سناریو

سناریو
موضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )
«ورژن زیروبیس وان»
P:1
هانبین: یه چند روزی میشد که فامیل های خودت خیلی تو زندگی خودت و خانوادت دخالت میکردن و سوال هایی رو می‌پرسیدن که بهشون ربطی نداشت یا چه می‌دونم توقع های زیاد از حد ازتون داشتن..تو سر همین موضوع خیلی عصبانی و گرفته بودی طوری که امروز اصن از اتاق خوابتون بیرون نیومدی حتی زیاد با هانبین حرف نزدی چون ممکن چیزی رو بگی که اونو ناراحت کنه!
با خودت گفتی:« میرم حموم بلکه بتونم از این افکار راحت بشم »
اینکارم کردی اما زمانی که بیرون اومدی درجریان نبودی که هانبین رو تخت نشسته و منتظرته!
همونطوری با حوله‌ای که دور بدنت پیچیده بودی از حموم اومدی بیرون و درحالی که داشتی با یه حوله دیگه موهاتو خشک میکردی یهو چشمت خورد به هانبین که با چشمای درشت و لپای گل انداخته بهت نگاه میکرد..!
فکر نمیکردی که انقد زود بیاد خونه برای همین تعجب کردی و یکمی هم خجالت کشیدی.
سعی کردی خودتو عادی جلوه بدی پس خیلی آروم به سمت میز رفتی تا جلوی آینه موهاتو خشک کنی که تو همون لحظه هانبین اومد و از پشت بغلت کرد و از تو آینه بهت نگاه کرد..
ا.ت: چیزی شده؟
اون چیزی نگفت بجاش دستش رو برد سمت حولت( استغفراللههه مادررر😱 ) که خودت تا تهشو فهمیدی و ترجیح دادی دیگه چیزی نگی..!😔🤌


جیوونگ: این مردی امروز به درخواست جنابعالی رفته بود تا برات پاستیل و کلی خوراکی دیگه بخره😑( آخه پاستیللل نه آخه به ابهت این مرد میخوره پاستیل به دست تو خیابون راه بره؟؟؟؟ )
البته بگم که اون مجبور شد برای حفظ جونش اینکارو بکنه چون تو پریود بودی و...بله به وضعیت اعصابت چندان مسلط نبودی( بنا به هیچ دلیلی عصبی بودی طبیعیه بله😑 )
وقتی جیوونگ رفت بیرون توهم بخاطر گرما رفتی و لباسات رو تاپ و شلوارک عوض کردی.
وقتی جیوونگ برگشت خوراکی هاتو گذاشت تو آشپزخونه و اومد بالا تو اتاق که تورو با اون لباسای نازک و کوتاه دید و اومد سمتت و...بله همونی که خودتون میدونید😑


ته‌ره: این جوجه اردک گوگولی مظلوم تر و ناز تر از چیزی بود که بخواد از اون کارا بکنه ولی خب بلاخره آدمه دیگه یهو یچی میشه که مجبور میشه اون ساید ناز نازیشو بزاره کنار🥹😂
دقیقا مثل همین امروز..
تو عصبی و ناراحت بودی چون اون بهت گفت شب زود میاد خونه ولی نیومد..یعنی اومد ولی زود نیومد.😊
وقتیم که اومد دید مثل یه بچه پنج ساله که انگار بستنیشو ازش گرفتن نشستی رو مبل و زانو هاتو بغل کردی و با اخم به تلویزیون جلوت نگاه میکردی..
اون میدونست همچین اتفاقی میفته برای همین صبح موقع سرکار رفتن برات یه دسته گل لاله صورتی خریده بود که این موقع بهت بده.
اومد سمتت و جلوت زانو زد و گل رو گرفت جلوت و با یه لبخند نگران بهت نگاه کرد..
با عصبانیت گل رو ازش گرفتی و گذاشتی کنار و دوباره برگشتی به حالت اول.
ته‌ره که انگار از این وضعیت ناامید شده باشه یه نفس عمیق کشید و سرش رو انداخت پایین که یهو چشش خورد به پاهای سفیدت😑
دیگه همونجا بغلت کرد و بردت بالا و قشنگگگ از دلت درآورد😊( بخدا فقط پا بود😑 )
دیدگاه ها (۴)

سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )«ورژن زی...

نام ناممم جونگیناااا جدیدا داری زیادی یکارایی میکنییی هاااا ...

فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..لینو/ا.تP:2بعد از یه د...

چندپارتیموضوع:( وقتی تو دختر بزرگترین مافیای کره هستی و... )...

تکپارتیموضوع:( وقتی بچتون می‌پرسه بچه ها از کجا میان؟ )هانبی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط