ آیلین را گرفت.
-: «هی... خوبی بچه؟»
آیلین مستقیم در آن دو جفت چشمِ مشکی خیره شد، اما فوراً سرش را پایین انداخت. سعی کرد حال و هوایش را عوض کند تا مردِ روبهرویش متوجهِ عمقِ فروپاشیاش نشود. لبخندِ شیطنتآمیزی زد و سرش را بالا آورد
«عه... تا حالا ندیده بودم یه عزرائیل، انقدر فرشتهی نجات باشه!»
گوشهیِ لبِ جونگکوک بالا رفت؛ این بار، لبخندی واقعی. سرش را کج کرد و با همان لحنِ کوتاه گفت
-:«آسیب که ندیدی؟»
آیلین سرش را به طرفین تکان داد.
جونگکوک "پوف"ی از سرِ آسودگی کشید و بلند شد. نگاهی به باریستاهایِ متعجب انداخت و لبخندش رفته رفته محو شد و اخمی جدی جایش را گرفت
-: «برید سر کارتون.»
همه فوراً پراکنده شدند. آیلین ناخودآگاه بلند شد و با مکثی کوتاه، انگار که بخواهد چیزی را در ذهناش تحلیل کند، پرسید
«هی... ببینم؟ اینجا مال توعه؟»
جونگکوک لبخندِ کوتاهی زد.
-: «هوم؟... آره.»
ادامه دارد...
اینبار این پارت زیاد بود و سر اپلودش دهنم سرویس شد
پس انتظار دارم حمایت کنین🙃
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁴/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_____________________________________
لیان، با اخمی که بین ابروهایش گره خورده بود، به حرفهای جونگکوک فکر میکرد.
کلماتِ جونگکوک مثل یک سیلیِ سنگین تمام تفکراتاش را در هم کوبید. پوفِ بلندی از سرِ خشم کشید، دستِ جونگکوک را با بیاعتنایی پس زد و با قدمهایِ بلند و کوبنده از اتاق خارج شد.
درونِ اتاقِ مدیریت، تهیونگِ بیخیال، خندهیِ آرامی سر داد.
تهیونگ: «خیلی خوب نقش بازی کرد—»
جونگکوک نگذاشت جملهاش کامل شود. با چشمهایی که گویی از خون پر شده بود، نگاهی چنان تیز و مرگبار به تهیونگ انداخت که خندهیِ او در نطفه خفه شد.
-: «خفه شو، تهیونگ.»
تهیونگ، بیآنکه پاسخی بدهد، فقط چشمغرهای رفت و اتاق را ترک کرد
روز ها را با فکر به کاری که با آیلین کرده بود و شب ها با فکر به حسی ناشناخته که تازه دروناش جوانه میزد سپری میکرد
چند ماه گذشت
خشم لیان کم کم فروکش میکرد
اما هر روز شکی میان وجودش که مربوط به جونگکوک میشد بیشتر و بیشتر رشد میکرد
تهیونگ مثل همیشه بود. بیخیال، بیکار، بی توجه
اما آیلین! هر روز با امید روزی بهتر سپری میکرد و هر روز بیشتر شکسته تر میشد
بیخبر، از ان کسی که زندگی اش را جهنم کرده، در همان اتاق مدیریت کافه، تک تک حرکات و شکسته شدناش را زیر نظر میگیرد
همه درد کشیدن های آیلین
اما عجیباش آنجا بود که خودش هم کنار آیلین درد میکشید
ماه ها گذشت اما جونگکوک هر روز از همان بالا، پشت شیشه، حرکات نامنظم آیلین را با چشمهای تیز بیناش در نظر میگرفت
°•°•°•°•°•°•°•
زمان حال
۲۶ سپتامبر ۲۰۲۵
ساعت ۱۷:۴۵ دقیقه بعدازظهر به وقت سئول
•°•°•°•°•°•°•°•
جونگکوک، تنها در اتاق، نگاهش را به سمتِ سالن کافه چرخاند و حرکاتِ حسابشدهیِ آیلین را زیر نظر گرفت. ناگهان، لرزشِ خفیف و نامحسوسِ دستانِ او را دید. در همان لحظه، فنجانِ قهوه از دستِ آیلین رها شد و با صدایِ خرد شدنِ شیشهای در سالن پیچید.
آیلین برای لحظهای خشکش زد. نگاهش کدر شد و صدایِ سوتِ ممتدی در گوشهایش پیچید. همه بیتفاوت بودند، جز جونگکوک که تمامِ حرکاتِ او را مثلِ یک شکارچیِ مضطرب زیر نظر داشت. او بلافاصله از اتاق بیرون زد.
زنی با لباسهایِ پر زرق و برق و چهرهای متکبر، بالایِ سرِ آیلین ایستاده بود و با فریاد سرش داد میکشید
سوزنهوا: «کــــوری؟ احمق!»
آیلین در شوک فرو رفته بود و کلمهای بر زبان نمیآورد. پیش از آنکه زن بخواهد دستش را برای سیلی بالا ببرد، آیلین دستهایش را روی سرش گرفت و آماده شد تا با زانو روی خردهشیشهها فرود بیاید، اما دستی قدرتمند دورِ بازویش حلقه شد. او را با اقتدار از زمین بلند کرد و روی صندلی نشاند.
تمامِ باریستاها که شاهد صحنه بودند، از ترسِ مدیرشان تا کمر خم شدند. نگاهِ تیزِ جونگکوک رویِ زنِ روبهرویش نشست. صدایش بلند نبود، اما چنان سرد و برنده بود که تمامی کارکنان با ترس آب دهانشان را قورت دادند
-: «سوزی؟..... به چه حقی میخواستی روی کارکن اینجا دست بلند کنی؟»
این آرامش، همان آرامشِ قبل از طوفان بود. آیلین با شنیدنِ صدایِ آشنا، سر بالا آورد. نگاهش به اندامِ ورزیدهیِ جونگکوک گره خورد. آرام پلک زد؛ اصلاً توقع نداشت در این وضعیت او را اینجا ببیند. زنِ مقابل، با دیدنِ جونگکوک، برقی در چشمانش درخشید و خواست زبان باز کند که جونگکوک با یک حرکتِ دست، ساکتش کرد.
-: «نمیخوام چیزی بشنوم! ولی بابت این کارت جواب پس میدی.»
جونگکوک به سمتِ آیلین رفت. لبخندِ خیلی مصنوعیای روی لبهایش نشاند، روی دو زانو جلویِ او نشست و آرام و حسابشده دستِ لرزانِ آیلین را گرفت.
-: «هی... خوبی بچه؟»
آیلین مستقیم در آن دو جفت چشمِ مشکی خیره شد، اما فوراً سرش را پایین انداخت. سعی کرد حال و هوایش را عوض کند تا مردِ روبهرویش متوجهِ عمقِ فروپاشیاش نشود. لبخندِ شیطنتآمیزی زد و سرش را بالا آورد
«عه... تا حالا ندیده بودم یه عزرائیل، انقدر فرشتهی نجات باشه!»
گوشهیِ لبِ جونگکوک بالا رفت؛ این بار، لبخندی واقعی. سرش را کج کرد و با همان لحنِ کوتاه گفت
-:«آسیب که ندیدی؟»
آیلین سرش را به طرفین تکان داد.
جونگکوک "پوف"ی از سرِ آسودگی کشید و بلند شد. نگاهی به باریستاهایِ متعجب انداخت و لبخندش رفته رفته محو شد و اخمی جدی جایش را گرفت
-: «برید سر کارتون.»
همه فوراً پراکنده شدند. آیلین ناخودآگاه بلند شد و با مکثی کوتاه، انگار که بخواهد چیزی را در ذهناش تحلیل کند، پرسید
«هی... ببینم؟ اینجا مال توعه؟»
جونگکوک لبخندِ کوتاهی زد.
-: «هوم؟... آره.»
ادامه دارد...
اینبار این پارت زیاد بود و سر اپلودش دهنم سرویس شد
پس انتظار دارم حمایت کنین🙃
- ۳۴۲
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط