اتوبوس با سر و صدای

اتوبوس با سر و صدای
زیادی در حرکت بود.
یکی از مسافران
پیرمردی بود که دسته
گل سرخ بسیار زیبایی
در دست داشت.

نزدیک او دختر جوانی
نشسته بود که مرتب به
گل های زیبای پیرمرد
نگاه می کرد.


به نظر می رسید از
آنها خیلی خوشش آمده
است.

ساعتی بعد اتوبوس
توقف کرد و پیرمرد
باید پیاده می شد.

پیرمرد بدون مقدمه
چینی دسته گل را به
دختر جوان داد و گفت:

مثل این که شما گل رز
دوست دارید . فکر
می کنم همسرم هم
موافق باشد که گل ها
را به شما بدهم.

به
او خواهم گفت که این
کار را کردم.

دختر جوان گل ها را
گرفت خیلی
خوشحال شده بود .
پیرمرد پیاده شد و
اتوبوس دوباره به راه
افتاد

دختر جوان که بیرون
را نگاه می کرد ؛
پیرمرد را دید که
وارد قبرستان کنار
جاده شد.



بهترین و زیباترین
چیزهای دنیا را نه می
توان دید و نه می
توان لمس كرد ،  باید
در درون احساسشان
کرد.
دیدگاه ها (۲)

مربی موتور سوار

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۰ | هانولآدرس روی کاغذ، آنها را به یک کافه‌...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟔چند ماه گذشت.یک روز بارانی،...

چند پارتی پارت ۱ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیصدای قدم‌های دختر...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑چند هفته گذشت.رابطه‌ی آن دو صم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط